او از تنها رفتن مانده است

او از تنها رفتن مانده است
پاهایش رفته اند
رویاهایش
و دیروز دیدم
از عکسش هم رفته بود
از همین شعر حتی روزی خواهد رفت
و هر که این کاغذ را ببیند
نخواهد فهمید
این کلمات
چرا کنار هم نشسته اند
زندانی اش کرده ام
او را که رفتن
رفتار اوست
زندانی اش کرده ام
نمی داند اما
که شبی با بغض
کلید این زندان را
زیر بالشش گذاشتم
دیدگاه ها (۱۰)

به تو فکر نکردن آسان بود ...اینکه جا بگذارمت لابلای صفحات یک...

دســتِ تــو بـا تـــاریـخ . . .در یـکــــ کــاســه بــــود ....

شبیــهِ کـودکـی . . .کـه پیـشِ رفیقانـش زمیـن خـورده . . . ...

غــُــصـّه دار که ببینَـــمـت . . .نَـــفَس هَـــم . . .به ک...

پارت ۴۷ قمار یا زندگی

مافیای خشن من پارت ۵ نوشته: sarii

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»سؤال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط