28
28
۱ ماه بعد
لباسامونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم
دیانا : متیو
متیو : بله
دیانا : من باید یچیزی بهت بگم
متیو : بگو
دیانا : اون روزی که تئودور رو
نفسم بالا نمیاومد حرف زدن برام سخت بود
متیو : خب
دیانا : من ما یه پسر داشتیم
(گریه)
متیو : چی
دیانا : من واقعا متاسفم من
متیو : اشکال نداره خب دوباره بچه دار میشیم
دیانا : اون جون داشت
متیو : الان تو مهمتری همیشه مهم تری
دستمو گرفت
به سمت مطب جسیکا رفتیم
جسیکا : خب ام اول باید یری آزمایش هایی بدید تا از اوضاع جفتتون مطلع بشم کارایی که میگفتم انجام دادی
نیم ساعت بعد
جسیکا : همه چی خوبه فقط امم الکس
دکتر پسری از پشت دوار سروکله اش پیدا شد
جسیکا : ام بچها رو معاینه کن
الکس : آزمایش هاشونو بده
جسیکا : بیا
و برگه هارو داد
الکس : خب دختره که سالمه فقط یکم کم خونی که اونم با قرص حل میشه امم آقای ریدل درسته
متیو : بله
الکس : اینو ببین جسیکا
جسیکا بعد برگه به من نگاه کرد و تو صورتش فقط تعجب میدیدم
الکس : متاسفم نابارور
متیو پرید وسط حرفش
متیو : نه امکان نداره ما قبلا یبار بچمون افتاده
الکس : شما ناباروری
چی نه نه منو تئو فقط یه راند باهم رابطه داشتیم نمیتونستم باور کنم صدا ها برام کند شد حالم بد بود شاید دوستش نداشتم ولی اون به خواست منو تئو بود فکر نمیکردم برگردم
الکس : شاید هضم اش سخت باشه ولی قابل درمان نیست میتونید یه بچه به فرزند خوندگی قبول
متیو : ممنون
رفتیم تو ماشین
متیو : عقب بشین
دیانا : متیو
متیو : چی گفتم
عقب نشستم هضم اش سخت بود خیلی سخت همه چیز ما حتی حتی فقط یه راند بود قرص هم خورده بودیم
خودمو با اینکه شاید متیو آروم باشه آروم میکردم ولی عصبی تر از هر موقعی بود
اشکام ریختن و هق هق هام شروع شد
متیو : اصلا علاقه ای به شنیدن مظلوم نمایی هات ندارم
وارد عمارت شدیم
متیو : برو بالا
سری تکون دادم و بالا رفتم و لباسامو عوض کردم وارد اتاق شد و دستبندی که دیروز از دستم در آورده بودو به دستم بست
دیانا : بیا راجع بهش
وسط حرفم سیلی محکمی بهم شد اشم تو چشمام چشم شد اون هیچ وقت اینجوری نبود
متیو : من با یه ه.رزه حرفی ندارم (داد)
ترسیده بودم خون گوشه ی دماغمو پاک کردم و تلاش کردم باهاش حرف بزنم
دیانا : متیو
متیو : بگو نگاهت اعتراف کن دختر بد میخواهم بگیش تو و اون آشغال عوضی باهم چیکار کردن
دیانا : الان تو حالت بده
مچ دستمو گرفت و انداخت رو تخت
دیانا : تو قول دادی متیو قول دادی لطفا آروم باش
متیو : چون ازت خبر نداشتم (آروم و با بغض) تو ازش بچه داشتی میفهمی (داد)
بعد لباسای خودش سراغ دکمه اول لباس من اومد که هلش دادن و از در اتاق بیرون رفتم پشت سرم رو نگاه میکردم چون پیچ و خم های عمارت رو بلد بودم از اتاق بیرون اومده بود و دنبالم می دوید که یهو به چیزی نه کسی برخورد کردم از حسی که داشتم معلوم بود مرد بود
بالای سرمو نگاه کردم تام ریدل بود
متیو سر جاش وایساد
هممون قفل شدیم سر جامون
۱ ماه بعد
لباسامونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم
دیانا : متیو
متیو : بله
دیانا : من باید یچیزی بهت بگم
متیو : بگو
دیانا : اون روزی که تئودور رو
نفسم بالا نمیاومد حرف زدن برام سخت بود
متیو : خب
دیانا : من ما یه پسر داشتیم
(گریه)
متیو : چی
دیانا : من واقعا متاسفم من
متیو : اشکال نداره خب دوباره بچه دار میشیم
دیانا : اون جون داشت
متیو : الان تو مهمتری همیشه مهم تری
دستمو گرفت
به سمت مطب جسیکا رفتیم
جسیکا : خب ام اول باید یری آزمایش هایی بدید تا از اوضاع جفتتون مطلع بشم کارایی که میگفتم انجام دادی
نیم ساعت بعد
جسیکا : همه چی خوبه فقط امم الکس
دکتر پسری از پشت دوار سروکله اش پیدا شد
جسیکا : ام بچها رو معاینه کن
الکس : آزمایش هاشونو بده
جسیکا : بیا
و برگه هارو داد
الکس : خب دختره که سالمه فقط یکم کم خونی که اونم با قرص حل میشه امم آقای ریدل درسته
متیو : بله
الکس : اینو ببین جسیکا
جسیکا بعد برگه به من نگاه کرد و تو صورتش فقط تعجب میدیدم
الکس : متاسفم نابارور
متیو پرید وسط حرفش
متیو : نه امکان نداره ما قبلا یبار بچمون افتاده
الکس : شما ناباروری
چی نه نه منو تئو فقط یه راند باهم رابطه داشتیم نمیتونستم باور کنم صدا ها برام کند شد حالم بد بود شاید دوستش نداشتم ولی اون به خواست منو تئو بود فکر نمیکردم برگردم
الکس : شاید هضم اش سخت باشه ولی قابل درمان نیست میتونید یه بچه به فرزند خوندگی قبول
متیو : ممنون
رفتیم تو ماشین
متیو : عقب بشین
دیانا : متیو
متیو : چی گفتم
عقب نشستم هضم اش سخت بود خیلی سخت همه چیز ما حتی حتی فقط یه راند بود قرص هم خورده بودیم
خودمو با اینکه شاید متیو آروم باشه آروم میکردم ولی عصبی تر از هر موقعی بود
اشکام ریختن و هق هق هام شروع شد
متیو : اصلا علاقه ای به شنیدن مظلوم نمایی هات ندارم
وارد عمارت شدیم
متیو : برو بالا
سری تکون دادم و بالا رفتم و لباسامو عوض کردم وارد اتاق شد و دستبندی که دیروز از دستم در آورده بودو به دستم بست
دیانا : بیا راجع بهش
وسط حرفم سیلی محکمی بهم شد اشم تو چشمام چشم شد اون هیچ وقت اینجوری نبود
متیو : من با یه ه.رزه حرفی ندارم (داد)
ترسیده بودم خون گوشه ی دماغمو پاک کردم و تلاش کردم باهاش حرف بزنم
دیانا : متیو
متیو : بگو نگاهت اعتراف کن دختر بد میخواهم بگیش تو و اون آشغال عوضی باهم چیکار کردن
دیانا : الان تو حالت بده
مچ دستمو گرفت و انداخت رو تخت
دیانا : تو قول دادی متیو قول دادی لطفا آروم باش
متیو : چون ازت خبر نداشتم (آروم و با بغض) تو ازش بچه داشتی میفهمی (داد)
بعد لباسای خودش سراغ دکمه اول لباس من اومد که هلش دادن و از در اتاق بیرون رفتم پشت سرم رو نگاه میکردم چون پیچ و خم های عمارت رو بلد بودم از اتاق بیرون اومده بود و دنبالم می دوید که یهو به چیزی نه کسی برخورد کردم از حسی که داشتم معلوم بود مرد بود
بالای سرمو نگاه کردم تام ریدل بود
متیو سر جاش وایساد
هممون قفل شدیم سر جامون
- ۱۹۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط