خوگوشکوچولو
#خوگوش_کوچولو
P1
با ترس از باشگاه بزرگ مدرسه که عموما هر زمانی از روز یا شب امکان استفاده برای دانش آموزا بود بیرون زدی...
ترست بخاطر رفیقای پسری بود که اونو یجورایی دشمن خودت میدونستی... اونا تورو تنها توی باشگاه گیر اورده و حسابی از خجالتت در اومده بودن...!
استخون گونه ات میسوخت و دماغت کمی خونریزی داشت... فقط جای شکر داشت که قرار بود خوابگاه بمونی و اخر هفته به مادرت سر بزنی...
تقریبا هوا تاریک میشد و هیچ دانش آموز دیگه ای تو مدرسه نمونده بود..
مقابل کمد شخصی تو مدرسه ات ایستادی و بعد از برداشتن چیزای لازمه اونو قفل کردی، برگشتی اما صدای رو مخ اون پسر بلند شد..
_هی خرگوش... هنوز اینجایی؟
با شنیدن صداش و بعد دیدنش که هر لحظه بهت نزدیک تر میشه ایستادی و به سمت کمدت برگشتی...
دلت نمیخواست تورو تو این شرایط ببینه... هر چند که میدونستی بی تقصیر تو این بلایی که سرت اومده نیست!
با صدای لرزونی زمزمه کردی:
+الان نه کوک.. حوصله تو ندارم...
سالن برای یک لحظه تو سکوت رفت ...
تمام سعیتو میکردی که اشک هات بی صدا بریزن و هق هق هات بالا نره... اما زمانی که اون مقابلت قرار گرفت و برای دید بهترش چونه ات رو بالا گرفت دیگه نتونستی صدات رو کنترل کنی...:
+ولم کن!
با خشم زمزمه کردی و کمی ازش فاصله گرفتی و خواستی دور شی که عصبانی بازوهاتو بین دستاش ، نه جوری که دردت بیاد.. فقط جوری که متوقفت کنه گرفت و طوری که نگرانی از چهرش مشخص بود حرفشو به زبون اورد:
_فقط بگو کی این بلا رو سرت اورده!؟
سرتو کج کردی و نگاهتو ازش دزدیدی... نمیخواستی ضعفتو ببینه..!
+مثلا میخوای بگی از هیچی خبر نداشتی؟!!!
_مسیح!! قصم میخورم هیچی نمیدونم...
دستاشو کنار زدی و با نگاه کردنش لب زدی:
+خیل خب حالا که هیچی نمیدونی پس نیازی هم نیست دخالت کنی...
خواستی از کنارش بگذری اما کلافه دوباره مقابلت قرار گرفت:
_اون اَلدنگا بودن آره؟
حرفی نزدی و تنها سرتو پایین انداختی که صدای معترضش بلند شد:
_قطعا همونا بودن!
خشمگین مچ دستتو گرفت و تورو پشت خودش به حرکت دراورد...
+هی... داری کجا میبری منو؟! اگه دیر برسم خوابگاه پشت در میمونم!
درحالی که مچت رو بیشتر میفشرد زمزمه کرد:
_همین حالاشم دیر شده!
تا به خودت اومدی دیدی هردوتون مقابل اون پسرا قرار دارین و این کوک بود که درحال بازجویی از اونا بود...
_بگین ببینم کدومتون این بلارو سرش اورده!؟؟
پسری که بیشتر کتک هارو ازش خورده بودی با بیشترین روی ممکن چند قدمی نزدیکتون شد:
_بیخیال داداش... خودتم بودی همین کارو باهاش میکردی!!
تو اون لحظه نگاهت به مشت جونگکوک خشک شد که در لحظه تو صورتِ اون فرود اوردش و شروع کنندهٔ یه جنجال بزرگ شد!
P1
با ترس از باشگاه بزرگ مدرسه که عموما هر زمانی از روز یا شب امکان استفاده برای دانش آموزا بود بیرون زدی...
ترست بخاطر رفیقای پسری بود که اونو یجورایی دشمن خودت میدونستی... اونا تورو تنها توی باشگاه گیر اورده و حسابی از خجالتت در اومده بودن...!
استخون گونه ات میسوخت و دماغت کمی خونریزی داشت... فقط جای شکر داشت که قرار بود خوابگاه بمونی و اخر هفته به مادرت سر بزنی...
تقریبا هوا تاریک میشد و هیچ دانش آموز دیگه ای تو مدرسه نمونده بود..
مقابل کمد شخصی تو مدرسه ات ایستادی و بعد از برداشتن چیزای لازمه اونو قفل کردی، برگشتی اما صدای رو مخ اون پسر بلند شد..
_هی خرگوش... هنوز اینجایی؟
با شنیدن صداش و بعد دیدنش که هر لحظه بهت نزدیک تر میشه ایستادی و به سمت کمدت برگشتی...
دلت نمیخواست تورو تو این شرایط ببینه... هر چند که میدونستی بی تقصیر تو این بلایی که سرت اومده نیست!
با صدای لرزونی زمزمه کردی:
+الان نه کوک.. حوصله تو ندارم...
سالن برای یک لحظه تو سکوت رفت ...
تمام سعیتو میکردی که اشک هات بی صدا بریزن و هق هق هات بالا نره... اما زمانی که اون مقابلت قرار گرفت و برای دید بهترش چونه ات رو بالا گرفت دیگه نتونستی صدات رو کنترل کنی...:
+ولم کن!
با خشم زمزمه کردی و کمی ازش فاصله گرفتی و خواستی دور شی که عصبانی بازوهاتو بین دستاش ، نه جوری که دردت بیاد.. فقط جوری که متوقفت کنه گرفت و طوری که نگرانی از چهرش مشخص بود حرفشو به زبون اورد:
_فقط بگو کی این بلا رو سرت اورده!؟
سرتو کج کردی و نگاهتو ازش دزدیدی... نمیخواستی ضعفتو ببینه..!
+مثلا میخوای بگی از هیچی خبر نداشتی؟!!!
_مسیح!! قصم میخورم هیچی نمیدونم...
دستاشو کنار زدی و با نگاه کردنش لب زدی:
+خیل خب حالا که هیچی نمیدونی پس نیازی هم نیست دخالت کنی...
خواستی از کنارش بگذری اما کلافه دوباره مقابلت قرار گرفت:
_اون اَلدنگا بودن آره؟
حرفی نزدی و تنها سرتو پایین انداختی که صدای معترضش بلند شد:
_قطعا همونا بودن!
خشمگین مچ دستتو گرفت و تورو پشت خودش به حرکت دراورد...
+هی... داری کجا میبری منو؟! اگه دیر برسم خوابگاه پشت در میمونم!
درحالی که مچت رو بیشتر میفشرد زمزمه کرد:
_همین حالاشم دیر شده!
تا به خودت اومدی دیدی هردوتون مقابل اون پسرا قرار دارین و این کوک بود که درحال بازجویی از اونا بود...
_بگین ببینم کدومتون این بلارو سرش اورده!؟؟
پسری که بیشتر کتک هارو ازش خورده بودی با بیشترین روی ممکن چند قدمی نزدیکتون شد:
_بیخیال داداش... خودتم بودی همین کارو باهاش میکردی!!
تو اون لحظه نگاهت به مشت جونگکوک خشک شد که در لحظه تو صورتِ اون فرود اوردش و شروع کنندهٔ یه جنجال بزرگ شد!
- ۵.۲k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط