درخواستی جیمین

درخواستی جیمین


تکپارتی


عنوان : صبح آرام در سئول


صدای آرام زنگ ساعت در اتاق ساکت پیچید.
نور ملایم خورشید از لای پرده‌ها داخل شد و روی ت*خت افتاد.

جیمین با چشم‌های نیمه‌باز دستش را دراز کرد و ساعت را خاموش کرد.

امروز روز مهمی بود.

نه به خاطر تمرین یا ضبط برنامه‌ای خاص، بلکه به خاطر اینکه بعد از مدت‌ها بالاخره فرصتی پیدا کرده بود برای خودش، برای یک صبح ساده و بی‌هیاهو.

او از تخت بلند شد، پاهایش را روی کف چوبی گذاشت و ن*فس ع*میقی کشید.

صدای شهر کم‌کم بیدار می‌شد:
بوق ماشین‌ها، صدای قدم‌های مردم در پیاده‌رو و بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه.

جیمین به آشپزخانه رفت، یک لیوان آب نوشید و گوشی‌اش را برداشت.
پیام‌های زیادی از اعضای گروه در چت گروهی‌شان آمده بود.
یونگی نوشته بود:

«بچه‌ها امروز استراحت کنید، فردا دوباره وقت تمرینه!»

جیمین لبخند زد.
بعد از روزها تمرین فشرده برای کنسرت، استراحت مثل یک هدیه بود.

او تصمیم گرفت به جای ماندن در خانه، بیرون برود.

یک کلاه بیسبال مشکی برداشت، ماسک زد و دوربین کوچکش را گذاشت توی کیف.
عادت داشت هر وقت تنها قدم می‌زد، لحظه‌ها را ثبت کند.

وقتی به خیابان رسید، هوا کمی خنک بود.

بوی قهوه از کافه‌ها به مشام می‌رسید و رهگذران بی‌خیال از کنارش رد می‌شدند، بی‌آنکه بدانند این مرد آرام با قد متوسط و چشمان خندان، همان جیمین BTS است.

او در دلش احساس آزادی می‌کرد.

آزادی‌ای که شاید خیلی‌ها تصور کنند او همیشه دارد، اما واقعیت این بود که این لحظات تنها و ساده، برایش نایاب بودند.

قدم‌زنان وارد کوچه‌های قدیمی سئول شد.
جایی که خانه‌های سنتی کنار کافه‌های مدرن قرار گرفته بودند.

هر قدم برایش یادآور گذشته بود؛ روزهایی که هنوز کارآموز بود و با امید و ترس آینده را تصور می‌کرد.

همان‌جا کنار یک دیوار قدیمی نشست،
دوربینش را بیرون آورد و از آسمان آبی عکس گرفت.
آرام زمزمه کرد:

«امروز می‌خوام فقط جیمین باشم، نه ستاره، نه آیدل… فقط خودم.»


---


بعد از چند قدم دیگر، جیمین به یک کافه‌ی کوچک رسید.

کافه‌ای با پنجره‌های چوبی و گلدان‌های سبز جلوی در جایی که انگار برای استراحت یک روز آرام ساخته شده بود.

او وارد شد، ماسکش را پایین کشید و با لبخند آرامی به باریستا سلام کرد.
کسی به او شک نکرد؛ کلاه و لباس ساده‌اش باعث می‌شد بین مشتری‌های دیگر عادی به نظر برسد.

روی صندلی کنار پنجره نشست.

یک لاته سفارش داد و دفترچه‌ی کوچکی را از کیفش بیرون آورد.
جیمین گاهی در خلوتش شعر یا جمله‌های کوتاه می‌نوشت، چیزهایی که نمی‌توانست در مصاحبه‌ها یا حتی به اعضا بگوید.

لیوان قهوه جلویش گذاشته شد.

بخار گرم بالا می‌رفت و بوی تلخ و شیرینش فضا را پر کرده بود.
جیمین کمی نوشید و در دفترچه نوشت:

«آرامش، چیزی است که همیشه دنبالش می‌گردم. شاید نه در سالن‌های پرنور، نه در فریاد هزاران نفر، بلکه در همین سکوت ساده.
اما عجیب است... بدون آن هزاران نفر، آیا باز هم من همین جیمین هستم؟»

او قلم را روی میز گذاشت و بیرون پنجره نگاه کرد.
خیابان شلوغ شده بود.
دانشجوها با کتاب‌هایشان می‌دویدند، زوجی دست در دست قدم می‌زدند، و پیرمردی روزنامه می‌خواند.
همه درگیر زندگی خودشان بودند.

جیمین لحظه‌ای فکر کرد:

«شاید زندگی واقعی همین است... نه صحنه، نه نورافکن، نه دوربین. فقط مردم، نفس کشیدن، و روزهای ساده.»

جیمین لبخند زد.

قهوه‌اش را تمام کرد، دفترچه را بست و از جایش بلند شد.

قبل از رفتن، نگاهی دوباره به فضای گرم کافه انداخت.
در دلش تصمیم گرفت روزی ناشناس برگردد و دوباره همین آرامش را تجربه کند.


پایان
دیدگاه ها (۲۲)

¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ محـ؋ـل ؋ـلورا ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸هر کدومتون دوست داشتی...

Me and you ( daddy )...

درخواستی تهیونگ تکپارتیتهیونگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود...

درخواستی تهیونگ تکپارتیصبح بود و تهیونگ وقتی چشم‌هایش را باز...

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

P30آنقدر نوشیدن که مست شده بودن.چهیونگ به هیونجین زنگ زده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط