گونه هایم سرخ بود اما دلم رسوا نشد
مثلِ تو در قلبِ من گویا کسی پیدا نشد
آخرین تیرِ نگاهت صاف بر قلبم نشست
خواستم با تو بمانم، خوبِ من اما نشد
آینه شد محرمِ این روزهای تلخ من
شک ندارم هیچ کس مثل خودم تنها نشد
عهد بستم با خودم یک روز پیدایت کنم
اشک های سردِ من همصحبتِ دریا نشد
این دلِ دیوانه هر شب جشن بر پا میکند
جشنِ تو در قلبِ من هرگز ولی بر پا نشد
من زبانم بند می آید بگویم عاشقـــــــم
گر چه خود میخواستم
اما دهــــــــــــانم وا نشد ...
گونه هایم سرخ بود اما دلم رسوا نشد
مثلِ تو در قلبِ من گویا کسی پیدا نشد
آخرین تیرِ نگاهت صاف بر قلبم نشست
خواستم با تو بمانم، خوبِ من اما نشد
آینه شد محرمِ این روزهای تلخ من
شک ندارم هیچ کس مثل خودم تنها نشد
عهد بستم با خودم یک روز پیدایت کنم
اشک های سردِ من همصحبتِ دریا نشد
این دلِ دیوانه هر شب جشن بر پا میکند
جشنِ تو در قلبِ من هرگز ولی بر پا نشد
من زبانم بند می آید بگویم عاشقـــــــم
گر چه خود میخواستم
اما دهــــــــــــانم وا نشد ...
- ۶۹۹
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط