نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۹


— «چی داری میگی؟ تقصیر تو؟ ات، تو پاک‌ترین موجودی هستی که من توی این لجن‌زار دیدم. اونا لیاقت ندارن حتی به سایه تو نگاه کنن. اگه من عصبی شدم، بخاطر اینه که تحمل دیدن یک قطره اشک تو رو ندارم. می‌فهمی؟ تو تنها چیزی هستی که توی این دنیا بهم آرامش میده.»
ات با بغض، دست جونگ‌کوک را روی قلبش گذاشت تا ضربان تندش را حس کند. او با لب‌هایش، بدون هیچ صدایی، کلمه "ممنون" را زمزمه کرد. جونگ‌کوک پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد:
— «نیازی به تشکر نیست. من تمام دنیای اونا رو آتیش می‌زنم تا تو فقط یک لحظه لبخند بزنی.»
ساعت ۳ نیمه‌شب - انبار متروکه در حومه شهر
درحالی‌که ات در عمارت، در خوابی عمیق و تحت محافظت شدید بود، جونگ‌کوک در جایی دیگر، چهره‌ی واقعی "پادشاه سایه‌ها" را نشان می‌داد. او روی یک صندلی چرمی نشسته بود و به سولگی و پدرش که با دست و پای بسته روی زمین افتاده بودند، خیره شده بود.
پدر سولگی با التماس فریاد می‌زد: «جئون، خواهش می‌کنم! اون فقط یه اشتباه کرد... اون دختره، عقلش نمی‌رسید!»
جونگ‌کوک در حالی که دستکش‌های چرمی‌اش را دستش می‌کرد، با آرامشی وحشتناک بلند شد. قدم‌هایش روی کف بتنی صدا می‌داد.
— «اشتباه؟ تو به دخترت یاد ندادی که وقتی به ملکه من توهین می‌کنه، یعنی حکم مرگ کل خانواده‌ش رو امضا کرده؟»
او جلوی سولگی که چشمانش از وحشت باز شده بود، ایستاد.
— «شنیدم گفتی اون نمی‌تونه اسم منو صدا بزنه، درسته؟» جونگ‌کوک پوزخندی زد و ادامه داد: «نیازی نیست اون اسم منو صدا بزنه. من لرزش قلبش رو حس می‌کنم. اما تو... تو قراره طوری فریاد بزنی که صدات تا هفت تا خیابان اون‌طرف‌تر بره.»
جونگ‌کوک به جیمین اشاره کرد. جیمین پوشه‌ای را باز کرد.
— «تمام اموال، حساب‌های بانکی و سهام پدرت تا همین لحظه به اسم ات منتقل شد. شما دیگه هیچ‌چیز ندارید. نه قدرت، نه پول و نه آبرو.»
سپس جونگ‌کوک به سمت سولگی خم شد و با صدایی سرد گفت:
— «بهت اجازه میدم زنده بمونی، اما به یک شرط. از فردا، هر جا که ات رو دیدی، باید مثل یک برده براش تعظیم کنی. اگه یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه، حس کنم حتی توی دلت به اون توهینی کردی، زبونت رو می‌برم و برات کادو می‌فرستم. فهمیدی؟»
دیدگاه ها (۴)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲۰جونگ‌کوک بدون اینکه منتظر جوا...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲۱او شروع کرد به بوسیدنِ بند‌بن...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۸او اسلحه‌اش را بیرون کشید و ل...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۷— «اوه عزیزان، نگاه کنید! جئو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏ات خشکش زده بود. نمی‌دونست ب...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐کوک صورت ات رو بین دستاش گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط