مرد فقیری چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد؛ تکه نانی را بالا

مرد فقیری چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد؛ تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد.
هنگام رفتن صاحب مغازه گفت:
تو از بخار دیگ من استفاده کرده ای، باید پولش را بدهی. مردم جمع شدند و مرد که از همه جا درمانده بود صدای بهلول را شنید.

بهلول به آشپز گفت: این مرد از غذای تو خورده است؟
آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به زمین انداخت و گفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با تعجب گفت: این چه قسم پول دادن است؟

بهلول گفت: مطابق عدالت است؛ کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.

برای مقابله با بی منطقی بعضی افراد، باید با منطق خودشان آنها را قانع کرد.
دیدگاه ها (۴)

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱ساعت شش و نیم صبح بود.کارگاه شیرینی‌پز...

In the Embrace of DarknessPART 3جونگ‌کوک هنوز وسط کوچه ایستا...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

چند پارتی جدید داریمممم صدای زنگوله بالای در که چرخید، حتی ل...

نام=)سایه مافیا### پارت چهاردهم: طعمِ ممنوعه‌ی گیلاسجونگ‌کوک...

داستان عاشقانه جدید

تک پارتی از ساتورو گوجو! ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆#فیک_انیمه #انی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط