گفتمش: از عشق پروا کن ... نکرد

گفتمش: از عشق پروا کن ... نکرد
با نگاهش عشوه ای جانانه کرد
گفتمش : چشمِ تو سر مستم کند
این دلِ سر گشته را دیوانه کرد
گفتمش: عاقل نباشی بی گُمان !!!
عشق را با بوسه اش مستانه کرد
گفتمش: شیدا شوی در شهرِ عشق
آرزوی شمع و یک پروانه کرد
گفتمش: هر واژه اش تنهایی است
قطره قطره گریه معصومانه کرد
دیدگاه ها (۳)

خیسِ بارانم ولی چتری نبود صبرِ ما را شرح و تفسیری نبودمی نوی...

عصرست وُ هوا چه دلنشین می چسبدبا چای کنارِ مه جبین می چسبدبر...

‍ زندانی تن بودن و در خانه نشستندر بستن و در کنج غم خویش گسس...

در آخرین نامه‌ات از من پرسیده بودیکه چه‌سان تو را دوست دارم؟...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط