افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۱۳: رقصِ مرگ در تاریکی
روزها گذشت و جونگکوک دیگه به یه آدمِ عادی شباهتی نداشت. اون دیگه با دستوراتِ پدرش کاری نداشت، دیگه به هیچ قانونی احترام نمیگذاشت. اون فقط یه ماشینِ کشتار بود که دنبالِ یه هدف میگشت.
تا اینکه، یه شب، وقتی داشت یکی از بازجوییهایِ وحشیانهاش رو توی یه زیرزمینِ تاریک انجام میداد، یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد. اون مردی که زیر دستِ جونگکوک داشت شکنجه میشد، در حالی که داشت از شدتِ درد و ترس جون میداد، یه تکه از یه پارچهی لباسِ پاره شده رو از توی جیبش درآورد.
جونگکوک که داشت با یه بیرحمیِ مطلق کارش رو تموم میکرد، یهو مکث کرد. اون پارچه... اون پارچه با یه رنگِ خاص و یه بافتِ خیلی آشنا بود. اون رنگِ صورتیِ خیلی ملایم... رنگِ همون لباسِ مینجی که اون شبِ بارونی دیده بود.
اون مرد با صدایِ لرزون و خونآلود گفت: «یونا... اون... اون دیگه اینجا نیست... اون رو برد... به... به اون قلعهیِ قدیمیِ ساحلی... اونجا... جایی که هیچکس... جرأت نمیکنه... بره...»
جونگکوک اون پارچه رو از دستِ مرد گرفت. دستهای خودش که از شدتِ خشم و جنگیدن زخمی و خونآلود بود، با اون تکه پارچهیِ ظریف و نرم، تضادِ وحشتناکی داشت. اون لحظه، اون حسِ پوچ بودن، تبدیل به یه قطعیتِ مرگبار شد. اون دیگه نمیخواست فقط پیدا کنه؛ اون میخواست "برسه". و میدونست که رسیدن به اون قلعه، یعنی وارد شدن به قلبِ تاریکترینِ جهنم.
قسمت ۱۳: رقصِ مرگ در تاریکی
روزها گذشت و جونگکوک دیگه به یه آدمِ عادی شباهتی نداشت. اون دیگه با دستوراتِ پدرش کاری نداشت، دیگه به هیچ قانونی احترام نمیگذاشت. اون فقط یه ماشینِ کشتار بود که دنبالِ یه هدف میگشت.
تا اینکه، یه شب، وقتی داشت یکی از بازجوییهایِ وحشیانهاش رو توی یه زیرزمینِ تاریک انجام میداد، یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد. اون مردی که زیر دستِ جونگکوک داشت شکنجه میشد، در حالی که داشت از شدتِ درد و ترس جون میداد، یه تکه از یه پارچهی لباسِ پاره شده رو از توی جیبش درآورد.
جونگکوک که داشت با یه بیرحمیِ مطلق کارش رو تموم میکرد، یهو مکث کرد. اون پارچه... اون پارچه با یه رنگِ خاص و یه بافتِ خیلی آشنا بود. اون رنگِ صورتیِ خیلی ملایم... رنگِ همون لباسِ مینجی که اون شبِ بارونی دیده بود.
اون مرد با صدایِ لرزون و خونآلود گفت: «یونا... اون... اون دیگه اینجا نیست... اون رو برد... به... به اون قلعهیِ قدیمیِ ساحلی... اونجا... جایی که هیچکس... جرأت نمیکنه... بره...»
جونگکوک اون پارچه رو از دستِ مرد گرفت. دستهای خودش که از شدتِ خشم و جنگیدن زخمی و خونآلود بود، با اون تکه پارچهیِ ظریف و نرم، تضادِ وحشتناکی داشت. اون لحظه، اون حسِ پوچ بودن، تبدیل به یه قطعیتِ مرگبار شد. اون دیگه نمیخواست فقط پیدا کنه؛ اون میخواست "برسه". و میدونست که رسیدن به اون قلعه، یعنی وارد شدن به قلبِ تاریکترینِ جهنم.
- ۸۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط