I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:17(105)
(ویو:جونگکوک)
متئو:سرد خونه اون طرفه.

اتاقکی اون طرف قبرستون،میون دوتا درخت مستقر بود...

نگهبان با دیدن ما،فورا سرش رو خم کرد...

نگهبان:از این طرف لطفاً...

بعد از باز کردن در آهنی،سرمایی به سرو بدنم خورد...

یه تابوت اون وسط بود...

با دیدنش جگرم برای بار هزارم آتیش گرفت...

بغض گلوم،باعث خفه گیم میشد...

ولی با این حال،من جلو و متئو عقب تابوت رو گرفت...

_:متئو آروم...
نباید دردش بگیره.

و اون هم با چشمایی مرطوب سرش رو تکون داد...

تابوت رو آروم بلند کردیم...

و اون مرد هم در رو برامون باز نگه داشت...

اروم اروم،تابوت رو حمل میکردم تا یه وقت یاقوتم دردش نگیره...

یا اذیت نشه!

وقتی که به گودال رسیدیم...

خیلی با احتیاط تابوت رو داخلش گذاشتم...

وقتی که دستم رفت روی دسته بیل...

تمام توانم خالی شد...

برام سخت بود...

ولی ده باید قبولش میکردم...

پس شروع کردیم به خاک ریختن...

یکی من...

یکی متئو...

وسطش،دیگه طاقت نیوردم...

و شروع کردم به گریه...

اشکام دونه دونه،از روی گونم میغلتیدن پایین،و می افتادن رو خاک...

حتی متئو هم چشماش خیس شده بود...

یاقوت فقط یه دختر نبود...

یه فرشته بود!

و هنوز هم هست.

بعد از گذر چند دقیقه گودال پر از خاک شد...

دست بیل رو گذاشتم کنار...

_:خوب بخوابی یاقوتم...(بغضی،و شکسته.)

با پشت دستم شروع کردم به پاک کردن اشک هام...

و بعد از دعا خوندن،نگاهی به محل دفن شده،کردم...

_:دوباره برمی‌گردم عزیزم...

متئو به راننده‌اش گفتن که بره...

و همراه من سوار ماشین شد...

به خاطر هوای سرد،موتور ماشین رو روشن کردم،و بعدش بخاری ماشین رو فعال کردم....

متئو:یه چیزایی از تو پنهونه جونگکوک...

_:چی؟

متئو:خب...


تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریو#بی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۱)

I love you...But I don't know...How can I say this...to you....

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

دویست تایی شدنمون مبارررررکککککک 🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳💖💖💖💖...

I love you...but I don't know...How can I say that...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط