( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۹

با صداي الارم گوشیم خیلی خسته و درمونده تو جام نشستم.. خيلي خوابم میومد و هنوز خستگي تو تنم بود.. اما باید میرفتم..
درمونده بلند شدم و لباس عوض کردم و فقط یه چايي
اونم نیمه سرد خوردم و زدم بیرون
به مغازه دارها همسایه ها و بچه هايي که چند سالي بود میشناختمشون لبخند میزدم و سلام میکردم و اونا هم مهربانانه جوابم رو میدادن..
محله اروم و تقريبا فقيرنشيني بود و ادماي فقير معمولاً ادمهاي گرمترین... چون در برخورد با هم غرور ندارن..این خصلتشون و شاید بهتره بگم خصلتمون رو دوست دارم.. با اتوبوس راهي خانه سالمندان شدم..
شرایط کاریم اینطور بود که تا ساعت ۳ اونجا کار میکردم و ۳ به بعد هم تا ۹ شب روزهاي فرد میرفتم خونه خانوم تسا و روزهاي زوج میرفتم خونه یه زوج خيلي پولدار دیگه..خانوم و اقاي لارنس.. يك شب درمیون هم بعد ساعت ۹ تا ساعت ۱شب توي په کافه کار میکردم.
طبق معمول رفتم خانه سالمندان و مشغول انجام کارام
شدم..
خانوم که پیرزن مهربوني بود روي صندلي كنار
تختش نشسته بود و خیره نگاهم میکرد. با لبخند ملافه تختش رو عوض کردم و گفت: امروز
سرحالين خانوم زويي.
مهربانانه گفت : مگه میشه تو رو دید و سرحال نبود
دخترجان؟
نرم خندیدم و گونه شو بوسیدم و گفتم: این شمایین که منو سرحال ميارين..
دستم رو گرفت و گفت: خسته به نظر ميرسي..
سعی کردم خستگیمو پشت لبخندم قایم کنم و پرنشاط گفتم نه اصلا.. من خوبه خوبم.. امروز روز حمام شماست؟ اروم سر به تایید تکون داد.
دستشو گرفتم و گفتم خیله خوب.. بلند شین تا بریم
حسابي خوشگل و تمیزتون کنم..
اهسته و لنگون لنگون سمت حمام رفتیم. درحالیکه اروم و مهربون لباساشو درمیاوردم گفت مادرت خوبه؟
با لبخند پردردي گفتم همون طوره.. با غم گفت کاش منم یه دختر مثل تو داشتم. سرشو بوسیدم و با عشق :گفتم من دخترتونم دیگه.. پس کیم؟ من دختر همه شماا مامان باباهاي مهربونم.. شیر آب رو باز کردم و تنظیمش کردم.
فقط
خندید و گفت:اگه يکي از اون هتا بچه احمق من بند انگشت شبیه تو بودن وضعم این نبود..تو اینده ات روشنه الا.. من مطمینم...هیچ چیز اینطور نمیمونه. با بغض گفتم منم همین طور..
اروم شروع کردم به شستنش که شیطون گفت: دوست پسري چيزي در کار نیست؟
يه بلند خندیدم و گفتم من همینجوریش وقت کم میارم..دیگه دوست پسر رو کجاي دلم بذارم؟ بذارمش تو جیبم بیارم سر کار؟ خندید و گفت:يکي از اين خونه هايي که ميكني..تا حالا كسي چشمتو نگرفته؟ ميري کار
اخم شوخي کردم و گفتم قضیه شاهزاده و گدا و چه میدونم سیندرلا نیست که..نه اونا به من نگاه میکنن و نه
من حق دارم نگاه کنم...
دلسوزانه نگاهم کرد.
دیدگاه ها (۱)

ظهور ازدواج )پارت ۱۰ با لبخند گفتم چیه حالا؟ از دستم خسته شد...

ادامه....ایتان: حیوون بي لياقت. اين دفعه دومته گاز میگیری ال...

ظهور ازدواج )پارت ۸ قالیچه که با دری از اشپزخونه جدا میشد.....

ظهور ازدواج )پارت ۷ درمونده رفتم داخل. دست به موهاي سفيد قهو...

پارت ۴۴ویو کوکرسیدیم خونه آروم ات رو بلند کردم و داخل خونه ر...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

اسم فیک : اون واسه منهp62ویو اتسریع وسایلامو جمع کردم و بعد ...

ادامه پارت 194و دو طرف صورتش رو گرفتم و لباش رو بوسیدم. با ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط