امان از عشق!

امان از عشق!
از این سیلاب ویرانگر
از این زیبای سحرانگیز جادوگر
مرا سوزاند
مرا میراند
درخت عقل و تدبیرم
زِ برگ و بُن همه خشکاند
چه بی رحم است و بی‌احساس!
فریبم داد!
خدایم را به یغما بُرد
خدایش نگذَرَد از او!
تمامِ اعتبارم را به آنی شُست
همه دیوانه ام خواندند
مرا از جمع خود راندند
بِبُرد او آبرو از من
خرابم کرد
مرا آلود
به من او بردگی آموخت
دهانم را به هر پرسش
به جادو دوخت!
مرا او کُشت
مرا او سوخت
وَ مرگم را تماشا کرد
به بادم داد...
حلالش من نخواهم کرد
به روی آن پُلِ معروف
بگیرم من گریبانش
خداوندا! تو یارم باش
در آن جا هم
پناه آرم به تو از عشق!
دیدگاه ها (۱۳)

هیچگاهتو را...آنگونه دوست نخواهم داشت...که زندانیم باشی...!ز...

کریستن دی لارسن” در کتابی تحت عنوان توصیه هایی برای خوش بینا...

عرش زیـــر پـــــایت بـــــرایت بهشتــــــ می‌شود وقتی که گا...

دلتنگ که باشی ،آدم دیگری می‌شویخشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط