فاجعه ی داستان می دانی از کجا شروع می شود ؟

فاجعه ی داستان می دانی از کجا شروع می شود ؟
از آنجایی که
نگاهت هر سویی می چرخد
الا
به چشمانش
حواست به کفش هایِ واکس زده ی همسایه هست
اما
به دلتنگی هایِ هرروزه ی او نیست
خنده هایِ بلندت تا بیرونِ درِ خانه ادامه دارد
اخمت اما
داخل می شود
ساده تر بگویم
فاجعه از آنجایی شروع می شود
که به خیالت
دیگر وقتش شده کمی غرور
چاشنیِ لحظه ها کُنی
پیشِ خودت می گویی
دیگر زیادیش می شود بیش از این گفتن و نشان دادن
و باور کنید
هست لحظه هایی که عاشقترینمان نیز
از فکرمان چنین حرفهایی عبور می کند

دوست داشتن هیچ منتی بر سرِ هیچکس ندارد
ما آدمها
آمده ایم تا عاشق باشیم
حالا در این میان چه شد که
اینچنین سرد می گذرد روزهایمان را
باید گاهی از روزگار پرسید
دوستش داری ؟
بودنش برایِ بودنت آرامش است ؟
خنده هایش از جنسِ نابِ بهار است ؟
قدم محکم بردار
به سویش برو
و تمامِ این ها را بگو
هیچکس از عشقِ زیاد نمی میرد

این روزها
بی مهری دارد دمار از روزگارِ تمامیِ ما
در می آورد جانم.

دیدگاه ها (۱)

اردیبهشت ماهاردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛اردیبهشت عطر بهار...

ولی به هر کسی نگو زندگی!کسی که زندگیت باشهمیفهمه کِی ناراحتی...

‌اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم.خونه شون...

من که میگم همه چیز توی یه جمله خلاصه میشه" طرف باید اهلت باش...

دانشگاه مرگ پارت ۲۱

سلام به همگی می دونم یک هفته ای شده که فعالیت نکردم 😖 ولی وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط