یک گل خشکم که لای یک کتابی مانده است

یک گل خشکم که لای یک کتابی مانده است
مانده ام آیا کتاب کهنه را او خوانده است؟
مثل یک ماهی درون تُنگ تَنگی مانده ام
من به دل مرده ولی در ظاهر خود زنده است
سینه ام دیگر نباشد جای هر بیگانه ای
غیر زانوهای پایم مابقی را رانده است
رفته بودم پیش یک عکاس و گفتم عکس گیر
او تعجب کرده از عکسم چرا بی خنده است
تن که می سوزد نباید دست خود بر آن نهاد
گرچه هر نامهربانی زخم من را کنده است
روح من زخمی و حالم حالتی افسرده شد
طفلکی مادر بزرگم در پیِ جوشانده است
دیدگاه ها (۳)

روز و شبم نامِ تو آید به گوشامشب و فردا شب و دیروز و دوش...

من مستِ تو بودم جان، گفتند شراب است اینمُلکَم زِ تو شد و...

ساقی امشب را چرا نامهربانی می کنیپس چرا با دیگران هم خوش زبا...

اگر با سوزش من می شوی جانانه خوشحالبکش کبریت خود را روی این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط