#Escape_from_death_April29
#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part5
به عکسی که به سنگ قبر تکیه داده شده بود نگاه کردم..اون عکس رو خودم از چویا گرفتم...بدون اینکه خودش هواسش باشه..توی عکس داشت میخندید...چون الیس با سر افتاده بود توی چاله آب.خنده اش انقدر زیبا بود که از چویا عکس گرفتم..میخواستم اون لحظه رو ثبت کنم.. هرگز...هرگز...*اشک هام دوباره ریخت*هرگز فکر نمیکردم که این عکس کنار قبر خودش باشه..*با دستم اشک هام رو پاک کردم*
گل مورد علاقه اش..یعنی رز آبی، رو روی قبر گذاشتم...باید این گل رو شش ماه پیش هدیه میدادم.اما...
دازای:سلام چویا!!! تولدت مبارک پسر..البته با کمی تاخیر...خودت که میدونی..من هیچ وقت و هیچ جا به موقع نمیرسم..نه برای سر کار رفتن..نه برای هدیه دادن و هم برای نجات دادن... هم برای نجات اودا...و هم برای نجات خودت....
اشک هام دوباره ریخت..دیگه نمیتونستم..نه نمیتوستم...من دنبال انتقام نیستم..
من فقط میخوام یه بار دیگه چویا اسمم رو به زبون بیاره
من فقط میخوام یه بار دیگه بهم بگه که دوستم داره
من فقط میخوام یه بار دیگه چویا رو... ببینم
دازای:همه میگن خدا وجود داره..و
همه ی مارو میبینه..
همه درد های ما رو میفهمه..
هوای همه ی انسان ها رو داره..
پس..پس من چی؟یعنی من انسان نیستم؟ یعنی من لیاقت اون توجه تورو ندارم؟؟؟ *داد زدم* بهم جواب بده!!! تو اصلا وجود داری؟؟ پس ثابت کن...ثابت کن که منو هم دوست داری...*گریه ام گرفت* خواهش میکنم منو هم دوست داشته باش
روی سر هیچکس غر زدم.
روی سر هیچکس داد زدم.
روی سر هیچکس ناله کردم.
دازای:من فقط ازت میخوام..زمان برگرده عقب..و بتونم برای چویا جبران کنم...همین..من فقط ازت، همین رو میخوام
وقتی اون دفترچه رو خوندم..پشیمونی و عذاب وجدان تمام بدن منو در سلطه گرفت
☆فلش بک☆
باید یادم باشه، بعدا از الیس و موری تشکر کنم که بهم کمک کردن خودم رو پیدا کنم..
توی ماشین تاکسی بودم و دفترچه و نقاشی که الیس کشیده بود رو دستم گرفته بودم..و به سمت قبرستون میرفتم..گل رز آبی هم کنارم گذاشته بودم..کنجکاویم گل کرد و دفترچه رو باز کردم..
☆پایان فلش بک☆
تازه فهمیدم که چویا چقدر درد کشیده.. من همیشه فکر میکردم هیچ وقت چویا از دستم ناراحت نمیشه...و هر کاری که دوست داشتم انجام میدادم..ولی..ولی نه...اشتباه میکردم..خوندن اون دفترچه باعث شد از خودم حالم بهم بخوره...اگه فقط یکبار دیگه چویا رو ببینم..براش... براش جبران میکنم
دازای:لطفا...خواهش میکنم...چویا رو بهم برگردون...خواهش میکنم..خواهش میکنم
همون طور التماس میکردم..التماس میکردم و التماس میکردم. برای یه کار غیر ممکن..اما اگه خدایی وجود داشته باشه..حتی اگه غیر ممکنه باشه..اون میتونه..پس فقط ازش خواستم چویا رو بهم برگردونه..
که با صدای یک فرد آشنا برگشتم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
💅🗿
#admin_yoki
#part5
به عکسی که به سنگ قبر تکیه داده شده بود نگاه کردم..اون عکس رو خودم از چویا گرفتم...بدون اینکه خودش هواسش باشه..توی عکس داشت میخندید...چون الیس با سر افتاده بود توی چاله آب.خنده اش انقدر زیبا بود که از چویا عکس گرفتم..میخواستم اون لحظه رو ثبت کنم.. هرگز...هرگز...*اشک هام دوباره ریخت*هرگز فکر نمیکردم که این عکس کنار قبر خودش باشه..*با دستم اشک هام رو پاک کردم*
گل مورد علاقه اش..یعنی رز آبی، رو روی قبر گذاشتم...باید این گل رو شش ماه پیش هدیه میدادم.اما...
دازای:سلام چویا!!! تولدت مبارک پسر..البته با کمی تاخیر...خودت که میدونی..من هیچ وقت و هیچ جا به موقع نمیرسم..نه برای سر کار رفتن..نه برای هدیه دادن و هم برای نجات دادن... هم برای نجات اودا...و هم برای نجات خودت....
اشک هام دوباره ریخت..دیگه نمیتونستم..نه نمیتوستم...من دنبال انتقام نیستم..
من فقط میخوام یه بار دیگه چویا اسمم رو به زبون بیاره
من فقط میخوام یه بار دیگه بهم بگه که دوستم داره
من فقط میخوام یه بار دیگه چویا رو... ببینم
دازای:همه میگن خدا وجود داره..و
همه ی مارو میبینه..
همه درد های ما رو میفهمه..
هوای همه ی انسان ها رو داره..
پس..پس من چی؟یعنی من انسان نیستم؟ یعنی من لیاقت اون توجه تورو ندارم؟؟؟ *داد زدم* بهم جواب بده!!! تو اصلا وجود داری؟؟ پس ثابت کن...ثابت کن که منو هم دوست داری...*گریه ام گرفت* خواهش میکنم منو هم دوست داشته باش
روی سر هیچکس غر زدم.
روی سر هیچکس داد زدم.
روی سر هیچکس ناله کردم.
دازای:من فقط ازت میخوام..زمان برگرده عقب..و بتونم برای چویا جبران کنم...همین..من فقط ازت، همین رو میخوام
وقتی اون دفترچه رو خوندم..پشیمونی و عذاب وجدان تمام بدن منو در سلطه گرفت
☆فلش بک☆
باید یادم باشه، بعدا از الیس و موری تشکر کنم که بهم کمک کردن خودم رو پیدا کنم..
توی ماشین تاکسی بودم و دفترچه و نقاشی که الیس کشیده بود رو دستم گرفته بودم..و به سمت قبرستون میرفتم..گل رز آبی هم کنارم گذاشته بودم..کنجکاویم گل کرد و دفترچه رو باز کردم..
☆پایان فلش بک☆
تازه فهمیدم که چویا چقدر درد کشیده.. من همیشه فکر میکردم هیچ وقت چویا از دستم ناراحت نمیشه...و هر کاری که دوست داشتم انجام میدادم..ولی..ولی نه...اشتباه میکردم..خوندن اون دفترچه باعث شد از خودم حالم بهم بخوره...اگه فقط یکبار دیگه چویا رو ببینم..براش... براش جبران میکنم
دازای:لطفا...خواهش میکنم...چویا رو بهم برگردون...خواهش میکنم..خواهش میکنم
همون طور التماس میکردم..التماس میکردم و التماس میکردم. برای یه کار غیر ممکن..اما اگه خدایی وجود داشته باشه..حتی اگه غیر ممکنه باشه..اون میتونه..پس فقط ازش خواستم چویا رو بهم برگردونه..
که با صدای یک فرد آشنا برگشتم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
💅🗿
- ۳۰۸
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط