Royal Veil Part سایهای از مهربانی

Royal Veil — Part 3: سایه‌ای از مهربانی
---
از این به بعد (علامت تهیونگ _ و علامت جونگکوک ×)

در مسیر بازگشت به قصر، سکوت سنگینی بینشان بود. ماشین آرام در خیابان‌های بارانی حرکت می‌کرد. تهیونگ به بیرون نگاه می‌کرد و زیر لب گفت:
– می‌دونی جونگکوک… بعضی وقتا دلم می‌خواد فقط یه روز بدون دوربین، بدون محافظ، بدون عنوان زندگی کنم.

× پس چرا نمی‌کنی؟

تهیونگ لبخندی تلخ زد.
– چون حتی وقتی فرار می‌کنم، هنوز مردم ازم انتظار دارن پرنس باشم. انگار نقابم به صورتم چسبیده.

جونگکوک بعد از لحظه‌ای سکوت گفت:
× شاید لازم نیست نقاب رو برداری. فقط یاد بگیر خودت پشتش نفس بکشی.

تهیونگ به او نگاه کرد. برای اولین بار، آن نگاه مغرور کمی نرم‌تر شد.
– حرف قشنگی بود. از یه بادیگارد بعید بود همچین چیزی بگه.

× من فقط بادیگارد نیستم. قبل از این کار، یه آدمم.

تهیونگ با خنده‌ای آرام گفت:
– خوشم اومد. یه آدم محتاط.

ماشین به آرامی وارد حیاط قصر شد. تهیونگ پیاده شد، اما قبل از رفتن برگشت و گفت:
– فردا صبح زود می‌ریم خیریه‌ی بچه‌ها. لباس راحت‌تر بپوش. اونجا نمی‌خوام مثل سربازها به نظر بیای.

× چشم، تهیونگ.

تهیونگ برای لحظه‌ای مکث کرد. صدای اسمش از دهان جونگکوک چیزی در درونش تکان داد — خیلی خفیف، خیلی کوتاه، اما واقعی.
– شب بخیر، جونگکوک.

× شب بخیر.

وقتی تهیونگ از پله‌ها بالا رفت، جونگکوک هنوز همان‌جا ایستاده بود، در سکوتی که بین وظیفه و حس غریبی از احترام در نوسان بود.


---

آن شب، تهیونگ تا دیروقت بیدار ماند.
در آینه به خودش نگاه کرد.
در ذهنش، صدای استاد هنر تکرار شد:

> «هرکسی نقابی دارد...»



و برای اولین بار، تهیونگ به این فکر افتاد که شاید نقاب خودش دیگر به اندازه‌ی گذشته سبک نیست.
شاید دلیلش نگاه کسی بود که در تمام مدت پشت سرش می‌آمد، بی‌ادعا، بی‌کلام، اما با چشمانی که انگار همه‌چیز را می‌دیدند

---
فردای آن روز
نور خورشید از پشت ابرها مثل نوارهای باریک طلایی روی خیابان‌های سئول افتاده بود. تهیونگ پشت فرمان ماشین نشسته بود و با دقت به نقشه نگاه می‌کرد، در حالی که جونگکوک کنار او نشسته و سکوت همیشگی‌اش را حفظ کرده بود.

× امروز قرار است چه کار کنیم؟
– خیریه‌ی کودکان، گفتن حامیان رسمی می‌خواهند عکس و مصاحبه داشته باشند، ولی من فقط می‌خواهم ببینم واقعی بودنش چطور است، بدون برنامه‌ریزی.

جونگکوک سرش را کمی تکان داد، بدون اینکه چیزی بگوید. نگاهش به تهیونگ، دقیق و مراقب بود، اما این‌بار حس می‌کرد فاصله‌ی بین آن‌ها کمی تغییر کرده است.

وقتی به محوطه‌ی خیریه رسیدند، صحنه‌ی متفاوتی انتظارشان را می‌کشید: کودکان در حیاط بازی می‌کردند، خنده‌های بلندشان فضا را پر کرده بود و چند مادر مشغول صحبت با کارکنان بودند. تهیونگ از ماشین پیاده شد و لحظه‌ای مکث کرد، با لبخندی که بیشتر از آنچه فکر می‌کرد واقعی بود روی لبش نشست.

– فقط قدم بزن و نگاه کن، گفت. هیچ کاری نباید رسمی باشه.

جونگکوک پشت سرش راه افتاد. نگاهش همچنان دقیق و مراقب بود، اما خودش را مجبور کرد به حرکت طبیعی تهیونگ نگاه کند، نه عنوان پرنس بودنش.

یکی از کودکان کوچک به سمت تهیونگ دوید، دستش را گرفت و گفت:
* آقای تهیونگ، بازی می‌کنید با ما؟

تهیونگ برای لحظه‌ای کمی تعجب کرد، سپس با لبخندی گفت:
– البته. کی شروع می‌کنیم؟

جونگکوک، که همیشه از نزدیک بودن به تهیونگ اجتناب می‌کرد، این بار تنها قدم زد تا مطمئن شود اتفاقی نمی‌افتد. اما نمی‌توانست نبیند چطور تهیونگ با حوصله به هر کودک نگاه می‌کرد، حتی وقتی یکی از بچه‌ها بدون قصد چیزی روی لباس او ریخت، تنها آرام با دستمال پاک کرد و لبخند زد.

بعد از بازی و صرف صبحانه‌ی ساده با کودکان، تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد:
– می‌دونی… اینجا بودن خیلی متفاوت از قصره. هیچ کس از من انتظار ندارد که شاهزاده باشم.

× این احتمالاً حس خوبی است، گفت جونگکوک، و با لحنی که کمی گرم‌تر از همیشه بود اضافه کرد: × برای بعضی آدم‌ها، همین آزادی کوچک ارزشمندترین چیزه.

تهیونگ کمی مکث کرد و سپس لبخند زد.
– تو هم آدم مفیدی هستی… حتی وقتی نمی‌خوای باشی.

جونگکوک تنها سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. اما نگاهش کمی طولانی‌تر از قبل تهیونگ را دنبال می‌کرد، طوری که حتی اگر او متوجه نمی‌شد، تهیونگ حس کرد حضورش آرامش‌بخش است.



---

✨ پایان پارت ۳
منتظر باش!
حمایت🩵
دیدگاه ها (۵)

ادامه پارت ۳---وقتی وقت خداحافظی رسید، تهیونگ به کودکان و کا...

Royal Veil — Part 4: روزمرگی زیر تاج---هنگام ظهر، نور خورشید...

Royal Veil — Part 2: زیر آفتاب دانشگاه---دانشگاه سلطنتی سئول...

---Royal Veil — Part 1: ورود به قصرصدای بارون از پنجره‌ی ضدگ...

پارت ۱۴ماشین به آرامی در خیابان تاریک می‌لغزید، اما هر لحظه ...

پارت ۲۳بعد از آن رویارویی پرتنش، شب کمی آرام شد.ماشین تهیونگ...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت بیست سوم---ماشین توی جاده‌ی شمال پیچ خورد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط