مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

#اخرین_پیچ

#اخرین_پیچ
#پارت_37

"درخشش سرخ"

روز سئول با طعم قهوه و بوی تند لاستیک روی آسفالت آغاز شد. اما امروز، هوای پیست تفاوت خاصی داشت.

تهیونگ با چشمان نیمه‌باز به حیاط نگاه کرد و ناگهان خشکش زد.
«جیمین... بگو که خواب می‌بینم.»

جیمین که مشغول چک کردن دوربین‌های امنیتی بود، نگاهی به بیرون انداخت و چشم‌هایش گرد شد.
«این... این دیگه چیه؟»

در وسط حیاط، زیر نور ملایم صبحگاهی، یک **BMW قرمز آتشین**
( اسلاید دوم ماشینی که کوک برای ا. ت خرید )
می‌درخشید. بدنه‌ی صیقلی‌اش طوری می‌درخشید که انگار از دل یک فیلم اکشن بیرون آمده بود. جونگ‌کوک، تکیه داده به درِ ماشین، با همان آرامش همیشگی منتظر بود.

ا.ت با موهای باز و لباسی راحت از در بیرون آمد. وقتی چشمش به ماشین افتاد، قدم‌هایش سست شد. سکوت عجیبی بینشان برقرار شد؛ نه از آن سکوت‌های پر از تنش، بلکه سکوتی که در آن، نگاه‌ها حرف می‌زدند.

جونگ‌کوک کلید را در هوا چرخاند و با یک حرکت روان، آن را به سمت ا.ت گرفت.
«قرمزه. درست همون‌طوری که دوست داری.»

ا.ت به کلید نگاه کرد، بعد به ماشین، و در نهایت به چشمان جونگ‌کوک.
«کوک... این یه هدیه‌ی خیلی بزرگه.»

جونگ‌کوک جلو آمد. فاصله‌اش با ا.ت آنقدر کم شد که ا.ت گرمای نفسش را حس می‌کرد.
«هر چیزی که باعث بشه لبخندت رو ببینم، برای من ارزشمنده. حتی اگه یه ماشین قرمز باشه.»

تهیونگ از پشت در داد زد: «ما اینجا فقط دکوریم؟ یه تعارف هم نمی‌کنه!»

ا.ت خندید، صدایی که برای جونگ‌کوک مثل زیباترین موسیقی بود. کلید را گرفت و با هیجان سوار شد. وقتی موتور ماشین با صدایی بم و قدرتمند روشن شد، ا.ت انگار جان تازه‌ای گرفت.

آن‌ها در خیابان‌های سئول غرق شدند. ا.ت با مهارت عجیبی ماشین را بین لاین‌ها می‌برد. هر پیچ، هر ترمز، و هر شتاب‌گیری، نمایشی از هماهنگی آن‌ها بود.

در یکی از بلوارهای خلوت، ا.ت ماشین را کنار زد و به منظره‌ی شهر نگاه کرد. فضای داخل ماشین گرم و صمیمی بود.
«می‌دونی کوک؟ توی این چند ماه، یاد گرفتم که چطور با هک کردن سیستم‌ها زنده بمونم. ولی با این ماشین... حس می‌کنم دارم واقعاً زندگی می‌کنم.»

جونگ‌کوک به نیم‌رخ ا.ت خیره شد. نوری که از شیشه می‌تابید، صورت او را روشن کرده بود.
«من هم یاد گرفتم که انتقام همه‌چیز نیست. بعضی وقت‌ها... فقط کافیه کنار کسی باشی که برات امنه.»

ا.ت سرش را به سمت او چرخاند.
«تو برای من امنی، جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک دستش را جلو برد و تار مویی که روی صورت ا.ت افتاده بود را کنار زد. لمس انگشتانش روی پوست صورت او، لرزه‌ای خفیف بر اندام ا.ت انداخت. لحظه‌ای بینشان گذشت که تمام دنیا برایشان متوقف شد. فقط صدای تپش قلب‌هایشان بود و ترافیک دوردست شهر.

ا.ت لبخند محوی زد و دنده را عوض کرد.
«بریم؟ هنوز خیابون‌های زیادی برای کشف کردن داریم.»

آن شب، وقتی ماشین قرمز را دوباره در پارکینگ پارک کردند، هیچ‌کدامشان نمی‌دانست که این آخرین روز آرامش قبل از طوفان است. در تاریکی پارکینگ، ا.ت در حالی که کلیدها را در دستش می‌فشرد، احساس کرد سایه‌ای از دور آن‌ها را زیر نظر دارد. اما با نگاه کردن به جونگ‌کوک که با اطمینان کنارش راه می‌رفت، تمام ترس‌هایش را پس زد.

آن‌ها نمی‌دانستند که در پشت دیوارهای سرد زندان، کسی داشت آخرین نقشه‌اش را برای بازپس‌گیری "دخترش" می‌کشید.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

دوستان لطفا برای هر پست کامنت بزارید بجز عالی بعدی خیلی خوبه
دیدگاه ها (۱۲)

#اخرین_پیچ#پارت_38 آخرین پیچ در اسکله(اینجاست که داستان اخری...

#اخرین_پیچ#پارت_39"𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐭"«زیر نور ماه » آن شب، ساحل ...

#اخرین_پیچ#پارت_36 «پیامی که نباید می‌آمد» بعد از هیجان پیست...

#اخرین_پیچ#پارت_35 «پیست خالی» صبح زود، مه نازکی روی پیست مت...

پرنسس من 21

پرنسس من ۲۶

پرنسس من ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط