عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۰
(ویو تهیونگ – صبح روز بعد)
گزارش اول از زیرنظر گرفتن جونهو اومده بود. توی خونهای تو حومهی شهر مخفی شده بود. تنها. سرش پایین، تماساش محدود. دقیقاً همونطور که یونا گفته بود.
من اما نمیتونستم فقط نگاه کنم.
زنگ زدم به یکی از افرادم:
— یه تیم بفرست جلو اون خونه. بدون برخورد. فقط امنیتی. اگه پارک فهمید، جون اون پسر تمومه.
— چشم رئیس.
گوشیو قطع کردم. نشستم روی صندلی پشت میزم. صدای در اومد.
— بیا تو.
در باز شد. ات وارد شد. لباس راحتی پوشیده بود، ولی توی چشماش اضطراب موج میزد.
— تهیونگ… یه چیزی باید بدونی.
اخم کردم.
— چی شده؟
— امشب، قراره یه قرار کاری مهم برای کوک توی رستوران باشه. ولی من حس بدی دارم. دیشب یه تماس ناشناس داشتم. فقط یه جمله گفت:
«اگه امشب رفت، شاید دیگه برنگرده.»
(ویو کوک – همان زمان)
تو دفتر نشسته بودم، پروندهها جلوم پخش بودن، ولی هیچی نمیخوندم. ذهنم پیش یونا، تهیونگ، حتی جونهو بود. نمیدونم چرا، ولی یه حس سنگین رو قلبم بود.
در دفتر باز شد. ات اومد تو. نفسنفس میزد.
— نباید بری اون جلسه.
— چی؟ چرا؟
— حس خوبی ندارم. یکی تهدید کرده. یه چیزایی داره اتفاق میافته که نمیفهمیمش. شاید مربوط به پارک باشه، شاید نه. ولی نمیذارم چیزی برات پیش بیاد.
بلند شدم. اومدم جلو، صورتشو بین دستام گرفتم.
— نگران نباش. من قول میدم هیچی نمیشه. فقط یه قرار کاری سادهس.
— تهیونگم گفت نمیذاره بری. گفت باید امشب با هم حرف بزنید، یه چیزی هست که باید بدونی.
مکث کردم.
— خب… اگه اونم میگه، پس جدیه.
(ویو پارک – غروب همون روز)
از پنجره به بیرون نگاه میکردم. اونا دارن حرکات منو حس میکنن. یونا بالاخره شکسته. ولی هنوز بازی تموم نشده.
— اگه کوک امشب نیاد، نقشه دوم اجرا میشه.
لبخند کجی زدم.
— و نقشه دوم… دیگه فقط یه تهدید نیست. اون یه سقوط کامله.
(ویو یونا)
صدای زنگ گوشی بلند شد. جونهو بود.
— الو؟
— یونا؟ یه نفر از دوربینای اطراف فهمیده کجام. احساس خطر دارم.
قلبم فرو ریخت.
— نه نه نه… اون داره نزدیک میشه. قول داده بودم محافظتت کنم…
— چی کار کنم؟ از اینجا برم؟
— نه! تکون نخور. همینجا باش، من الان میام.
گوشی رو انداختم روی تخت و به سرعت از خونه زدم بیرون. دیگه برام مهم نبود تهیونگ چی گفته. باید جونهو رو نجات میدادم.
(ویو تهیونگ)
خبر رسید. یونا از مخفیگاهش بیرون زده، داره میره سمت خونهی جونهو.
داد زدم: — تعقیبش کنید. نذارید تنها بره. پارک احتمالاً همین لحظه منتظرشه.
پارت ۳۰
(ویو تهیونگ – صبح روز بعد)
گزارش اول از زیرنظر گرفتن جونهو اومده بود. توی خونهای تو حومهی شهر مخفی شده بود. تنها. سرش پایین، تماساش محدود. دقیقاً همونطور که یونا گفته بود.
من اما نمیتونستم فقط نگاه کنم.
زنگ زدم به یکی از افرادم:
— یه تیم بفرست جلو اون خونه. بدون برخورد. فقط امنیتی. اگه پارک فهمید، جون اون پسر تمومه.
— چشم رئیس.
گوشیو قطع کردم. نشستم روی صندلی پشت میزم. صدای در اومد.
— بیا تو.
در باز شد. ات وارد شد. لباس راحتی پوشیده بود، ولی توی چشماش اضطراب موج میزد.
— تهیونگ… یه چیزی باید بدونی.
اخم کردم.
— چی شده؟
— امشب، قراره یه قرار کاری مهم برای کوک توی رستوران باشه. ولی من حس بدی دارم. دیشب یه تماس ناشناس داشتم. فقط یه جمله گفت:
«اگه امشب رفت، شاید دیگه برنگرده.»
(ویو کوک – همان زمان)
تو دفتر نشسته بودم، پروندهها جلوم پخش بودن، ولی هیچی نمیخوندم. ذهنم پیش یونا، تهیونگ، حتی جونهو بود. نمیدونم چرا، ولی یه حس سنگین رو قلبم بود.
در دفتر باز شد. ات اومد تو. نفسنفس میزد.
— نباید بری اون جلسه.
— چی؟ چرا؟
— حس خوبی ندارم. یکی تهدید کرده. یه چیزایی داره اتفاق میافته که نمیفهمیمش. شاید مربوط به پارک باشه، شاید نه. ولی نمیذارم چیزی برات پیش بیاد.
بلند شدم. اومدم جلو، صورتشو بین دستام گرفتم.
— نگران نباش. من قول میدم هیچی نمیشه. فقط یه قرار کاری سادهس.
— تهیونگم گفت نمیذاره بری. گفت باید امشب با هم حرف بزنید، یه چیزی هست که باید بدونی.
مکث کردم.
— خب… اگه اونم میگه، پس جدیه.
(ویو پارک – غروب همون روز)
از پنجره به بیرون نگاه میکردم. اونا دارن حرکات منو حس میکنن. یونا بالاخره شکسته. ولی هنوز بازی تموم نشده.
— اگه کوک امشب نیاد، نقشه دوم اجرا میشه.
لبخند کجی زدم.
— و نقشه دوم… دیگه فقط یه تهدید نیست. اون یه سقوط کامله.
(ویو یونا)
صدای زنگ گوشی بلند شد. جونهو بود.
— الو؟
— یونا؟ یه نفر از دوربینای اطراف فهمیده کجام. احساس خطر دارم.
قلبم فرو ریخت.
— نه نه نه… اون داره نزدیک میشه. قول داده بودم محافظتت کنم…
— چی کار کنم؟ از اینجا برم؟
— نه! تکون نخور. همینجا باش، من الان میام.
گوشی رو انداختم روی تخت و به سرعت از خونه زدم بیرون. دیگه برام مهم نبود تهیونگ چی گفته. باید جونهو رو نجات میدادم.
(ویو تهیونگ)
خبر رسید. یونا از مخفیگاهش بیرون زده، داره میره سمت خونهی جونهو.
داد زدم: — تعقیبش کنید. نذارید تنها بره. پارک احتمالاً همین لحظه منتظرشه.
- ۲.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط