پارت

پارت ۱٠:
ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد.
+نه! اگه بخونی غر میزنی، میدونم!
تئودر دستی جلو برد:
ــ یه فرمانده حق داره بدونه زیر نظر چه گزارش هایی ئه!

ورونیکا بلند شد، عقب عقب رفت، طوری که انگار دنبال راه فرار بود:
این گزارش نیست، این دل نوشته ست! یه تفاوت بزرگه.
تئودر خندید. برای اولین بار خندید.
یه خنده واقعی اما خسته.
ــ تو همیشه همین قدر سمجی، دکتر؟
ورونیکا سرش رو با غرور بالا گرفت:
+و تو همیشه همینقدر فضولی، فرمانده.

لحظه ای هر دو سکوت کردن. فقط بارون بود و نگاه هایی که بی صدا حرف میزد.

تئودر اروم گفت:
ــ باشه.... نگاش نمیکنم. ولی یه روزی، ثقتی بخوای، خودت برام میخونی.... مگه نه؟

ورونیکا کمی مکث کرد. دفترچه رو دوباره روی زانوهاش گذاشت.
+شاید یه روز. ولی فقط اگه سه بتر اخم نکنی.
و هردو توی اون شب بارونی، چند دقیقه، از جنگ و درد فاصله گرفتن.....
دیدگاه ها (۱)

پارت۱۱:نقطه ی بی بازگشتیه روز بعد از اون شب بارونی همه چیز ت...

تئودر لبخند کجی زد. _نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه...

پارت8بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد. ــ این همونیه ...

پارت7:صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچ...

پارت15:در همون لحظه، صدای قدم های تئودر شنیده شد. در نیمه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط