Bleeding heart part
Bleeding heart part³
صدای مبهم و خفه ای از طبقه پایین می شنید.
حدس میزد که احتمالا مهمان ها رسیده باشند.
برای آخرین بار به خودش در آینه نگاه کرد. بلند شد و دامنش را در دستانش گرفت و بالا برد تا زیر قدم هاش له نشه.
به محض اینکه در اتاقش را باز کرد، خواهرش را دید که با سر و صورت خاکی از پله بالا میاد.
شوکه شد ث سمتش رفت
"پاتریشیا"
آستین چین دارش را زیر انگشت هاش گرفت و روی صورت کثیف خواهرش کشید
"چه بلایی سرت اومده؟"
جوابی نگرفت که میشد حدس زد که خواهرش دوباره بدون اجازه رفته بود جنگل.
"برو صورتت و بشور. منتظرتم"
دختر لبخندی زد و دوید سمت اتاقش تا خودش را مرتب کند. وقتی صورتش را شست تمام مواد های آرایشی روی صورتش همراه با آب از بین رفتند و زیبایی صورت شیری رنگ دختر و کک و مک های خفیف روی گونه های سرخش چندین برابر شدند. موهاش و دوباره شونه زد و برگشت بیرون و با خواهرش رفتند پایین.
.
.
.
.
.
مجلس جو سنگین و خفه کننده ای داشت. پادشاهان با نگاه های غرور انگیز و چالش برانگیز به یکدیگر خیره بودند.
ملکه ها در جو سنگین غرق شده بودند.
فرزندان و شاهزادگان فقط گیج و مبهوت از تنش بین والدینشان ساکت بودند.
پاتریشیا و برادر بزرگش لوکا که فرزند سوم پادشاه آلبرت بود، در گوش یکدیگر زمزمه میکرند و ریز ریز میخندیدند.
با سرفه ساختگی شاه آلبرت همه از جمله آن دو ساکت شدند.
"احساس میکنم دیگه وقت آن که بریم سر اصل مطلب"
و نگاهش را به کامیلا که کنارش نشسته بود داد
شاه جئون حرفش را با سر تایید کرد و وزیرش تکه پوسته ای که قرارداد روی آن با جوهر مشکی نوشته شده بود را روی میز گذاشت.
کامیلا نگاه خیره اش را به تکه پوسته داد. پوسته ای بی ارزش که قرار بود زندگی اش را تحت تاثیر قرار دهد.
دستش لرزان سمت پر رفت ث با جوهر قرمزی روی آت امضا زد. فرد متقابلش يعني جئون جونگ کوک هم کارش را تقلید کرد.
لبخند مرموز و رضایت پخش پادشاهان از تصمیم خودخواهانشان روی لب هایشان نشست.
پاتریشیا تمام مدت به غم و اندوه درون خواهرش خیره مانده بود.
درحالی که حتی سنگینی نگاه شخصی که به اندازه وزنه ای سنگین بود را حس نمیکرد.
جونگ کوک نگاهش را روی دخترک می گرداند. جزئیات صورتش، پوست روشنش. موهای بلند خرماییش. چشمای درخشان و درشتش. لب های پر و زیبایش...تمام جزئیات آن دختر نفسش را در ریه هاش زندانی میکرد.
ملکه جئون متوجه نگاه های حریص پسرش به دختر معصوم گوشه مجلس شد. قبل از آنکه کسی متوجه گناه پسرش بشود و همچیز بهم بریزد سخن گفت.
"خیلی خب، بهتر نیست حالا که قرارداد رسمی شد. تنش به کنار بگذارید و به اتاق هایمان برویم. نیمه شب است و خسته هستیم"
قرار بود یک هفته قبل از ازدواج خانواده جونگ کوک در قصر خاندان میلر بگذرانند........
اسلاید دوم لباس کامیلا
صدای مبهم و خفه ای از طبقه پایین می شنید.
حدس میزد که احتمالا مهمان ها رسیده باشند.
برای آخرین بار به خودش در آینه نگاه کرد. بلند شد و دامنش را در دستانش گرفت و بالا برد تا زیر قدم هاش له نشه.
به محض اینکه در اتاقش را باز کرد، خواهرش را دید که با سر و صورت خاکی از پله بالا میاد.
شوکه شد ث سمتش رفت
"پاتریشیا"
آستین چین دارش را زیر انگشت هاش گرفت و روی صورت کثیف خواهرش کشید
"چه بلایی سرت اومده؟"
جوابی نگرفت که میشد حدس زد که خواهرش دوباره بدون اجازه رفته بود جنگل.
"برو صورتت و بشور. منتظرتم"
دختر لبخندی زد و دوید سمت اتاقش تا خودش را مرتب کند. وقتی صورتش را شست تمام مواد های آرایشی روی صورتش همراه با آب از بین رفتند و زیبایی صورت شیری رنگ دختر و کک و مک های خفیف روی گونه های سرخش چندین برابر شدند. موهاش و دوباره شونه زد و برگشت بیرون و با خواهرش رفتند پایین.
.
.
.
.
.
مجلس جو سنگین و خفه کننده ای داشت. پادشاهان با نگاه های غرور انگیز و چالش برانگیز به یکدیگر خیره بودند.
ملکه ها در جو سنگین غرق شده بودند.
فرزندان و شاهزادگان فقط گیج و مبهوت از تنش بین والدینشان ساکت بودند.
پاتریشیا و برادر بزرگش لوکا که فرزند سوم پادشاه آلبرت بود، در گوش یکدیگر زمزمه میکرند و ریز ریز میخندیدند.
با سرفه ساختگی شاه آلبرت همه از جمله آن دو ساکت شدند.
"احساس میکنم دیگه وقت آن که بریم سر اصل مطلب"
و نگاهش را به کامیلا که کنارش نشسته بود داد
شاه جئون حرفش را با سر تایید کرد و وزیرش تکه پوسته ای که قرارداد روی آن با جوهر مشکی نوشته شده بود را روی میز گذاشت.
کامیلا نگاه خیره اش را به تکه پوسته داد. پوسته ای بی ارزش که قرار بود زندگی اش را تحت تاثیر قرار دهد.
دستش لرزان سمت پر رفت ث با جوهر قرمزی روی آت امضا زد. فرد متقابلش يعني جئون جونگ کوک هم کارش را تقلید کرد.
لبخند مرموز و رضایت پخش پادشاهان از تصمیم خودخواهانشان روی لب هایشان نشست.
پاتریشیا تمام مدت به غم و اندوه درون خواهرش خیره مانده بود.
درحالی که حتی سنگینی نگاه شخصی که به اندازه وزنه ای سنگین بود را حس نمیکرد.
جونگ کوک نگاهش را روی دخترک می گرداند. جزئیات صورتش، پوست روشنش. موهای بلند خرماییش. چشمای درخشان و درشتش. لب های پر و زیبایش...تمام جزئیات آن دختر نفسش را در ریه هاش زندانی میکرد.
ملکه جئون متوجه نگاه های حریص پسرش به دختر معصوم گوشه مجلس شد. قبل از آنکه کسی متوجه گناه پسرش بشود و همچیز بهم بریزد سخن گفت.
"خیلی خب، بهتر نیست حالا که قرارداد رسمی شد. تنش به کنار بگذارید و به اتاق هایمان برویم. نیمه شب است و خسته هستیم"
قرار بود یک هفته قبل از ازدواج خانواده جونگ کوک در قصر خاندان میلر بگذرانند........
اسلاید دوم لباس کامیلا
- ۷۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط