پارت
پارت 3
یونگی : حالش چطوره
سویون : خیلی ضربیه محکمی به سرش زدی
یونگی بازم گفت
یونگی : حالش چطوره
سویون : کاملا چکاپش کردم خیلی بد زدی به سرش از کجا آوردیش
یونگی لحظه ای سکوت کرد و گفت
یونگی : ولش کن
دوستش وقتی جواب خوبی از یونگی نشنید اخم کرد و گفت
سویون : یونگی بهم بگو از کجا آوردیش
یونگی بازم با همون اخم گفت
یونگی : بخاطره خودته که ندونی من نمیخواهم جون رفیقمو به خطر بندازم اونم به دسته همچین موجودی
هر دوتا رفیق سکوت کردن و مردمک چشمایه هر دوشون خیره به بلنگ کوچولو بود دختره خیلی زخمی بود انگشتاش خیلی زخمایه کوچیکی داشت با ناخونایه ابیش و زخمایه رویه گردنش انگار هر زخمی از بچگی رو بدنش بود از شدته کتک خوردن موهایه بهم ریخته رویه صورتش بود اگوست دی بازم نتونست صورتش رو ببینه یونگی و رفیقش خیره به دخترک بودن
سویون : با اینکه اینهمه زخم رویه بدنش داره و انگار بهش غذا نمیداد خیلی لاغره
یونگی سکوت کرده بود و به صورته دخترک نگاه میکرد اما موهایه دختره اجازه دیدنه صورتش رو نمیداد
سویون : اسمش چیه خانواده داره
یونگی : نمیدونم باید از یکی بخواهم که اسمش رو پیدا کنه
سویون : هوسوک رو میگی
یونگی : اره
سویون زیر لبی خندید و نگاهش رو از رفیقش گرفت سمته گوشیه اوتاق دوخت
سویون: بهش میخوره 16 یا 17 سالشه خوب که نمیدونی اسمش چیه پس نباید بهش بگی موجود
سویون بلند شد و گفت
سویون : خوب من دیگه برم هر وقت بهوش اومد بهم زنگ بزن تا بیام
یونگی : باشه صبر کن برسونمت
سویون: نه نمیخواد خودم میرم
سویون بعد از خداهافظی از اوتاق خارج شد یونگی نفسه عمیقی کشید و به تخت نزدیک شد درست کناره پلنگ کوچولو نشست نگاهی به موهاش کرد آروم زمزمه کرد
یونگی : تو کی هستی تو اون عمارت چیکار میکردی یعنی تو جواب سوالام هستی
یونگی حس میکرد که شاید اون جواب سوالاش بود
دستشو دراز کرد تا اون موهایه بلند تیکه تیکش رو از صورتش دورکنه تا صورت اون یوس پلنگ کوچولو رو ببینه اما دستشو دوباره عقب کشید و از رویه تخت بلند شد از اوتاق خارج شد حدوده ساعت 4 صبح میشد که اگوست دی رفت سمته اوتاق اجوما در اوتاق رو زد چند سانیه ای نگذشت که خانم لی دره اوتاقش رو باز کرد با نگرانی گفت
خانم لی : چیشده آقا اتفاقی اوفتاده
یونگی مجبوری مثله همیشه گفت
یونگی : نه اتفاقی نیا فتاده یه دختر آوردم
خانم لی وسطه حرفش پرید و فریاد گفت
خانم لی : چی شما هیچ وقت اسمه دختری رو هم نیا آورده بودین الان دختر آوردین چرا نکنه بچه مچه تو راهه
یونگی شکه وایستاده بود و چشمایش درشت شده بودن
____________________
اجوما همون خانم لی هست یعنی کسی که یونگی رو بزرگ کرده
شرط ها 30 لایک
35 کامنت
یونگی : حالش چطوره
سویون : خیلی ضربیه محکمی به سرش زدی
یونگی بازم گفت
یونگی : حالش چطوره
سویون : کاملا چکاپش کردم خیلی بد زدی به سرش از کجا آوردیش
یونگی لحظه ای سکوت کرد و گفت
یونگی : ولش کن
دوستش وقتی جواب خوبی از یونگی نشنید اخم کرد و گفت
سویون : یونگی بهم بگو از کجا آوردیش
یونگی بازم با همون اخم گفت
یونگی : بخاطره خودته که ندونی من نمیخواهم جون رفیقمو به خطر بندازم اونم به دسته همچین موجودی
هر دوتا رفیق سکوت کردن و مردمک چشمایه هر دوشون خیره به بلنگ کوچولو بود دختره خیلی زخمی بود انگشتاش خیلی زخمایه کوچیکی داشت با ناخونایه ابیش و زخمایه رویه گردنش انگار هر زخمی از بچگی رو بدنش بود از شدته کتک خوردن موهایه بهم ریخته رویه صورتش بود اگوست دی بازم نتونست صورتش رو ببینه یونگی و رفیقش خیره به دخترک بودن
سویون : با اینکه اینهمه زخم رویه بدنش داره و انگار بهش غذا نمیداد خیلی لاغره
یونگی سکوت کرده بود و به صورته دخترک نگاه میکرد اما موهایه دختره اجازه دیدنه صورتش رو نمیداد
سویون : اسمش چیه خانواده داره
یونگی : نمیدونم باید از یکی بخواهم که اسمش رو پیدا کنه
سویون : هوسوک رو میگی
یونگی : اره
سویون زیر لبی خندید و نگاهش رو از رفیقش گرفت سمته گوشیه اوتاق دوخت
سویون: بهش میخوره 16 یا 17 سالشه خوب که نمیدونی اسمش چیه پس نباید بهش بگی موجود
سویون بلند شد و گفت
سویون : خوب من دیگه برم هر وقت بهوش اومد بهم زنگ بزن تا بیام
یونگی : باشه صبر کن برسونمت
سویون: نه نمیخواد خودم میرم
سویون بعد از خداهافظی از اوتاق خارج شد یونگی نفسه عمیقی کشید و به تخت نزدیک شد درست کناره پلنگ کوچولو نشست نگاهی به موهاش کرد آروم زمزمه کرد
یونگی : تو کی هستی تو اون عمارت چیکار میکردی یعنی تو جواب سوالام هستی
یونگی حس میکرد که شاید اون جواب سوالاش بود
دستشو دراز کرد تا اون موهایه بلند تیکه تیکش رو از صورتش دورکنه تا صورت اون یوس پلنگ کوچولو رو ببینه اما دستشو دوباره عقب کشید و از رویه تخت بلند شد از اوتاق خارج شد حدوده ساعت 4 صبح میشد که اگوست دی رفت سمته اوتاق اجوما در اوتاق رو زد چند سانیه ای نگذشت که خانم لی دره اوتاقش رو باز کرد با نگرانی گفت
خانم لی : چیشده آقا اتفاقی اوفتاده
یونگی مجبوری مثله همیشه گفت
یونگی : نه اتفاقی نیا فتاده یه دختر آوردم
خانم لی وسطه حرفش پرید و فریاد گفت
خانم لی : چی شما هیچ وقت اسمه دختری رو هم نیا آورده بودین الان دختر آوردین چرا نکنه بچه مچه تو راهه
یونگی شکه وایستاده بود و چشمایش درشت شده بودن
____________________
اجوما همون خانم لی هست یعنی کسی که یونگی رو بزرگ کرده
شرط ها 30 لایک
35 کامنت
- ۱۱.۲k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط