گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی

گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی
گفت حق است که با آتش ما دم سازی

گفتم این عدل نباشد که دلم ریش شود
گفت این سادگی توست که دل می بازی

گفتم آخر تو بگو عدل خداوند کجاست؟
گفت آنجاست که تو در ره خود سر بازی

گفتم این عشق نباشد که پرستم خود را
گفت پس جان بده چون کرده ای آتش بازی

ارس آرامی
دیدگاه ها (۱)

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنندرهزنان قافله را در شب مهت...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

آقای من مولای من سلام 🌺بردار از رخ پرده را ‌ای ماه دل‌آرای م...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

بنام افریدگار خردامروز ما در بطن تاریک‌ترین قسمت زندگی در تم...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط