ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۶🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۶🌌
هیچکس دیگر کوسهاش را خنثی نمیکرد
پنج انگشتش دوباره آرام روی صورت تسویو فشرده شد......
که یهو دکو با مشت به سمت شیگاراکی رفت اما با چیزی که نباید روبه رو شد مشتش جای شیگاراکی به نومو خورده و نومو جلوش رو گرفته بود
شیگاراکی: چه خفن ولی چه حیف باید از بین برید
شیگاراکی با دستش سمت سویو و نومو دستت دکو رو گرفت که جدا کنه در حالی که هر دوشن میخواستن کارشونو کن یهو چیز محکمی با نومو اصابت کرد طوری که گرد و خاک همه جا رو گرفت
شیگاراکی: ها چی شد کی چرعت کرد
که یهو با ایمی چشم تو چشم شد
با یه لبخند ملیح: هه تو از کجا پیدات شد ندیده بودمت.. مطمینی که از خودمون نیستی چون کسی از اون قیافه خوشش نمیاد زیادی به عنوان یه قهرمان ترسناکی ... ( بعد یه لبخند بیمار گونه زد طوری که داشت ایمی حرص میداد و شروع کردن به خاروندن گردنش)
شیگاراکی : ایرادی نداره هر سه تاتونو میکشم اخه تو هم خیلی باحالی یه قهرمان شکل ویلن😈 مطمینی نمیخوای با ما باشی اینجا قدرتو نمیدونن
بعد دکو و سویو پرت کرد و به سمت ایمی رفت
ایمی* لعنتی چه شکری خوردم😨 همینم کم بود..... لعنت به ین نقطه ضعف کوفتی *
دکو با درد دستشو بغل گرفته بو
تسویو خودش جلوش انداخت«میدوریا چان حالت خوبه؟!»
«م... من خوبم. وای نه 😨 ایمی. بدو.»
سویو دکو سریع سمت ایمی رفتن که کمکش کن
اما هیچکدومشون فرصت بیشتری پیدا نکردند
نومو دوباره به حرکت درآمد
این بار...
مشتش مستقیم به سمت هر سه نفر پایین آمد
زمین زیر پایشون ترک برداشت
ایمی با تمام توان کوسش دکو و تسویو رو کنار هلداد
اما خودش...فرصت فرار نداشت
سرش را بالا آورد مشت غولآسای نومو...
فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت
*لعنت...دیگه نمیرسم...*
برای اولین بار...احساس کرد باشه مجبور شود بخشی از قدرتشو آزاد کنه
ستارههای زیر چشمبندش شروع کردن به درخشیدن
فشار عجیبی تمام اطرافش را پر کرد
درست قبل از اینکه ایمی کنترلش را رها کند...
ناگهان...
بووووووووووووووووم!!!
انفجار سهمگینی از بالای U.S.J پیچید
مشتی از دل هوا پایین آمد
با قدرتی باورنکردنی...
مستقیم به صورت نومو خورد
کراااااااااااش!!
بدن نومو مثل گلوله چندین متر پرتاب شد
دیوار عظیم U.S.J فرو ریخت
گرد و غبار همه جا را گرفت
باد شدیدی ایمی را به عقب کشید
چشمهایش از تعجب گرد شده بود
صدایی آشنا در تمام سالن پیچید
«همه نگران نباشید...چون من... اینجام»
گرد و غبار کنار رفت...
و قامت عظیم مردی با لبخند همیشگیاش میان نور ایستاده بود
آلمایتتتتتت
دکو زمزمه کرد:«آ... آل... مایت...»
شیگاراکی دندانهایش را روی هم فشار داد
«... دیرتر از چیزی که انتظار داشتم.»
ایمی فقط در سکوت به آل مایت خیره ماند
ستارههاش اروم اروم خاموش شدند...
*اخش ولی اگه ... یه ثانیه دیرتر میرسیدی... مجبور میشدم چیزایی رو نشون بدم که نباید هیچکس میدید*
گرد و غبار هنوز در هوا شناور بود.
نومو بعد از آن ضربهی سهمگین چندین متر آنطرفتر روی زمین کشیده شد شیگاراکی آرام دستش را از جلوی صورتش پایین آورد
آل مایت لبخند همیشگیاش را حفظ کرده اما نگاش...کاملاً جدی بود
«همه عقب برید!»
دکو نفس راحتی کشید
«آل مایت...»
تسویو هم آرام زمزمه کرد:
«نجات پیدا کردیم... قور.»
کل افراد اونجا داشتن تماشا میکردن
ولی ایمی همون لحظه احساس کرد زانوهایش کمی لرزیدند
لعنت...داشتم بیش از حد از کوسم استفاده میکردم...
بیصدا نفس عمیقی کشید و دوباره خودش را عادی نشان داد
شیگاراکی پوزخند زد
«همیشه همین موقعا سروکلهات پیدا میشه...قهرمان شماره یک.»
«شرورها هم انگار همیشه وقتی من مرخصی دارم پیداشون میش😁😁.»
شیگاراکی ناگهان دستشو بالا برد
«نومو.»
غول بنفش با وجود ضربهی سنگین آرام از روی زمین بلندشد
صدای خرد شدن سنگها زیر پایش پیچید.
دکو با ناباوری گفت:بلند... شد؟!اون ضربه باید حداقل چند دقیقه از حرکت مینداختش...
حتا المایتم شوکه بود
شیگاراکی خندید«تعجب کردی؟اون... اسباببازی معمولی نیست.»
هیچکس دیگر کوسهاش را خنثی نمیکرد
پنج انگشتش دوباره آرام روی صورت تسویو فشرده شد......
که یهو دکو با مشت به سمت شیگاراکی رفت اما با چیزی که نباید روبه رو شد مشتش جای شیگاراکی به نومو خورده و نومو جلوش رو گرفته بود
شیگاراکی: چه خفن ولی چه حیف باید از بین برید
شیگاراکی با دستش سمت سویو و نومو دستت دکو رو گرفت که جدا کنه در حالی که هر دوشن میخواستن کارشونو کن یهو چیز محکمی با نومو اصابت کرد طوری که گرد و خاک همه جا رو گرفت
شیگاراکی: ها چی شد کی چرعت کرد
که یهو با ایمی چشم تو چشم شد
با یه لبخند ملیح: هه تو از کجا پیدات شد ندیده بودمت.. مطمینی که از خودمون نیستی چون کسی از اون قیافه خوشش نمیاد زیادی به عنوان یه قهرمان ترسناکی ... ( بعد یه لبخند بیمار گونه زد طوری که داشت ایمی حرص میداد و شروع کردن به خاروندن گردنش)
شیگاراکی : ایرادی نداره هر سه تاتونو میکشم اخه تو هم خیلی باحالی یه قهرمان شکل ویلن😈 مطمینی نمیخوای با ما باشی اینجا قدرتو نمیدونن
بعد دکو و سویو پرت کرد و به سمت ایمی رفت
ایمی* لعنتی چه شکری خوردم😨 همینم کم بود..... لعنت به ین نقطه ضعف کوفتی *
دکو با درد دستشو بغل گرفته بو
تسویو خودش جلوش انداخت«میدوریا چان حالت خوبه؟!»
«م... من خوبم. وای نه 😨 ایمی. بدو.»
سویو دکو سریع سمت ایمی رفتن که کمکش کن
اما هیچکدومشون فرصت بیشتری پیدا نکردند
نومو دوباره به حرکت درآمد
این بار...
مشتش مستقیم به سمت هر سه نفر پایین آمد
زمین زیر پایشون ترک برداشت
ایمی با تمام توان کوسش دکو و تسویو رو کنار هلداد
اما خودش...فرصت فرار نداشت
سرش را بالا آورد مشت غولآسای نومو...
فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت
*لعنت...دیگه نمیرسم...*
برای اولین بار...احساس کرد باشه مجبور شود بخشی از قدرتشو آزاد کنه
ستارههای زیر چشمبندش شروع کردن به درخشیدن
فشار عجیبی تمام اطرافش را پر کرد
درست قبل از اینکه ایمی کنترلش را رها کند...
ناگهان...
بووووووووووووووووم!!!
انفجار سهمگینی از بالای U.S.J پیچید
مشتی از دل هوا پایین آمد
با قدرتی باورنکردنی...
مستقیم به صورت نومو خورد
کراااااااااااش!!
بدن نومو مثل گلوله چندین متر پرتاب شد
دیوار عظیم U.S.J فرو ریخت
گرد و غبار همه جا را گرفت
باد شدیدی ایمی را به عقب کشید
چشمهایش از تعجب گرد شده بود
صدایی آشنا در تمام سالن پیچید
«همه نگران نباشید...چون من... اینجام»
گرد و غبار کنار رفت...
و قامت عظیم مردی با لبخند همیشگیاش میان نور ایستاده بود
آلمایتتتتتت
دکو زمزمه کرد:«آ... آل... مایت...»
شیگاراکی دندانهایش را روی هم فشار داد
«... دیرتر از چیزی که انتظار داشتم.»
ایمی فقط در سکوت به آل مایت خیره ماند
ستارههاش اروم اروم خاموش شدند...
*اخش ولی اگه ... یه ثانیه دیرتر میرسیدی... مجبور میشدم چیزایی رو نشون بدم که نباید هیچکس میدید*
گرد و غبار هنوز در هوا شناور بود.
نومو بعد از آن ضربهی سهمگین چندین متر آنطرفتر روی زمین کشیده شد شیگاراکی آرام دستش را از جلوی صورتش پایین آورد
آل مایت لبخند همیشگیاش را حفظ کرده اما نگاش...کاملاً جدی بود
«همه عقب برید!»
دکو نفس راحتی کشید
«آل مایت...»
تسویو هم آرام زمزمه کرد:
«نجات پیدا کردیم... قور.»
کل افراد اونجا داشتن تماشا میکردن
ولی ایمی همون لحظه احساس کرد زانوهایش کمی لرزیدند
لعنت...داشتم بیش از حد از کوسم استفاده میکردم...
بیصدا نفس عمیقی کشید و دوباره خودش را عادی نشان داد
شیگاراکی پوزخند زد
«همیشه همین موقعا سروکلهات پیدا میشه...قهرمان شماره یک.»
«شرورها هم انگار همیشه وقتی من مرخصی دارم پیداشون میش😁😁.»
شیگاراکی ناگهان دستشو بالا برد
«نومو.»
غول بنفش با وجود ضربهی سنگین آرام از روی زمین بلندشد
صدای خرد شدن سنگها زیر پایش پیچید.
دکو با ناباوری گفت:بلند... شد؟!اون ضربه باید حداقل چند دقیقه از حرکت مینداختش...
حتا المایتم شوکه بود
شیگاراکی خندید«تعجب کردی؟اون... اسباببازی معمولی نیست.»
- ۵۰۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط