رمان : مادام کوچولوی کیم
رمان : مادام کوچولوی کیم
part :4
بعد از آن صبحانهیِ پر از خنده، در حالی که ساناز داشت با لذت پنکیکهایِ جونکوک را میخورد، صدایِ قدمهایِ سنگین اما ریتمیکی از پلههایِ مارپیچِ سالن شنیده شد.
«بویِ پنکیکِ جونکوک تا تویِ اتاقِ من هم میرسه! یعنی قرار نیست منم یه چیزی بخورم؟» این صدایِ بم و کمی خوابآلود، صدایِ **شوگا** بود. او با همان چهرهیِ آرام و همیشگیاش، در حالی که یک لیوانِ قهوهیِ غلیظ در دست داشت، به سمتِ میز آمد. شوگا با اینکه همیشه سعی میکرد خونسرد و بیخیال به نظر برسد، اما وقتی چشمش به ساناز افتاد، لبخندِ بسیار محوی بر لبانش نشست و با مهربانی گفت: «صبح بخیر جوجهیِ کوچولو. باز هم مثلِ همیشه پر از انرژی هستی؟»
ساناز با هیجان از جایش بلند شد: «عمو شوگا! صبح بخیر! بفرمایید بنشینید، جونکوک کلی پنکیکِ اضافه هم درست کرده!»
شوگا صندلی را کنارِ تهیونگ کشید و نشست. درست در همان لحظه، درِ بزرگِ سالن باز شد و **جیهوپ** با آن انرژیِ انفجاریِ همیشگیاش وارد شد. او انگار خودِ خورشید بود که واردِ اتاق میشد. «سلامِ سلام به همهیِ مهربونها! سلام به بابایِ بزرگ و سلام به سانیِ عزیزم!» جیهوپ مستقیم به سمتِ ساناز رفت و او را در یک آغوشِ گرم و پرانرژی گرفت. «امروز چقدر خوشگل شدی خانم کوچولو! انگار یه گلِ رزِ کوچولو تویِ این عمارت شکوفه داده!»
ساناز که از آغوشِ جیهوپ بیرون میآمد، میخندید: «عمو جیهوپ! شما همیشه میگید من خوشگلم!»
در حالی که جیهوپ داشت با هیجان از برنامههایِ امروز حرف میزد، **نامجون** با وقار و متانتِ همیشگیاش وارد شد. او کتابی در دست داشت و با آن نگاهِ عمیق و دانایِ خود، به صحنهیِ گرمِ دورِ میز نگاه کرد. نامجون به سمتِ تهیونگ رفت و با احترامِ خاصی که بینِ آنها بود، سلام کرد و بعد رو به ساناز کرد: «سلام مادام کوچولو. شنیدم امروز میخوای تویِ باغچه بازی کنی؟ اگه نیاز به کمک داشتی برای پیدا کردنِ کتابهایِ طبیعت یا هر چیزِ علمیِ دیگه، حتماً به عمو نامجون بگو، باشه؟»
ساناز با شیطنت سر تکان داد: «حتماً عمو! ولی امروز بیشتر دنبالِ هیجان میگردم!»
کمکم، فضایِ سالن با حضورِ بقیهیِ اعضا کامل شد. **جین** که با ظرافتِ تمام، خودش را آماده کرده بود، با شوخی و خندهای از سرِ خودپسندیِ بامزه گفت: «همه دارید با این دخترِ زیبا حرف میزنید و منِ خوشگل رو نادیده میگیرید؟ سانی جان، بیا ببین ببین عمویِ خوشتیپت چقدر امروز مرتب شده!» و ساناز با خندهیِ بلند، به سمتِ او رفت تا از تعریفهایِ بیشمارش لذت ببرد.
و اما آخرین نفر، **تاهیونگ** بود که با همان نگاهِ مهربان، تمامِ این صحنهها را تماشا میکرد. او حس میکرد که این عمارت، با وجودِ تمامِ قدرت و ثروتش، تنها با حضورِ این دخترک و این مردانِ وفادارش، واقعاً یک «خانه» است.
ساناز، در حالی که میانِ عشقِ جیمین، جونکوک، شوگا، جیهوپ، نامجون، جین و تهیونگ محاصره شده بود، احساس میکرد که هیچچیز در دنیا نمیتواند به اندازهیِ این لحظه، او را شاد کند. او فقط یک دخترِ چهاردهساله نبود؛ او قلبِ تپندهیِ این خانوادهیِ قدرتمند بود.
***
**ادامه دارد...**
part :4
بعد از آن صبحانهیِ پر از خنده، در حالی که ساناز داشت با لذت پنکیکهایِ جونکوک را میخورد، صدایِ قدمهایِ سنگین اما ریتمیکی از پلههایِ مارپیچِ سالن شنیده شد.
«بویِ پنکیکِ جونکوک تا تویِ اتاقِ من هم میرسه! یعنی قرار نیست منم یه چیزی بخورم؟» این صدایِ بم و کمی خوابآلود، صدایِ **شوگا** بود. او با همان چهرهیِ آرام و همیشگیاش، در حالی که یک لیوانِ قهوهیِ غلیظ در دست داشت، به سمتِ میز آمد. شوگا با اینکه همیشه سعی میکرد خونسرد و بیخیال به نظر برسد، اما وقتی چشمش به ساناز افتاد، لبخندِ بسیار محوی بر لبانش نشست و با مهربانی گفت: «صبح بخیر جوجهیِ کوچولو. باز هم مثلِ همیشه پر از انرژی هستی؟»
ساناز با هیجان از جایش بلند شد: «عمو شوگا! صبح بخیر! بفرمایید بنشینید، جونکوک کلی پنکیکِ اضافه هم درست کرده!»
شوگا صندلی را کنارِ تهیونگ کشید و نشست. درست در همان لحظه، درِ بزرگِ سالن باز شد و **جیهوپ** با آن انرژیِ انفجاریِ همیشگیاش وارد شد. او انگار خودِ خورشید بود که واردِ اتاق میشد. «سلامِ سلام به همهیِ مهربونها! سلام به بابایِ بزرگ و سلام به سانیِ عزیزم!» جیهوپ مستقیم به سمتِ ساناز رفت و او را در یک آغوشِ گرم و پرانرژی گرفت. «امروز چقدر خوشگل شدی خانم کوچولو! انگار یه گلِ رزِ کوچولو تویِ این عمارت شکوفه داده!»
ساناز که از آغوشِ جیهوپ بیرون میآمد، میخندید: «عمو جیهوپ! شما همیشه میگید من خوشگلم!»
در حالی که جیهوپ داشت با هیجان از برنامههایِ امروز حرف میزد، **نامجون** با وقار و متانتِ همیشگیاش وارد شد. او کتابی در دست داشت و با آن نگاهِ عمیق و دانایِ خود، به صحنهیِ گرمِ دورِ میز نگاه کرد. نامجون به سمتِ تهیونگ رفت و با احترامِ خاصی که بینِ آنها بود، سلام کرد و بعد رو به ساناز کرد: «سلام مادام کوچولو. شنیدم امروز میخوای تویِ باغچه بازی کنی؟ اگه نیاز به کمک داشتی برای پیدا کردنِ کتابهایِ طبیعت یا هر چیزِ علمیِ دیگه، حتماً به عمو نامجون بگو، باشه؟»
ساناز با شیطنت سر تکان داد: «حتماً عمو! ولی امروز بیشتر دنبالِ هیجان میگردم!»
کمکم، فضایِ سالن با حضورِ بقیهیِ اعضا کامل شد. **جین** که با ظرافتِ تمام، خودش را آماده کرده بود، با شوخی و خندهای از سرِ خودپسندیِ بامزه گفت: «همه دارید با این دخترِ زیبا حرف میزنید و منِ خوشگل رو نادیده میگیرید؟ سانی جان، بیا ببین ببین عمویِ خوشتیپت چقدر امروز مرتب شده!» و ساناز با خندهیِ بلند، به سمتِ او رفت تا از تعریفهایِ بیشمارش لذت ببرد.
و اما آخرین نفر، **تاهیونگ** بود که با همان نگاهِ مهربان، تمامِ این صحنهها را تماشا میکرد. او حس میکرد که این عمارت، با وجودِ تمامِ قدرت و ثروتش، تنها با حضورِ این دخترک و این مردانِ وفادارش، واقعاً یک «خانه» است.
ساناز، در حالی که میانِ عشقِ جیمین، جونکوک، شوگا، جیهوپ، نامجون، جین و تهیونگ محاصره شده بود، احساس میکرد که هیچچیز در دنیا نمیتواند به اندازهیِ این لحظه، او را شاد کند. او فقط یک دخترِ چهاردهساله نبود؛ او قلبِ تپندهیِ این خانوادهیِ قدرتمند بود.
***
**ادامه دارد...**
- ۸۵
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط