حال و هوایت که به سرم میزند در دلم طوفان بپا میشود..خیا
حال و هوایت که به سرم میزند در دلم طوفان بپا میشود..خیالت می آید میپیچد به دست و پای دلم ..
گویا مردی برای بردن معشوقه اش حکومت نظامی شبانه را به هم میزند از سلول انفرادی بودنش میگریزد می آید مرا از پشت دیوارهای تنهایی صدا میزند دستم را میگیرد مرا میپیچد در حریر سیاه رنگ بوسه هایش و از میان مخروبه های دلتنگی نجات میدهد..
جواد....به حال و هوایت بگو این بار که می آید مرا با خودش ببرد به آن دور دست گمشده ی دور و هرگز بر نگرداند ..بگو چنان به دست و پای دلم بپیچد که فردا هیچ چیز جز رویای غمگین زنی که یکشب عشق او را با خود برد از او به جا نماند...مرا در حریر بوسه هایت....
گویا مردی برای بردن معشوقه اش حکومت نظامی شبانه را به هم میزند از سلول انفرادی بودنش میگریزد می آید مرا از پشت دیوارهای تنهایی صدا میزند دستم را میگیرد مرا میپیچد در حریر سیاه رنگ بوسه هایش و از میان مخروبه های دلتنگی نجات میدهد..
جواد....به حال و هوایت بگو این بار که می آید مرا با خودش ببرد به آن دور دست گمشده ی دور و هرگز بر نگرداند ..بگو چنان به دست و پای دلم بپیچد که فردا هیچ چیز جز رویای غمگین زنی که یکشب عشق او را با خود برد از او به جا نماند...مرا در حریر بوسه هایت....
- ۱.۸k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط