𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
_7_

رسیدیم،یه رستوران بزرگ بود
معمولا برای معاملات میان رستوران یه حس بدی به دلم افتاد

۲ساعت بعد:
ویو کوک:
کوک:نه نه این امکان نداره چطور میتونید انقدر سنگ دل باشید؟
لارا:مامان،بابا یعنی من براتون اسباب بازی ام؟
ب"لارا:این به خاطر شرکته
کوک:اگه به خاطر اون شرکتی عه که من مدیرشم اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیوفته
پدربزرگ لارا و کوک:وایسا ببینم تو چرا داری از اون دفاع میکنی؟
کوک لبش رو گاز گرفت
پدربزرگ لارا و کوک:نکنه،نکنه شما دوتا باهم هستید؟
کوک و لارا بهم نگاه کردند
کوک:اره
کل میز غرق سکوت شد
همه متعجب به همدیگه نگاه می‌کردند
صدای داد همه رو از سکوت نجات داد
کوک:مشکلیه؟من از لارا خوشم میاد و نمیزارم با یه ازدواج اجباری زندگی شو خراب کنید
ب"لارا:مگه اجازه ش دست توعه؟
کوک:بزودی اجازه ش توی دست های منه
و دست لارا رو گرفت و باهم به بیرون رستوران رفتن

همه جا پر از بو و صدای بارون بود
لارا و کوک روی سخره بودن توی ماشین با یه اهنگ ملایم
با چیزی که لارا گفت کوک خشک ش زد
لارا:بیا............



حمایت یادتون نره😉✨
دیدگاه ها (۰)

سلام خوشگلاببخشید انقدر منتظر تون گذاشتمیه تصمیمی گرفتم....ا...

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_6_آماده شدم و رفتم پایین ب"لارا:ما سر راه قراره بریم...

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_3_دستم رو گرفت و اورد بالا و باکس رو توی دستم گذاشتج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط