𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟖
چند هفته گذشت..و وضع جسمی ا.ت خوب شده بود.. هر چند ضربان قلب جونگکوک تو سینه اش یادآور همیشگی گذشته بود.
تهیونگ سعی میکرد با این حقیقت کنار بیاد و عشقش به ا.ت تو این مسیر کمکش میکرد...
جونگ وو به خونه برگشته بود و آروم آروم جای خودش رو تو خانواده پیدا میکرد.
سوجین با کمک سئوجون و بعد از گفت و گوهای طولانی با ا.ت و تهیونگ، تصميم خودش رو گرفت و تموم کارهای زیرزمینی رو برای همیشه رها کرد.
سئوجون و جیمین هم تو مسیر جدیدی از زندگیشون قدم گذاشته بودن.
______
صبح دلپذیر تابستونی با شور و هیجان از خواب بیدار شدن.. خونه از صدای خنده و جنب و جوش پُر بود..
امروز قرار بود برای اولین بار.. پس از مدت ها.. تموم خانواده یه پیک نیک ساده و صمیمی داشته باشن... این ایده سئوجون بود که معتقد بود "برای شروعی دوباره هیچ چیز مثل طبیعت و غذای مامان پز نیست"
ا.ت تو آشپزخونه مشغول آماده کردن ساندویچ های مورد علاقه ی بچه ها بود ، با همون لبخند مهربون همیشگی.. اما این بار لبخندش عمیق تر و واقعی تر بود..
تهیونگ از پشت سر اونو تو آغوش گرفت.
تهیونگ : کمک نمیخوای جوجه طلایی؟
ا.ت خندید و به سمت تهیونگ برگشت..
ا.ت: جوجه طلایی؟ این اسم رو فقط یه نفر صدام میزد و به اون تعلق داشت...
تهیونگ پیشونیش رو بوسید.
تهیونگ: حالا به قلب تو تعلق داره و به من...
لحظه ای مکث کرد وگفت..
تهیونگ: از اینکه همه چیز رو به من گفتی ممنونم ا.ت..میدونم چقدر برات سخت بود.
ا.ت: وظیفه بود تهیونگ.. ما دیگه رازی بینمون نداریم
در همین حین سوجین و سئوجون با شور و هیجان سبد پیک نیک و پتوها رو آماده میکردن.
جونگ وو هم بهشون کمک میکرد. سکوتش کمتر شده بود اما هنوز هم نوعی احتیاط تو رفتارش دیده می شد که همه رو یاد جونگکوک مینداخت.
سوجین با خنده گفت...
سوجین: جونگ وو حواست باشه نونا رو له نکنی!
جونگ وو با لبخندی آروم نگاهی به سوجین انداخت...
جونگوو: نگران نباش بلدم چطور بسته بندی کنم.
تهیونگ با لحنی شاد گفت..
تهیونگ: خب همه چی آماده ست؟ سئوجون فلاسک رو گذاشتی؟
سئوجون با لبخند گفت..
سئوجون: آره بابا ده بار چک کردم
در همین لحظه زنگ در به صدا دراومد ..جیمین بود...با یه جعبه شیرینی و چند کتاب داستان.
ا.ت با خوشحالی گفت..
ا.ت:جیمین اومدی فکر کردم نمیای
جیمین لبخند کوچیکی زد...
جیمین: مگه میشه همچین روز قشنگی رو از دست داد؟
______
با دور شدن از شهر، شلوغی و ترافیک جای خودش رو به سکوت و آرامش جاده داد.
آهنگ آرومی تو فضا پخش میشد و تنها صدای ماشین، سکوت رو میشکست.
ساختمونهای بلند جای خودشون رو به درختای بلند و سرسبز دادن... ابرها مثل تودههای پنبه، تو آسمون آبی شناور بودن و نور ملایم خورشید، از میون برگهای درختا به داخل ماشین میتابید.
سوجین و جونگ وو که تو صندلی عقب نشسته بودن، با هیجان از پشت شیشه به بیرون نگاه میکردن. سوجین با دست به یه مزرعه گل آفتابگردون اشاره کرد و گفت..
سوجین: وای، چه قشنگه!
جونگ وو لبخند زد. لبخندش دیگه اجباری نبود، بلکه واقعی و از ته دل بود.
تهیونگ دستش رو روی دست ا.ت گذاشت و به آرومی فشرد. نگاهش پر از آرامش و عشق بود. ا.ت به بیرون نگاه کرد. قلبی که حالا با ضربان جونگکوک میتپید، آرومتر از همیشه بود.
سئوجون هم تو ماشین جیمین بود و با هیجان به کتاب هایی که جیمین آورده بود نگاه میکرد...
جادهی پر پیچ و خم و زیبا به پایان رسید و تهیونگ ماشین رو زیر یه درخت بزرگ کنار ماشین جیمین پارک کرد.
نور خورشید به آرومی از بین شاخهها میتابید و نسیم خنکی تو هوا میوزید.
ا.ت اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. بوی خاک نمخورده و گلهای وحشی و صدای رودخونه زلال تموم وجودش رو تازه کرد.
ا.ت: وای، اینجا فوقالعادهست! تهیونگ، انتخاب عالی ای بود.
تهیونگ با غرور دستش رو دور شونه ی ا.ت انداخت..
تهیونگ: همیشه گفتم من تو انتخاب جا بینظیرم، حالا میبینید که استعداد من فقط تو کارای شرکت نیست.
سوجین و جونگ وو با هیجان از ماشین پیاده شدن و به سمت وسیله ها رفتن و سئوجون هم با جیمین به طرفشون اومدن...
پتوهای رنگارنگ رو روی چمنای نرم پهن کردن و سبد پیک نیک رو باز کردن.. ساندویچ ها، میوه های تازه و آبمیوه های خنک.. همه چیز وسوسه انگیز به نظر میرسید..
جونگ وو کنار ا.ت نشست.
جونگ وو: مامان این ساندویچ ها واقعا خوشمزه ان
ا.ت با لبخندی گفت..
ا.ت: خوشحالم که خوشت اومده
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟖
چند هفته گذشت..و وضع جسمی ا.ت خوب شده بود.. هر چند ضربان قلب جونگکوک تو سینه اش یادآور همیشگی گذشته بود.
تهیونگ سعی میکرد با این حقیقت کنار بیاد و عشقش به ا.ت تو این مسیر کمکش میکرد...
جونگ وو به خونه برگشته بود و آروم آروم جای خودش رو تو خانواده پیدا میکرد.
سوجین با کمک سئوجون و بعد از گفت و گوهای طولانی با ا.ت و تهیونگ، تصميم خودش رو گرفت و تموم کارهای زیرزمینی رو برای همیشه رها کرد.
سئوجون و جیمین هم تو مسیر جدیدی از زندگیشون قدم گذاشته بودن.
______
صبح دلپذیر تابستونی با شور و هیجان از خواب بیدار شدن.. خونه از صدای خنده و جنب و جوش پُر بود..
امروز قرار بود برای اولین بار.. پس از مدت ها.. تموم خانواده یه پیک نیک ساده و صمیمی داشته باشن... این ایده سئوجون بود که معتقد بود "برای شروعی دوباره هیچ چیز مثل طبیعت و غذای مامان پز نیست"
ا.ت تو آشپزخونه مشغول آماده کردن ساندویچ های مورد علاقه ی بچه ها بود ، با همون لبخند مهربون همیشگی.. اما این بار لبخندش عمیق تر و واقعی تر بود..
تهیونگ از پشت سر اونو تو آغوش گرفت.
تهیونگ : کمک نمیخوای جوجه طلایی؟
ا.ت خندید و به سمت تهیونگ برگشت..
ا.ت: جوجه طلایی؟ این اسم رو فقط یه نفر صدام میزد و به اون تعلق داشت...
تهیونگ پیشونیش رو بوسید.
تهیونگ: حالا به قلب تو تعلق داره و به من...
لحظه ای مکث کرد وگفت..
تهیونگ: از اینکه همه چیز رو به من گفتی ممنونم ا.ت..میدونم چقدر برات سخت بود.
ا.ت: وظیفه بود تهیونگ.. ما دیگه رازی بینمون نداریم
در همین حین سوجین و سئوجون با شور و هیجان سبد پیک نیک و پتوها رو آماده میکردن.
جونگ وو هم بهشون کمک میکرد. سکوتش کمتر شده بود اما هنوز هم نوعی احتیاط تو رفتارش دیده می شد که همه رو یاد جونگکوک مینداخت.
سوجین با خنده گفت...
سوجین: جونگ وو حواست باشه نونا رو له نکنی!
جونگ وو با لبخندی آروم نگاهی به سوجین انداخت...
جونگوو: نگران نباش بلدم چطور بسته بندی کنم.
تهیونگ با لحنی شاد گفت..
تهیونگ: خب همه چی آماده ست؟ سئوجون فلاسک رو گذاشتی؟
سئوجون با لبخند گفت..
سئوجون: آره بابا ده بار چک کردم
در همین لحظه زنگ در به صدا دراومد ..جیمین بود...با یه جعبه شیرینی و چند کتاب داستان.
ا.ت با خوشحالی گفت..
ا.ت:جیمین اومدی فکر کردم نمیای
جیمین لبخند کوچیکی زد...
جیمین: مگه میشه همچین روز قشنگی رو از دست داد؟
______
با دور شدن از شهر، شلوغی و ترافیک جای خودش رو به سکوت و آرامش جاده داد.
آهنگ آرومی تو فضا پخش میشد و تنها صدای ماشین، سکوت رو میشکست.
ساختمونهای بلند جای خودشون رو به درختای بلند و سرسبز دادن... ابرها مثل تودههای پنبه، تو آسمون آبی شناور بودن و نور ملایم خورشید، از میون برگهای درختا به داخل ماشین میتابید.
سوجین و جونگ وو که تو صندلی عقب نشسته بودن، با هیجان از پشت شیشه به بیرون نگاه میکردن. سوجین با دست به یه مزرعه گل آفتابگردون اشاره کرد و گفت..
سوجین: وای، چه قشنگه!
جونگ وو لبخند زد. لبخندش دیگه اجباری نبود، بلکه واقعی و از ته دل بود.
تهیونگ دستش رو روی دست ا.ت گذاشت و به آرومی فشرد. نگاهش پر از آرامش و عشق بود. ا.ت به بیرون نگاه کرد. قلبی که حالا با ضربان جونگکوک میتپید، آرومتر از همیشه بود.
سئوجون هم تو ماشین جیمین بود و با هیجان به کتاب هایی که جیمین آورده بود نگاه میکرد...
جادهی پر پیچ و خم و زیبا به پایان رسید و تهیونگ ماشین رو زیر یه درخت بزرگ کنار ماشین جیمین پارک کرد.
نور خورشید به آرومی از بین شاخهها میتابید و نسیم خنکی تو هوا میوزید.
ا.ت اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. بوی خاک نمخورده و گلهای وحشی و صدای رودخونه زلال تموم وجودش رو تازه کرد.
ا.ت: وای، اینجا فوقالعادهست! تهیونگ، انتخاب عالی ای بود.
تهیونگ با غرور دستش رو دور شونه ی ا.ت انداخت..
تهیونگ: همیشه گفتم من تو انتخاب جا بینظیرم، حالا میبینید که استعداد من فقط تو کارای شرکت نیست.
سوجین و جونگ وو با هیجان از ماشین پیاده شدن و به سمت وسیله ها رفتن و سئوجون هم با جیمین به طرفشون اومدن...
پتوهای رنگارنگ رو روی چمنای نرم پهن کردن و سبد پیک نیک رو باز کردن.. ساندویچ ها، میوه های تازه و آبمیوه های خنک.. همه چیز وسوسه انگیز به نظر میرسید..
جونگ وو کنار ا.ت نشست.
جونگ وو: مامان این ساندویچ ها واقعا خوشمزه ان
ا.ت با لبخندی گفت..
ا.ت: خوشحالم که خوشت اومده
- ۱۵.۴k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط