تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۰

باکوگو : خب اون اتاق منه بزرگه و تختش هم دونفرست وسایلت رو بزار اونجا و بعد بیا بریم یکم برگردیم

ایزوکو : باش

*ایزوکو رفت وسایلش رو گذاشت رفت پایین و رفتن سوار ماشین شدن اول رفتن سینما بعد شهربازی بعد کافه تا شب طول کشید خسته رفتن خونه و نوبتی دوش گرفت اول باکوگو رفت دوش گرفت و گوشیش رو برداشت و رو تختش دراز کشید و با گوشی ور رفت بعد ایزوکو رفت دوش بگیره باکوگو داشت خوابش می‌برد چشماش بسته شد و ایزوکو از اومد ایزوکو فکر کرد که باکوگو خوابه اروم رفت سمتش با خودش گفت*

ایزوکو : چه ناز خوابیده(تو ذهنش)

*یه لبخند کوچیک زد نگاهش به لب های باکوگو افتاد روی تخت کنار باکوگو نشست اروم دستش رو گذاشت رو صورت باکوگو و اروم رفت سمت صورتش و لبش رو بوسید اومد جدا بشه که دید باکوگو اروم چشماش رو باز کرد دست پاچه شد و دور شد از صورتش*

ایزوکو : تو...تو....تو مگه خواب نبودیییییی !

باکوگو : نه چشماش رو بسته بودم نفله (خیلی اروم)

*باکوگو دست ایزوکو رو گرفت و رو خودش انداخت دستش رو صورت ایزوکو گذاشت و سمت خودش کشید و بلش رو بوسید می خواست بوسه رو عمیق تر کنه ایزوکو هم هیچ مقاومتی نکرد و بوسه عمیق تر شد ایزوکو دستش رو کرد تو لباس باکوگو و دستش رو رو ی پهلوی ی باکوگو ایزوکو داشت نفس کم میاورد ولی باکوگو اجازه ی جدا شدن بهش نمیداد خودش هم داشت نفس کم میاورد که از هم جدا شدن باکوگو دستش رو دور کمر ایزوکو گذاشت و با یه حرکت ناگهانی جای خودش و ایزوکو رو عوض کرد بالا سر ایزوکو بود دستش رو اروم وارد لباس ایزوکو کرد و دستش رو روی بدن ایزوکو کشید صورتش رو برد سمت صورت ایزوکو و لبش رو مکید ایزوکو داشت داغ میکرد باکوگو لبش رو بوسید و بوسه رو عمیق کرد ایزوکو. داشت نفس مک میاورد و باکوگو خودش هم نفس کم اورد ولی اصلا نمیذاشت ایزوکو خودش رو جدا کنه ایزوکو دستش رو گذاشت رو ی شونه های باکوگو و سعی کرد خودش رو جدا کنه ولی باکوگو دست ایزوکو رو گرفت و نذاشت این کار رو کنه بعد یکم خودش رو جدا هر دوشون نفس نفس میزدن*

باکوگو : این تازه اولشه تو نفس نفس میزنی

*ایزوکو نفس نفس میزد چون باکوگو اجازه نمیداد که ایزوکو نفس بکشه الانم چون نفس کم اورده بود نمیتونست تکون بخوره باکوگو لباس های ایزوکو در اورد و بعد لباس های خودش رو هم درآورد ایزوکو برگردوند و بعد****رو کرد تو****ایزوکو و محکم کوبید ازوکو خیلی گرمش بود و خیلی سخت نفس میکشید*

ایزوکو : ک..کاچان....آ..آروم..ت..تر....لطفا

*با این حرف ایزوکو باکوگو یه له لبخند شیطانی زد و سریع تر و محکم تر کوبید ایزوکو بزور نفس میکشید اشک از چشماش سرازیر شد برای اینکه صدای ناله هاش زیاد تر نشه لبش رو گاز گرفت ولی با این حال صدای ناله کردنش رو باکوگو میشنید*

باکوگو : چرا مثل دخترا ناله میکنی ؟ آنقدر داری لذت میبری که داری اشک میریزی ؟

*باکوگو به کارش ادامه داد*

ایزوکو : خب.. خواهش...میکنم...آ.....آروم...آروم تر

*باکوگو هر چقدر که ایزوکو ناله میکرد و التماس میکرد بیشتر دلش می خواست ایزوکو بدنش خیلی خیلی داغ شده بود دیگه جونی براش نموند بود و بدنش بدنش سوست شد باکوگو ****رو در اورد و ایزوکو رو برگردوند و لبش رو مکید دید دیگه زیاد حال ایزوکو بد شده و عقلش رو ازدست داده و بدنش خیلی می‌لرزید بخواتر همین دیگه ادامه نداد ایزوکو رفت داخل بغل باکوگو و مثل یه بچه گربه خوابید*

ادامه پارت بعد 🌙
من این پارت رو گردن نمیگیرم خودتون خواستید 🤣
لذت ببرید از این پارت چرا که بعد این لذتی وجود ندارد 😈
دیدگاه ها (۲۲)

کامینارییییییی به جون خودم این دوتارو از هم جدا نکنی جرت مید...

باکودکو

میدوریا اون اول . . .اینو یه بار گذاشتم به جا ویدیو عکس اومد...

عررررررررر مبارکهههههههههه صد تایی شدیم 🎊🥳مرسی از همتونننننن...

(شاهزاده و شوالیه) پارت‌ ۱۶ایزوکو : یعنی ازم بدت نمیاد باکوگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط