#پارت۲۰
#پارت۲۰
رییس من⛓🖤❤️🔥
بغلم کرد و نشوندم کنار خودش آمدم بلند شم اما نذاشت
تهیونگ: بشین سرجات مثلا همین الان بهت گفتم بهتره کمتر شیطونی کنی و قوانین رو یادت نره چون به طرز دیگه ای برات توضیح میدم نه؟
ا/ت: اههه باشه
ب
لبخند رضایتی ر. لب هایش آمد وای نمی دونست قراره من فرار کنم خدمتکار صبحانه رو آورد و خورد و رفت و آماده شد که بره بیرون
تهیونگ:کاملا به نفعته که فکر فرار به سرت نزنه کوچولو وگرنه برات بد میشه خدا حافظ
ا/ت: با این همه نگهبان و.... که تو گذاشتی محاله
پوز خندی زد و رفت بیرون منم رفتم سمت طبقه بالا یکی اتاق هارو گشتم که دیدم فقط مونده اتاقی که تهیونگ گفته بود نرم داخل درشو باز کردم چیزی که داخلش نبود اما دیدم که یه پنجره اونجا هست دیدم در پنجره باز نمیشه که مجبور شدم بشکنمش خدارو شکر خدمتکار. متوجه نشد از پنجره پریدم پایین که نزدیک بود پام پیچ بخوره بیوفتم حرکت کردم به سمت جلو که از دیوار رد شدم اصلا نمیدونستم که کجا باید برم واااای یکم جلو تر رفتم که یه ماشین جلوم پیچید با ترس نگاهش کردم چند نفر پیاده شدن و منو به زور سوار یه ماشین کردن بعد از اون دیگه چیزی متوجه نشدم چشم هامو که باز کردن. دیدم یه جای تاریک دقیقا مثل همونجایی که تهیونگ منو برده هستم
ا/ت: اهههه سرم اینجا کجاست تهیونگ ولم کننننن﴿با داد﴾
رقیب تهیونگ: به به خانوم خانوما تهیونگ بفهمه اینجایی چی میشه میتونم هرچیزی که بخوام ازش بگیرم و این عالیه وسیله خوبی هستی هاهاها
ا/ت: ولم ککککننن خدایا چه گیری کردیم
رقیب تهیونگ: هی بچه جون من میرم بای 😂😂
بلند صداش زدم اما اهمیت نداد صدایی شنیدم شبیه صدای تیر و .... بود که یهو در باشدت باز انگار بهش لگد زدن کسی رو که دیدم با کمال ناباوری خوشحال شدم از دیدنش اون کسی که آمده بود...
ادامه دارد....
رییس من⛓🖤❤️🔥
بغلم کرد و نشوندم کنار خودش آمدم بلند شم اما نذاشت
تهیونگ: بشین سرجات مثلا همین الان بهت گفتم بهتره کمتر شیطونی کنی و قوانین رو یادت نره چون به طرز دیگه ای برات توضیح میدم نه؟
ا/ت: اههه باشه
ب
لبخند رضایتی ر. لب هایش آمد وای نمی دونست قراره من فرار کنم خدمتکار صبحانه رو آورد و خورد و رفت و آماده شد که بره بیرون
تهیونگ:کاملا به نفعته که فکر فرار به سرت نزنه کوچولو وگرنه برات بد میشه خدا حافظ
ا/ت: با این همه نگهبان و.... که تو گذاشتی محاله
پوز خندی زد و رفت بیرون منم رفتم سمت طبقه بالا یکی اتاق هارو گشتم که دیدم فقط مونده اتاقی که تهیونگ گفته بود نرم داخل درشو باز کردم چیزی که داخلش نبود اما دیدم که یه پنجره اونجا هست دیدم در پنجره باز نمیشه که مجبور شدم بشکنمش خدارو شکر خدمتکار. متوجه نشد از پنجره پریدم پایین که نزدیک بود پام پیچ بخوره بیوفتم حرکت کردم به سمت جلو که از دیوار رد شدم اصلا نمیدونستم که کجا باید برم واااای یکم جلو تر رفتم که یه ماشین جلوم پیچید با ترس نگاهش کردم چند نفر پیاده شدن و منو به زور سوار یه ماشین کردن بعد از اون دیگه چیزی متوجه نشدم چشم هامو که باز کردن. دیدم یه جای تاریک دقیقا مثل همونجایی که تهیونگ منو برده هستم
ا/ت: اهههه سرم اینجا کجاست تهیونگ ولم کننننن﴿با داد﴾
رقیب تهیونگ: به به خانوم خانوما تهیونگ بفهمه اینجایی چی میشه میتونم هرچیزی که بخوام ازش بگیرم و این عالیه وسیله خوبی هستی هاهاها
ا/ت: ولم ککککننن خدایا چه گیری کردیم
رقیب تهیونگ: هی بچه جون من میرم بای 😂😂
بلند صداش زدم اما اهمیت نداد صدایی شنیدم شبیه صدای تیر و .... بود که یهو در باشدت باز انگار بهش لگد زدن کسی رو که دیدم با کمال ناباوری خوشحال شدم از دیدنش اون کسی که آمده بود...
ادامه دارد....
- ۱۴۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط