پارت ۵۳
پارت ۵۳
∆اون کسی که قراره باهاش ازدواج کنی چانیونگ نیست...
سرهای همه به طرف اقا بزرگ رفت که ادامه داد:
+باید با هیونجین ازدواج کنی
در یک لحظه نفسم رفت ، داشت چی میگفت ، با عصبانیت بهش نگاه کردم
+معلومه چی میگی ؟ چطور از من میخوای همچین کاری کنم ها؟ چطور میخوای با قاتل برادرم ازدواج کنم ؟
∆صدات رو بالا نبر
+ بالا میبرم مثلا میخواد چی بشه ؟ همینکه تا الان کارد توی دستمو توی قلبش فرو نکردم...
∆یونا!!
+عمرا زن یه قاتل بشم ، عمرا
∆ اون قاتل نیست...
صدام بالاتر رفت:
+تا کی میخوای روی گناهاش سرپوش بزارید ؟ اون قاتل برادرمه خودم دیدم ، داداشم رو پاره ی جونمو کشت تاکی میخواید طوری رفتار کنید که انگار هیچی نشده؟ اون قاتله یه قاتل روانی
از صفت هایی که بهش داده بودم عصبی شد و با داد اسمم رو صدا زد و بلند شد که به سمتم یورش بیاره ولی عمو مانع شد
یو سانگ: اروم باش پسرم
-ولم کن ، ولم کن تا برم اون دهنشو آسفالت کنم
+ تو دیوونه ای، دیوونه ای ، میبینیش اقا بزرگ ؟ میخوای منو بدی به این روانی ؟ به یه قاتل که هیچی نشده میخواد خونم رو بریزه ؟
-خفه شو...
چنگال توی دستم رو به سمتش پرت کردم
+تو خفه شو عوضی ، چرا تا حالا نفهمیده بودم چه جونور وحشی تو وجودته ؟ میخوای دهنم رو اسفالت کنی ؟ بیا، علاقه خاصی به کشت و کشتار داری ، منو هم بکش ، زودباش
∆یونا!!!
بی توجه به آقا بزرگ بقیه ی خانواده رو نگاه کردم که از ترس بهمون خیره شده بودن و چیزی نمیگفتن
+شماها هیچی نمیخواین بگین ؟ نمیخواین از این عمارت بیرونش کنید؟
بازم چیزی نگفتن که خنده ی عصبی کردم
+ باورم نمیشه اینقدر ترسو باشین، از همتون متنفرم ، از تک تک تکتون ،از این عمارت ، از خاندانتون از رگ و ریشه ی همتون متنفرم
و بعد بلند شدم و سوجی هم اومد دستم رو گرفت که پسش زدم
سوجی: یونا خانوم میوفتید...
+به درک...
∆اون کسی که قراره باهاش ازدواج کنی چانیونگ نیست...
سرهای همه به طرف اقا بزرگ رفت که ادامه داد:
+باید با هیونجین ازدواج کنی
در یک لحظه نفسم رفت ، داشت چی میگفت ، با عصبانیت بهش نگاه کردم
+معلومه چی میگی ؟ چطور از من میخوای همچین کاری کنم ها؟ چطور میخوای با قاتل برادرم ازدواج کنم ؟
∆صدات رو بالا نبر
+ بالا میبرم مثلا میخواد چی بشه ؟ همینکه تا الان کارد توی دستمو توی قلبش فرو نکردم...
∆یونا!!
+عمرا زن یه قاتل بشم ، عمرا
∆ اون قاتل نیست...
صدام بالاتر رفت:
+تا کی میخوای روی گناهاش سرپوش بزارید ؟ اون قاتل برادرمه خودم دیدم ، داداشم رو پاره ی جونمو کشت تاکی میخواید طوری رفتار کنید که انگار هیچی نشده؟ اون قاتله یه قاتل روانی
از صفت هایی که بهش داده بودم عصبی شد و با داد اسمم رو صدا زد و بلند شد که به سمتم یورش بیاره ولی عمو مانع شد
یو سانگ: اروم باش پسرم
-ولم کن ، ولم کن تا برم اون دهنشو آسفالت کنم
+ تو دیوونه ای، دیوونه ای ، میبینیش اقا بزرگ ؟ میخوای منو بدی به این روانی ؟ به یه قاتل که هیچی نشده میخواد خونم رو بریزه ؟
-خفه شو...
چنگال توی دستم رو به سمتش پرت کردم
+تو خفه شو عوضی ، چرا تا حالا نفهمیده بودم چه جونور وحشی تو وجودته ؟ میخوای دهنم رو اسفالت کنی ؟ بیا، علاقه خاصی به کشت و کشتار داری ، منو هم بکش ، زودباش
∆یونا!!!
بی توجه به آقا بزرگ بقیه ی خانواده رو نگاه کردم که از ترس بهمون خیره شده بودن و چیزی نمیگفتن
+شماها هیچی نمیخواین بگین ؟ نمیخواین از این عمارت بیرونش کنید؟
بازم چیزی نگفتن که خنده ی عصبی کردم
+ باورم نمیشه اینقدر ترسو باشین، از همتون متنفرم ، از تک تک تکتون ،از این عمارت ، از خاندانتون از رگ و ریشه ی همتون متنفرم
و بعد بلند شدم و سوجی هم اومد دستم رو گرفت که پسش زدم
سوجی: یونا خانوم میوفتید...
+به درک...
- ۸.۵k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط