داستان کوتاه

داستان کوتاه
پسری به دختر که تازه باهاش دوست شده بود میگه.
امروز وقت داری بیای خونمون؟
دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟
پسره: بگو میخوام برم استخر
دختره اومد خونه ای دوست پسرش
پسر ..تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو حموم موهاتو خیس کن
دختره وقتی میره حموم پسر یک یکی به دوستاش زنگ میزنه .....
پسر و دوستا یک یکی میرن حموم
یکی اخری که میره حموم بعد 1تا 2ساعت
دیدن خیلی دیر کرده
رفتن حموم دیدن دختره وپسره رگ دستاشونو با هم زدند و گوشه ای حموم افتادن و گوشه ای حموم پسر با خون اش نوشته


نامردا خواهرم بود
دیدگاه ها (۳)

داستان کوتاه سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه...

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ازش پرسیدچرا دوست...

داستان کوتاه پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدی...

داستان کوتاه بخونید اگه خوشتون اومد لایک کنید تا بی...

My friend ♡:)part.10._..نه ندارم..《حرفشو قطع کرد 》+..خیلی خب...

رمان

.Part¹حمله عصبی بهش دست داده بود و داشت برای باره بی نهایت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط