گریه های من از سر عادت

گریه های من از سر عادت ،
خنده هایم همیشه عادی نیست
بعد تو هر چه شعر بنویسم ،
درد می زاید و ارادی نیست

می نویسم دوباره با تردید،
روزگارت بدون من خوب است ؟
ترس دارم جوابت این باشد : 
خبری از دلی که دادی نیست

تو درون منی و من در تو،
زندگی میکنم به آسانی
منطق و فلسفه خطا کردند ،
جسم سلول انفرادی نیست

نه تو را سهم خویش دانستم ،
نه خودم را سهام دار کسی
اینکه یک شب کنار من باشی ،
انتظار چنان زیادی نیست

مثل یک کودکم که میخواهد ،
با دو تا نخ به ناکجا برسد
بادبادک گرفته ام دستم،
تازه فهمیده ام که بادی نیست

شعر گفتم به تو بفهمانم،
عشق مفهوم دیگری دارد
تو ببخشا اگر غلط گفتم،
بیش از اینها مرا سوادی نیست
دیدگاه ها (۲)

خسته ام از تو و از مکر و ریا می فهمی..؟بی وفا بودنت و ژستِ و...

بااینکه تازه درنفسم پا گرفته ایازمن تمام دغدغه ها را گرفته ا...

چه دل فریب و خوشایند آفریده شدیپر از تبسّم و لبخند آفریده شد...

ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان!عطری بیفشان بر حیاط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط