عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 29
ویو ات
تقریباً یک ماه خودمو تو اتاق حبس کردم هیچی نخوردم فقط با آب زنده موندم هیچ غذایی نخوردم با هیچکس حرف نزدم هفته اول جیمین هر هرروز میومد ولی من بهش گفتم دیگه نیا از اون به بعد جیمین نیومد تو یک ماه لاغر شدم چشام بدتر شد بدنم خیلی ضعیف مونده بود یعنی الان میتونستم بمیرم بلند شدم درو باز کردم وقتی نور خورشید به صورتم خورد چشامو بستم بعد از اینکه یکم چشام به نور عادت کرد باز کردم به اطراف نگاه کردم همه چی مثل قبل بود رفتم اتاق مینجی تا منو دید سریع بلند شد اومد کنارم از دستم گرفت آروم برد منو گذاشت رو تخت
مینجی: با اون ات قبلی چیکار کردی آخه
ات: اون مرد
مینجی: چرا انقدر خودت عذاب میدی
ات : من خودم عذاب هستم
مینجی: واقعاً فکر میکنی اینطوری هست
ات: آره الان فهمیدم کسی ترس از دست منو نداره
مینجی: هی اینو نگو
ات: این دروغ نیست
مینجی: پاشو بریم بهت غذا بدم بخور خیلی ضعیف شدی
ویو مینجی
دلم براش سوخت میخواستم دل داریش بدم ولی اون مثل قبل نیست عوض شده معلوم نیست جیمین باهاش چیکار کرده از دستش گرفتم از اتاق خارج شدیم از پله ها آروم رفتیم پایین جیمین و همه زن هاش کنار هم نشسته بودن بدون توجه بهشون ات رو بردم آشپزخانه کمک کردم روی صندلی بشینه براش غذا آوردم کنارش نشستم
مینجی : شبیه روح شدی
ات: آره
مینجی : تو باید به خودت برسی
ات: هوم
مینجی : جیمین دیشب گفت دو روز دیگه عروسیه
ات: روز جهنم
مینجی : برای چی ناراحتی برای اینکه یونا حاملست
ات: برای همه چی جوری که زندگیم داره نابود میشه
بغلش کردم احساس کردم پیراهنم خیس شد دیدم آروم گریه میکنه پشتشو مالیدم
مینجی: باید قوی باشی
ات: من دیگه حتی خودمو نمیشناسم
مینجی : عزیزم گریه نکن
ات: بلند شو برو پیش اونا منم بعد از اینکه غذامو خوردم میرم میخوابم
مینجی : باشه
بلند شدم رفتم در آشپزخانه رو آروم بستم کنار دیگران نشستم
Part 29
ویو ات
تقریباً یک ماه خودمو تو اتاق حبس کردم هیچی نخوردم فقط با آب زنده موندم هیچ غذایی نخوردم با هیچکس حرف نزدم هفته اول جیمین هر هرروز میومد ولی من بهش گفتم دیگه نیا از اون به بعد جیمین نیومد تو یک ماه لاغر شدم چشام بدتر شد بدنم خیلی ضعیف مونده بود یعنی الان میتونستم بمیرم بلند شدم درو باز کردم وقتی نور خورشید به صورتم خورد چشامو بستم بعد از اینکه یکم چشام به نور عادت کرد باز کردم به اطراف نگاه کردم همه چی مثل قبل بود رفتم اتاق مینجی تا منو دید سریع بلند شد اومد کنارم از دستم گرفت آروم برد منو گذاشت رو تخت
مینجی: با اون ات قبلی چیکار کردی آخه
ات: اون مرد
مینجی: چرا انقدر خودت عذاب میدی
ات : من خودم عذاب هستم
مینجی: واقعاً فکر میکنی اینطوری هست
ات: آره الان فهمیدم کسی ترس از دست منو نداره
مینجی: هی اینو نگو
ات: این دروغ نیست
مینجی: پاشو بریم بهت غذا بدم بخور خیلی ضعیف شدی
ویو مینجی
دلم براش سوخت میخواستم دل داریش بدم ولی اون مثل قبل نیست عوض شده معلوم نیست جیمین باهاش چیکار کرده از دستش گرفتم از اتاق خارج شدیم از پله ها آروم رفتیم پایین جیمین و همه زن هاش کنار هم نشسته بودن بدون توجه بهشون ات رو بردم آشپزخانه کمک کردم روی صندلی بشینه براش غذا آوردم کنارش نشستم
مینجی : شبیه روح شدی
ات: آره
مینجی : تو باید به خودت برسی
ات: هوم
مینجی : جیمین دیشب گفت دو روز دیگه عروسیه
ات: روز جهنم
مینجی : برای چی ناراحتی برای اینکه یونا حاملست
ات: برای همه چی جوری که زندگیم داره نابود میشه
بغلش کردم احساس کردم پیراهنم خیس شد دیدم آروم گریه میکنه پشتشو مالیدم
مینجی: باید قوی باشی
ات: من دیگه حتی خودمو نمیشناسم
مینجی : عزیزم گریه نکن
ات: بلند شو برو پیش اونا منم بعد از اینکه غذامو خوردم میرم میخوابم
مینجی : باشه
بلند شدم رفتم در آشپزخانه رو آروم بستم کنار دیگران نشستم
- ۱۴.۰k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط