beach
beach
𝖕𝖆𝖗𝖙2
ویو تهیونگ
توی تاریکی در ساحل تهیونگ با نفسهای بریده بریده میدوید. خون از زخم بازوی چپش سرازیر بود و توی تاریکی، سیاه و غلیظ به نظر میرسید. صدای پاهای تعقیبکنندهها هنوز از پشت سرش میآمد. باند رقیب. حرومزادهها. توی این شهر کوچیک هم دست از سرش برنمیداشتن.
لعنتی. باید یه جای قایم بشم.
سرش رو برگردوند. چراغهای ماشینها توی فاصلهی نه چندان دوری میدرخشید. نزدیک بودن. خیلی نزدیک.
به سمت ساحل دوید. شاید بتونه خودش رو به آب بزنه. یا پشت صخرهها قایم بشه.
ولی پاش به یه سنگ گیر کرد و با صورت افتاد روی شنهای خیس. درد توی بازوش پیچید و یه نالهی خفه از گلوش بیرون اومد.
باید بلند شم. باید...
همون لحظه، یه صدای قدمهای آروم رو شنید. سرش رو بالا آورد. یه دختر با موهای بلند و خرمایی، با چشمهای اشکآلود، وسط ساحل ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
جنی خشکش زد. یه مرد غریبه، با لباسهای تیره و خونی، روی زمین افتاده بود و بهش نگاه میکرد. چشمهاش سیاه و عمیق بودن. پر از درد. پر از التماس.
«کمکم... کن.» تهیونگ با صدای خشدار زمزمه کرد.
جنی نمیدونست چیکار کنه. قلبش تند میزد. این یه غریبهست. یه مرد خونی. باید فرار کنم.
ولی یه چیزی توی نگاهش بود. یه چیزی که گفت نذار بمیره.
صدای ماشینها نزدیکتر شد. تهیونگ با التماس گفت: «لطفاً... اونا دارن میان. اگه منو ببینن، میکشنم. تو هم ممکنه آسیب ببینی. کمکم کن... قایم شم.»
جنی یه لحظه به دوستاش فکر کرد. به دروغهاشون. به پشتشون. به تنهاییش. بعد به این مرد غریبه نگاه کرد که هیچ کس رو نداشت.
دستش رو دراز کرد.
«بیا. سریع.»
تهیونگ دستش رو گرفت. دستش سرد و لرزون بود. جنی اون رو به سمت صخرههای بزرگ نزدیک ساحل کشید. یه شکاف باریک بین دو صخره بود که فقط به زور میشد توش جا شد.
«برو تو. من پشتت میام.»
تهیونگ توی شکاف خزید. جنی هم پشت سرش. تاریکی مطلق بود. بوی خون و شور دریا قاطی شده بود. صدای نفسهای تهیونگ توی گوشش میپیچید.
ماشینها رسیدن. چراغهاشون ساحل رو روشن کرد. صدای چند مرد که فحش میدادن و دنبال کسی میگشتن، به گوش میرسید.
جنی دستش رو روی دهن تهیونگ گذاشت. «هیس. تکون نخور.»
تهیونگ چشماش رو بست. قلبش مثل طبل میکوبید. این دختر... نمیشناسه منو. ولی داره کمکم میکنه. چرا؟
صدای مردها دورتر شد. چراغها محو شدن. بعد از چند دقیقه، سکوت مطلق برقرار شد.
جنی دستش رو برداشت. «فکر کنم رفتن.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «ممنونم. نمیدونم چطور جبران کنم.»
جنی توی تاریکی بهش نگاه کرد. «تو کی هستی؟ چرا اونها دنبالت بودن؟»
تهیونگ مکث کرد. نمیتونم بگم رئیس مافیام. نه الان. نه به این دختر.
«یه... یه آدمم که اشتباهی افتادم وسط یه دعوای کثیف. اسمم تهیونگه. تو چی؟»
«جنی.»
«جنی... اسم قشنگیه.»
جنی لبخند تلخی زد. «الان وقت تعریف کردن نیست. زخمت بدجور خونریزی میکنه. باید ببرمت جای امن.»
تهیونگ به چشمهاش خیره شد. توی اون تاریکی، چشمهای جنی مثل دو ستاره میدرخشید. پر از غم. پر از تنهایی. درست مثل خودش.
«چرا کمکم کردی؟» تهیونگ پرسید.
جنی شونه بالا انداخت. «نمیدونم. شاید چون خودم الان خیلی تنهام. و نمیخواستم تو هم تنها بمیری.»
تهیونگ چیزی توی قلبش تکون خورد. یه حس عجیب. یه گرمای غریبه. این دختر... فرق داره.
«بیا. از اینجا بریم.» جنی گفت و از شکاف بیرون اومد.
تهیونگ دنبالش رفت. توی نور کم مهتاب، جنی رو برانداز کرد. موهای خرمایی، پوست روشن، چشمهای غمگین. ولی قوی. خیلی قوی.
تهیونگ، حواست باشه. تو رئیس مافیایی. عاشق شدن توی برنامهات نیست.
ولی وقتی جنی دستش رو گرفت و کشیدش سمت جادهی فرعی، تهیونگ فهمید که خیلی دیر شده. خیلی دیر
شرط
لایک ۲۵
کامنت ۱۵
بازنشر ۸
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
𝖕𝖆𝖗𝖙2
ویو تهیونگ
توی تاریکی در ساحل تهیونگ با نفسهای بریده بریده میدوید. خون از زخم بازوی چپش سرازیر بود و توی تاریکی، سیاه و غلیظ به نظر میرسید. صدای پاهای تعقیبکنندهها هنوز از پشت سرش میآمد. باند رقیب. حرومزادهها. توی این شهر کوچیک هم دست از سرش برنمیداشتن.
لعنتی. باید یه جای قایم بشم.
سرش رو برگردوند. چراغهای ماشینها توی فاصلهی نه چندان دوری میدرخشید. نزدیک بودن. خیلی نزدیک.
به سمت ساحل دوید. شاید بتونه خودش رو به آب بزنه. یا پشت صخرهها قایم بشه.
ولی پاش به یه سنگ گیر کرد و با صورت افتاد روی شنهای خیس. درد توی بازوش پیچید و یه نالهی خفه از گلوش بیرون اومد.
باید بلند شم. باید...
همون لحظه، یه صدای قدمهای آروم رو شنید. سرش رو بالا آورد. یه دختر با موهای بلند و خرمایی، با چشمهای اشکآلود، وسط ساحل ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
جنی خشکش زد. یه مرد غریبه، با لباسهای تیره و خونی، روی زمین افتاده بود و بهش نگاه میکرد. چشمهاش سیاه و عمیق بودن. پر از درد. پر از التماس.
«کمکم... کن.» تهیونگ با صدای خشدار زمزمه کرد.
جنی نمیدونست چیکار کنه. قلبش تند میزد. این یه غریبهست. یه مرد خونی. باید فرار کنم.
ولی یه چیزی توی نگاهش بود. یه چیزی که گفت نذار بمیره.
صدای ماشینها نزدیکتر شد. تهیونگ با التماس گفت: «لطفاً... اونا دارن میان. اگه منو ببینن، میکشنم. تو هم ممکنه آسیب ببینی. کمکم کن... قایم شم.»
جنی یه لحظه به دوستاش فکر کرد. به دروغهاشون. به پشتشون. به تنهاییش. بعد به این مرد غریبه نگاه کرد که هیچ کس رو نداشت.
دستش رو دراز کرد.
«بیا. سریع.»
تهیونگ دستش رو گرفت. دستش سرد و لرزون بود. جنی اون رو به سمت صخرههای بزرگ نزدیک ساحل کشید. یه شکاف باریک بین دو صخره بود که فقط به زور میشد توش جا شد.
«برو تو. من پشتت میام.»
تهیونگ توی شکاف خزید. جنی هم پشت سرش. تاریکی مطلق بود. بوی خون و شور دریا قاطی شده بود. صدای نفسهای تهیونگ توی گوشش میپیچید.
ماشینها رسیدن. چراغهاشون ساحل رو روشن کرد. صدای چند مرد که فحش میدادن و دنبال کسی میگشتن، به گوش میرسید.
جنی دستش رو روی دهن تهیونگ گذاشت. «هیس. تکون نخور.»
تهیونگ چشماش رو بست. قلبش مثل طبل میکوبید. این دختر... نمیشناسه منو. ولی داره کمکم میکنه. چرا؟
صدای مردها دورتر شد. چراغها محو شدن. بعد از چند دقیقه، سکوت مطلق برقرار شد.
جنی دستش رو برداشت. «فکر کنم رفتن.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «ممنونم. نمیدونم چطور جبران کنم.»
جنی توی تاریکی بهش نگاه کرد. «تو کی هستی؟ چرا اونها دنبالت بودن؟»
تهیونگ مکث کرد. نمیتونم بگم رئیس مافیام. نه الان. نه به این دختر.
«یه... یه آدمم که اشتباهی افتادم وسط یه دعوای کثیف. اسمم تهیونگه. تو چی؟»
«جنی.»
«جنی... اسم قشنگیه.»
جنی لبخند تلخی زد. «الان وقت تعریف کردن نیست. زخمت بدجور خونریزی میکنه. باید ببرمت جای امن.»
تهیونگ به چشمهاش خیره شد. توی اون تاریکی، چشمهای جنی مثل دو ستاره میدرخشید. پر از غم. پر از تنهایی. درست مثل خودش.
«چرا کمکم کردی؟» تهیونگ پرسید.
جنی شونه بالا انداخت. «نمیدونم. شاید چون خودم الان خیلی تنهام. و نمیخواستم تو هم تنها بمیری.»
تهیونگ چیزی توی قلبش تکون خورد. یه حس عجیب. یه گرمای غریبه. این دختر... فرق داره.
«بیا. از اینجا بریم.» جنی گفت و از شکاف بیرون اومد.
تهیونگ دنبالش رفت. توی نور کم مهتاب، جنی رو برانداز کرد. موهای خرمایی، پوست روشن، چشمهای غمگین. ولی قوی. خیلی قوی.
تهیونگ، حواست باشه. تو رئیس مافیایی. عاشق شدن توی برنامهات نیست.
ولی وقتی جنی دستش رو گرفت و کشیدش سمت جادهی فرعی، تهیونگ فهمید که خیلی دیر شده. خیلی دیر
شرط
لایک ۲۵
کامنت ۱۵
بازنشر ۸
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۷۷۴
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط