‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
گونه هایم سرخ بود اما دلم رسوا نشد
مثلِ تو در قلبِ من گویا کسی پیدا نشد
آخرین تیرِ نگاهت صاف بر قلبم نشست
خواستم با تو بمانم، خوبِ من اما نشد
آینه شد محرمِ این روزهای تلخ من
شک ندارم هیچ کس مثل خودم تنها نشد
عهد بستم با خودم یک روز پیدایت کنم
اشک های سردِ من همصحبتِ دریا نشد
این دلِ دیوانه هر شب جشن بر پا میکند
جشنِ تو در قلبِ من هرگز ولی بر پا نشد
من زبانم بند می آید بگویم عاشقـــــــم
گر چه خود میخواستم
اما دهــــــــــــانم وا نشد ...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱۲)

جـــــــــــــانِ تو و جان اطلسیجـــــــــــــانِ تو و جان ر...

تو مثل پنجره، من قطره های بارانم که پشت شیشه ات آن قدر ها نم...

ابری شده چشمم که دلی سیر بباردتا بعد تو دیگر به کسی دل نسپار...

وقتی تو خوبی من دلم آرام می‌گیردهر ممکن و ناممکنی انجام می‌گ...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

۷۰ لایک و ۶۰ کام و ۱۵ بازنشرpart : 27chapter : 2× هلن ‌. من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط