ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۰



فرد کلافه گفت: دختر بلاي من..چرا اومدي تو باز؟ نیکول با بغض گفت دلم نمیاد فرد تو رو خدا.. منم بیام... فرد دست به موهاش کشید و پیشونیشو بوسید و گرفته گفت:دلتو چیکار کنم اخه من؟ نیکول نرم خندید و گونه شو بوسید و رفت سوار ماشین شد. فردم سري تکون داد و نشست و راه افتاد. هول به راننده :گفتم دنبال این ماشین برین لطفا... غر غر زیر لبي کرد و دنبال ماشین فرد راه افتاد اشفته نگاش کردم. يعني كجا ميرن؟ رفت سمت.. نه. اشتباه میکنم. اینا اخم کردم نفسم تو سینه حبس شد و وقتي رفتن تو محوطه بیمارستان کردم دارم خفه میشم.. تند تند نفس نفس زدم.. نه..نه... اونجور که فک میکنم نیست.. نمیتونه باشه اما جلوي بيمارستان ماشین رو پارک کردن و پیاده شدن.. با دهن باز از شوك و ناباوري نگاشون کردم.. قلبم انقدر تند میزد که صداشو خيلي خيلي واضح توي حلقم میشنیدم و حس کردم دارم بالا میارم.. اشک تو چشمام حلقه زد.. این درست نیست.. جیمین من.. اینجا نیست.. والي.. وحشت زده دستگیره در رو کشیدم و پریدم پایین که راننده گفت: خانوم کرایه

دستگیره در رو کشیدم و پریدم پایین که راننده گفت:خانوم کرایه تون؟ ترسیده با دستاي خيلي لرزون به زور با اضطراب دست بردم تو کیفم و در حالیکه با دلشوره به در بیمارستان و رفتن فرد و نیکول نگاه میکردم هرچي پول تو کیفم بود رو در آوردم و انداختم داخل ماشین و دویدم دنبالشون اشک تو چشمام حلقه زده بود و دست و پاهام میلرزید. اشفته دویدم.. فرد و نیکول از پله هاي بيمارستان بالا رفتن. با دلشوره و ضعف محتاطانه دنبالشون راه افتادم سرم از ترس و استرس گیج رفت.. به زور دستمو به نرده ها گرفتم که یه دفعه ذهنم داغ کرد پله اي رو به زور بالا رفتم.. جیمین دوناتو.. یه پله دیگه... پدر و مادرش عاشقش بودن. با همه بچه هاشون فرق داشت.. یه پله دیگه... صداي پدر جوزف که با تحقیر و نفرت بهش گفته بود بعد ۳بار زن گرفتن باید بتونه بقیه رو راضي کنه... ليلي گفته بود همه چیز جیمینه..بقيه سياهي لشكرن.. به نفس نفس افتادم.. یه پله دیگه.. تا بچه.. مشوش به پله ها زل زدم و دستمو دور نرده سفت کردم.. جنت، جوزف جیمین.. ۲ تا فرزند خونده.. جنا و نيكول.. از این همه تشابه احساس تهوع خيلي خيلي شديدي بهم دست داد درمونده خم شدم گوشه پله ها و پردرد عق زدم.. اخ.. به زور جلوي بالا اوردنم رو گرفتم و با چشمای خیس و تني لرزون به زور به بالا رفتنم ادامه دادم.. قبر استر.. نزديك سمتي بود که جیمین گفت قبر مادرش اونجاست.. گفت پسر کوچیکشون دل مهربونی داشت. دل مهربون..
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۱دل مهربون چشمام تار شدن بود...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۹ اونوقت نمیشنیدم و نمیدیدم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۸طبیعی نیست.. نگران جیمین ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۸جیمین رو یادتونه؟ از صداي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط