رمان زیر نور خاموش سئول...
رمان زیر نور خاموش سئول...
---
پیشانیات هنوز روی سینهام بود.
باد سرد روی پشتبام میوزید، اما حرارتی که از بدنت میآمد، دقیقاً همانجایی جمع شده بود که انگار باید باشد… روی قلبم.
من دستم را آرام بالا آوردم.
اول مکث کردم—مثل کسی که میترسد چیزی ظریف را بشکند—بعد خیلی آهسته کف دستم را روی پشتت گذاشتم.
لحظهای ساکت شدی.
ساکتی که قشنگ بود.
از همان ساکتهایی که آدم میفهمد دیگر تنها نیست.
– نباید اینکار رو بکنم…
صدایت خفه شده بود.
نه محکم، نه بیاحساس.
فقط خسته.
فقط واقعی.
من سرم را کمی پایین آوردم تا نزدیکترت شوم، آنقدر نزدیک که صدای ضربان قلبت را بشنوم.
– اگه واقعاً نمیخواستی،
آهسته گفتم،
– اینجا نمیموندی.
تو نفس عمیقی کشیدی.
شانههایت کمی لرزید.
من حس کردم، همهی چیزی که این مدت پشت چشمانت پنهان بود، حالا دارد کمکم ذوب میشود.
– میترسم…
آرام گفتی.
– نه از مأموریت… نه از اون آدمها…
مکث کردی.
– از خودم. از اینکه… از اینکه با تو ضعیف میشم.
من سرم را کنار سرت گذاشتم. نه به شکلی عجول، نه به شکلی خطرناک.
فقط واقعی.
– ضعیف نمیشی، ا/ت.
گفتم.
– فقط برای اولین بار، اجازه دادی کسی تو رو ببینه.
دستت روی لباس من جمع شد، انگار ناخودآگاه میخواستی مطمئن شوی من واقعاً آنجا هستم.
– جونگکوک…
اسمم را اینبار خیلی آرامتر گفتی.
شبیه اعتراف.
شبیه شکستن دیوارهایی که ماهها، شاید سالها ساخته بودی.
من انگشتانم را روی بازویت کشیدم؛ آرام، محافظانه، درست شبیه کسی که نمیخواهد هیچچیز این لحظه را بترساند.
تو سر بلند نکردی.
اما صورتت کمی به من نزدیکتر شد.
آنقدر نزدیک که نفس گرم تو روی پوست گلویم نشست.
اینبار من بودم که زمزمه کردم:
– لازم نیست قوی باشی. نه برای من.
تو تکان خیلی کوچکی خوردی.
نه برای دور شدن.
برای نزدیکتر شدن.
باد روی پشتبام میپیچید، اما بین ما هیچ بادی نبود.
هیچ فاصلهای نبود.
من زیر چانهات را خیلی آرام گرفتم…
انقدر آرام که اگر نمیخواستی، میتوانستی عقب بروی.
اما عقب نرفتی.
چشمانت را بالا آوردی.
نگاهت… خدایا…
آن نگاه هیچ شباهتی به نگاه یک مأمور نداشت.
– چرا…
نفست بریده بود.
– چرا ازم نمیترسی؟
لبخندم آهسته بود.
از آن لبخندهایی که آدم فقط برای یک نفر دارد.
– چون تو…
دست دیگرم پشتت را آرام لمس کرد.
– هیچوقت برای من خطر نبودی.
– من میتونم برات خطر باشم.
چشمانت تار شد.
– اگه بخوام… خیلی راحت…
– ولی نمیخوای.
میان حرفت آرام گفتم.
تو چند ثانیه فقط نگاهم کردی.
آنقدر طولانی که زمان حس شد ایستاده است.
بعد…
خیلی آهسته…
صورتت را چند میلیمتر جلو آوردی.
نه برای بوسه.
نه برای عجله.
فقط برای اینکه بین تو و من دیگر حتی هوا هم جایی نداشته باشد.
لبهایت درست کنار صورتم بود.
نفسهایمان یکی شد.
قلبم دیوانهوار میزد.
– جونگکوک…
آهستهترین، زیباترین صدای دنیا.
من هم جلو رفتم.
نه زیاد.
فقط به اندازهای که پیشانیهایمان به هم برسد.
و همان لحظه، جهان از حرکت ایستاد.
نه باران بود.
نه سئول.
نه مأموریت.
فقط من و تو بودیم.
دو نفری که نباید عاشق هم میشدند…
اما شدند.
و تو…
برای اولین بار…
زمزمه کردی:
– نمیتونم ازت دور شم...
-----
---
پیشانیات هنوز روی سینهام بود.
باد سرد روی پشتبام میوزید، اما حرارتی که از بدنت میآمد، دقیقاً همانجایی جمع شده بود که انگار باید باشد… روی قلبم.
من دستم را آرام بالا آوردم.
اول مکث کردم—مثل کسی که میترسد چیزی ظریف را بشکند—بعد خیلی آهسته کف دستم را روی پشتت گذاشتم.
لحظهای ساکت شدی.
ساکتی که قشنگ بود.
از همان ساکتهایی که آدم میفهمد دیگر تنها نیست.
– نباید اینکار رو بکنم…
صدایت خفه شده بود.
نه محکم، نه بیاحساس.
فقط خسته.
فقط واقعی.
من سرم را کمی پایین آوردم تا نزدیکترت شوم، آنقدر نزدیک که صدای ضربان قلبت را بشنوم.
– اگه واقعاً نمیخواستی،
آهسته گفتم،
– اینجا نمیموندی.
تو نفس عمیقی کشیدی.
شانههایت کمی لرزید.
من حس کردم، همهی چیزی که این مدت پشت چشمانت پنهان بود، حالا دارد کمکم ذوب میشود.
– میترسم…
آرام گفتی.
– نه از مأموریت… نه از اون آدمها…
مکث کردی.
– از خودم. از اینکه… از اینکه با تو ضعیف میشم.
من سرم را کنار سرت گذاشتم. نه به شکلی عجول، نه به شکلی خطرناک.
فقط واقعی.
– ضعیف نمیشی، ا/ت.
گفتم.
– فقط برای اولین بار، اجازه دادی کسی تو رو ببینه.
دستت روی لباس من جمع شد، انگار ناخودآگاه میخواستی مطمئن شوی من واقعاً آنجا هستم.
– جونگکوک…
اسمم را اینبار خیلی آرامتر گفتی.
شبیه اعتراف.
شبیه شکستن دیوارهایی که ماهها، شاید سالها ساخته بودی.
من انگشتانم را روی بازویت کشیدم؛ آرام، محافظانه، درست شبیه کسی که نمیخواهد هیچچیز این لحظه را بترساند.
تو سر بلند نکردی.
اما صورتت کمی به من نزدیکتر شد.
آنقدر نزدیک که نفس گرم تو روی پوست گلویم نشست.
اینبار من بودم که زمزمه کردم:
– لازم نیست قوی باشی. نه برای من.
تو تکان خیلی کوچکی خوردی.
نه برای دور شدن.
برای نزدیکتر شدن.
باد روی پشتبام میپیچید، اما بین ما هیچ بادی نبود.
هیچ فاصلهای نبود.
من زیر چانهات را خیلی آرام گرفتم…
انقدر آرام که اگر نمیخواستی، میتوانستی عقب بروی.
اما عقب نرفتی.
چشمانت را بالا آوردی.
نگاهت… خدایا…
آن نگاه هیچ شباهتی به نگاه یک مأمور نداشت.
– چرا…
نفست بریده بود.
– چرا ازم نمیترسی؟
لبخندم آهسته بود.
از آن لبخندهایی که آدم فقط برای یک نفر دارد.
– چون تو…
دست دیگرم پشتت را آرام لمس کرد.
– هیچوقت برای من خطر نبودی.
– من میتونم برات خطر باشم.
چشمانت تار شد.
– اگه بخوام… خیلی راحت…
– ولی نمیخوای.
میان حرفت آرام گفتم.
تو چند ثانیه فقط نگاهم کردی.
آنقدر طولانی که زمان حس شد ایستاده است.
بعد…
خیلی آهسته…
صورتت را چند میلیمتر جلو آوردی.
نه برای بوسه.
نه برای عجله.
فقط برای اینکه بین تو و من دیگر حتی هوا هم جایی نداشته باشد.
لبهایت درست کنار صورتم بود.
نفسهایمان یکی شد.
قلبم دیوانهوار میزد.
– جونگکوک…
آهستهترین، زیباترین صدای دنیا.
من هم جلو رفتم.
نه زیاد.
فقط به اندازهای که پیشانیهایمان به هم برسد.
و همان لحظه، جهان از حرکت ایستاد.
نه باران بود.
نه سئول.
نه مأموریت.
فقط من و تو بودیم.
دو نفری که نباید عاشق هم میشدند…
اما شدند.
و تو…
برای اولین بار…
زمزمه کردی:
– نمیتونم ازت دور شم...
-----
- ۵۵
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط