فصل اول-پارت۱#
فصل اول-پارت۱#
خلاصه: ساسکه قبل از اینکه با ساکورا ازدواج کنه یه بچه با ناروتو داشت که اسمش منما هست و پسر هست و ناروتو و ساسکه برای اینکه منما رو مخفی کنن اونو به مخفیگ اوروچ فرستادن و منما رو کارین و سویگتسو و اوروچیمارو و جوگو بزرگ کردن و آموزش دادن اما نقطه ی بد داستان اینجاست که هیچ اثری از احساسات انسانی و یا عشق توی وجود منما نیست...وقتی منما برای پیدا کردن ناروتو و ساسکه از مخفیگاه اوروچ بیرون میاد و به طور مخفیانه و بدون مجوز وارد کونوها میشه ناروتو که هوکاگست شخصاً دستگیرش می کنه و می فهمه پسر خودشو و ساسکست اما برای اینکه منما همچنان مخفی بمونه اونو زندانی می کنه و وقتی منما آزاد میشه به ناروتو و ساسکه قول میده به کسی نگه پسرشونه،منما وارد آکادمی میشه و با خواهر خونده هاش یعنی سارادا و هیماواری و برادر خونده هاش یعنی کاواکی و بوروتو دیدار می کنه اما اونا هنوز نمیدونستن منما واقعا کیه و اگه می فهمیدن این حقیقتا اونارو شوکه می کرد...بریم برای شروع داستان
#راوی
منما توی آکادمی مشغول صحبت با بوروتو و ایوابه و شیکادای بود،منما همیشه بین دوستاش و پسرای کلاس محبوب بود و دخترا هم بهش احترام می زاشتن و از طرفی سارادا همیشه سعی می کرد خودشو به منما نزدیک کنه و منما چون حقیقت رو میدونست سارادا رو از خودش دور می کرد و بیشتر نزدیک سومیره می موند که خواهر خوندش و یا همچین چیزی نبود
منما همیشه توی کلاس ها جزو بالاترین نمره ها بود و توی تمرین های مبارزه بهترین بود! رقیب اصلی منما کاواکی بود که همیشه نمره هاش و امتیازاتش توی مبارزه دقیقاً هم سطح منما بود،الان منما داشت با سارادا و بوروتو حرف می زد که کاواکی ظاهر شد و دوباره قصد دعوا و مبارزه با منما رو داشت
کاواکی با لحنی تحقیرآمیز گفت: هی بازنده! نظرت چیه مبارزه کنیم تا جایگاهت رو بهت بفهمونم؟؟
منما که رفتارش دقیقا مثل ساسکه بود و همیشه مغرور و ساکت بود با صدای آهسته و طعنه گفت: چته؟ تنت می خاره؟ ظاهراً می خوای جلوی همه ضایه شب چون اگه با من مبارزه کنی تهش مجبور میشی بخاطر قدرت زیادم در مقابلم زانو بزنی!
خلاصه: ساسکه قبل از اینکه با ساکورا ازدواج کنه یه بچه با ناروتو داشت که اسمش منما هست و پسر هست و ناروتو و ساسکه برای اینکه منما رو مخفی کنن اونو به مخفیگ اوروچ فرستادن و منما رو کارین و سویگتسو و اوروچیمارو و جوگو بزرگ کردن و آموزش دادن اما نقطه ی بد داستان اینجاست که هیچ اثری از احساسات انسانی و یا عشق توی وجود منما نیست...وقتی منما برای پیدا کردن ناروتو و ساسکه از مخفیگاه اوروچ بیرون میاد و به طور مخفیانه و بدون مجوز وارد کونوها میشه ناروتو که هوکاگست شخصاً دستگیرش می کنه و می فهمه پسر خودشو و ساسکست اما برای اینکه منما همچنان مخفی بمونه اونو زندانی می کنه و وقتی منما آزاد میشه به ناروتو و ساسکه قول میده به کسی نگه پسرشونه،منما وارد آکادمی میشه و با خواهر خونده هاش یعنی سارادا و هیماواری و برادر خونده هاش یعنی کاواکی و بوروتو دیدار می کنه اما اونا هنوز نمیدونستن منما واقعا کیه و اگه می فهمیدن این حقیقتا اونارو شوکه می کرد...بریم برای شروع داستان
#راوی
منما توی آکادمی مشغول صحبت با بوروتو و ایوابه و شیکادای بود،منما همیشه بین دوستاش و پسرای کلاس محبوب بود و دخترا هم بهش احترام می زاشتن و از طرفی سارادا همیشه سعی می کرد خودشو به منما نزدیک کنه و منما چون حقیقت رو میدونست سارادا رو از خودش دور می کرد و بیشتر نزدیک سومیره می موند که خواهر خوندش و یا همچین چیزی نبود
منما همیشه توی کلاس ها جزو بالاترین نمره ها بود و توی تمرین های مبارزه بهترین بود! رقیب اصلی منما کاواکی بود که همیشه نمره هاش و امتیازاتش توی مبارزه دقیقاً هم سطح منما بود،الان منما داشت با سارادا و بوروتو حرف می زد که کاواکی ظاهر شد و دوباره قصد دعوا و مبارزه با منما رو داشت
کاواکی با لحنی تحقیرآمیز گفت: هی بازنده! نظرت چیه مبارزه کنیم تا جایگاهت رو بهت بفهمونم؟؟
منما که رفتارش دقیقا مثل ساسکه بود و همیشه مغرور و ساکت بود با صدای آهسته و طعنه گفت: چته؟ تنت می خاره؟ ظاهراً می خوای جلوی همه ضایه شب چون اگه با من مبارزه کنی تهش مجبور میشی بخاطر قدرت زیادم در مقابلم زانو بزنی!
- ۱۵۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط