╭╌┄

╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۷

دروازه‌های کاتدرال باز شدن و صدای جیغ لولای در توی فضا پیچید
لیزا از آستانه عبور کرد و حس کرد که همه چیز تغییر کرد
هوا سردتر شد...ولی نه سرمای زمستانی گریونفورد، سرمایی که از درون استخوان می‌جوشید، سرمایی که یادآور چیزهای مرده بود.... نفس‌هاش به صورت دود سفید از دهانش خارج شد
لیزا زمزمه وار با خود گفت«اینجا...»
صدایش در فضای بزرگ پیچید و گم شد..
داخل کاتدرال بزرگ‌تر از چیزی بود که از بیرون به نظر می‌رسید، سقف اونقدر بلند بود که در تاریکی گم می‌شد، ستون‌های سنگی سیاه با رگه‌های سرخ مانند شریان‌های سنگی از کف تا بالا کشیده شده بودن
و در میان آن تاریکی، شمع‌ها مشخص بود
هزاران شمع... اما نه با نور طلایی—نوری آبی-سفید داشتند که سایه‌ها را بلندتر و شیطانی‌تر می‌کرد
لیزا آنها را از نزدیک دید
شمع‌ها در دل جمجمه‌ها قرار داشتند
جمجمه‌های انسان...ردیف‌هایی بر روی دیوارها، روی طاقچه‌ها، حتی روی زمین چشم‌های خالی‌شان به سمتش خیره شده بود و نور سرد از میان حدقه‌هایشان بیرون می‌تابید
لیزا عقب کشید و پای عقبش به چیزی خورد—فنجانی که چند متر آنطرف‌تر غلتید و صدای توخالی‌اش در فضا پیچید
لیزا به پایین نگاه کرد...
فنجان از استخوان ران انسان تراشیده شده بود
«چی... اینجا چه خبره؟»
مرد جلوتر از او ایستاده بود و به محراب نگاه می‌کرد محرابی از سنگ سیاه که رویش خون تازه‌ای خشک شده بود و دور تا دور آن، صلیب‌های واژگون از استخوان ساخته شده بودند
«کاتدرال دروازه دومه» گفت بدون اینکه برگردد «دروازه ای که تعادل دو جهان رو با خون حفظ میکنه»
لیزا صدای قدم‌های دیگری را شنید
از پشت ستون‌ها، از بالای تیرک‌ها، از تاریکی سقف...
ده‌ها چشم که در تاریکی می‌درخشیدند، قرمز، زرد، سفید و رنگ های عجیب دیگه و همه به سمت او خیره شده بودند....
سایه‌ای از بالای ستونی پایین پرید—بدنش ترکیبی از انسان و عنکبوت بود، با هشت پای بلند و باریک که روی سنگ کلیک می‌کرد نزدیک‌تر آمد، نفس‌هایش را بو کشید
«انسان...»
صدایش خش‌خش‌دار بود، مثل برگ‌های پوسیده
«انسان تازه... گوشت نرم... استخوان‌های نازک...»
لیزا ز تر عقب‌تر رفت—پشتش به دیوار رسید دیواری سرد و خیس که انگار عرق کرده بود ولی خیسی دیوار از چیز دیگه ای بود
مرد سیاه‌پوش بدون اینکه نگاهش را از محراب بردارد، دستش را بالا برد
«کِروسنِت برگرد سر جای خودت»
آن عنکبوت‌شیطان یک نفس عقب کشید...اما چشم‌هایش همچنان روی لیزا بود
«اما اعلیحضرت... او انسان است... قانون می‌گه—»

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۱)

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۸ حرف او...

سلام بچه ها، ببخشید این چند وقت نبودم🙏برای گوشی و اینترنت ام...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۶ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط