ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده.
یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه.
دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..

زتده یاد خسرو شکیبایی
دیدگاه ها (۷)

اگرچه فقط ۲ درصد از وجود انسان جسم و ۹۸ درصد از وجودش ذهن و ...

زادن و پروردن داشتن بدون تصاحب عمل بی چشم داشت راه نشان دادن...

یجوری اعتماد به نفس منو کشته بودین که یه نفر هم پیدا شد ازم ...

مردم حقیقت را نمی پذیرند،چون نمی خواهندبه تخیلاتی ڪه تمام عم...

هیونجین

#theheartofsea #fourthpart#Minsungدخترک با سماجت خندید و خوا...

سکوت پیستPart:⁵¹صبح با صدای پرنده ها بیدار شدماز روی تخت پاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط