🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤

پارت ۵ | «اولین دردسر جیا» 😂

بعد از صبحانه...

همه کم‌کم از سر میز بلند شدند.

نامجون پرونده‌هایش را برداشت و به سمت اتاق کار رفت.

یونگی هم لپ‌تاپش را برداشت.

جین مشغول جمع کردن ظرف‌ها شد.

جیمین و هوسوک درباره‌ی برنامه‌ی روز صحبت می‌کردند.

تهیونگ هم روی مبل افتاده بود.

فقط جیا...

وسط سالن ایستاده بود و با دقت به اطراف نگاه می‌کرد.

تهیونگ متوجه شد.

— دنبال چی می‌گردی؟

جیا آرام گفت:

— دارم خونه رو بررسی می‌کنم.

تهیونگ نشست.

— برای چی؟

جیا خیلی جدی جواب داد:

— باید بدونم کجاها ممنوعه.

تهیونگ لبخند زد.

— چرا؟

— چون دقیقاً همون‌جاها رو باید بشناسم.

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خندید.

— تو واقعاً دردسری.

جیا با افتخار گفت:

— ممنون.

— تعریف نکردم!

— مهم نیست.

جیا به راهروی سمت راست اشاره کرد.

— اونجا چیه؟

تهیونگ گفت:

— اتاق کار.

— ممنوعه؟

— احتمالاً.

چشم‌های جیا برق زد.

— پس باید برم ببینمش.

تهیونگ سریع بلند شد.

— وایسا! گفتم احتمالاً!

اما جیا از قبل راه افتاده بود.

چند قدم بعد، جلوی در اتاق کار ایستاد.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

همان لحظه صدای جونگ‌کوک از پشت سرش آمد:

— جیا.

جیا دستش را همان‌جا نگه داشت.

آرام برگشت.

جونگ‌کوک با دست‌های بسته جلوی سینه‌اش ایستاده بود.

— چی کار می‌کنی؟

جیا خیلی عادی گفت:

— هیچی.

جونگ‌کوک به دستش روی دستگیره نگاه کرد.

— این «هیچی» چرا دستگیره داره؟

تهیونگ از پشت سر خنده‌اش گرفت.

— جونگ‌کوک، فکر کنم گیرش انداختی.

جیا دستش را پایین آورد.

— فقط می‌خواستم ببینم داخلش چیه.

جونگ‌کوک گفت:

— این اتاق برای کاره. بدون اجازه واردش نشو.

جیا سر تکان داد.

— باشه.

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— همین؟

— آره.

— ناراحت نشدی؟

— نه.

جونگ‌کوک کمی متعجب شد.

— خوبه.

جیا چند قدم دور شد.

بعد خیلی آرام به تهیونگ گفت:

— اتاق دیگه‌ای هم هست که ممنوع باشه؟

تهیونگ زد زیر خنده.

— تو اصلاً قرار نیست دست برداری، نه؟

جیا لبخند زد.

— معلومه که نه. 😂

جونگ‌کوک که حرفشان را شنیده بود، زیر لب گفت:

— من از همین الان خسته شدم...

جیا از دور جواب داد:

— هنوز کاری نکردم!

جونگ‌کوک برگشت سمتش.

— دقیقاً مشکل همینه. 😐

همه‌ی اعضای گروه خندیدند.

و جیا...

با رضایت کامل لبخند زد.

به نظر می‌رسید اولین روز واقعی زندگی‌اش در این خانه، تازه شروع شده بود. 🖤
دیدگاه ها (۴)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۷ | «جیا وارد تیم شد» 😂 بع...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۴ | «صبحانه‌ای که تبدیل ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۴ | «فقط یک چیز دیگه!» 😂🛍...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط