بنام خدا
بنام خدا
شاید.....
--؛--
شاعر:مسعودمهربان
--؛--
منم معبودبی همتامسلم کردنش باتو
مراخلقت بودمقصدتحقق دادنش باتو
به هرسووبه هرجانب به نقش ورنگ مستانه
بنای آسمان کردم جلال ورفعتش باتو
زمین راگسترانیدم ملبس بالباس گل
سکونش داده ام اما همه معماریش باتو
به سرانگشت قدرت پانمودم خیمه ی عرشم
بلندوقاءم وزیبازمام دولتش باتو
مهیاخاک وگل کردم سرشتم من گل آدم
چوقالب ریزیش کردم تحرک دادنش باتو
نهادم دردرون گل گلی خوشبو زگلزارم
مسمی شدبه نام دل صفابخشیدنش باتو
به عشق آتشین گفتم نشینددردرون دل
نمایدچون به دل منزل شراروشعله اش باتو
زنوح وموسی وعیسی زابراهیم واسماعیل
به شرح حال توگریان سرشک وژاله اش باتو
چوفارغ گشتم ازخلقت خیال میکده سازی
فکنده دردلم شوری که سامان دادنش باتو
به هرسوءی نظرکردم ندیدم بهرمیخانه
زدشت کربلا بهترکه بهترکردنش باتو
به اشک دیده ی خونم خودم کرب وبلاسازم
خودم جام وسبوآرم شراب احمرش باتو
درآن وادی که مشتاقان پی یک جرعه ی نابند
نشانی مراخواهند نشانی دادنش باتو
به هرمشتاق دیدارم جمال خودنمایان کن
که من وجهی اگردارم همه آرایشش باتو
بخوان درگوش مشتاقین حدیث حق پرستی را
که گرچه من خداهستم ثبوت آیه اش باتو
بگوباهرکه می آیدکه این میخانه ی عشق است
جنون دادن همه بامن ولی آموزشش باتو
توراساقی عطا کردیم پرازغیرت پرازمردی
وفادارش نموده ایم ولی سرمستیش باتو
علی اکبرت دادیم جوانی شبه پیغمبر
اگرچه تشنه اش کردیم ولی سیرابیش باتو
گلی نشکفته بانام علی اصغرت دادیم
فداءی توشداماتبسم دیدنش باتو
یتیم نوجوانی ما به نام قاسمت دادیم
حنابندان اوبامن شب دامادیش باتو
سه ساله فاطمه ای چون رقیه ات عطا کردیم
بهانه گیریش بامن تسلی دادنش باتو
تورازینب عطا کردیم که با تیغ زبان جنگد
اسارت میرودگراوصبوری دادنش باتو
توراآزاده ای چون حرعطا کردیم وبخشیدیم
پشیمان کردنش بامن قبول توبه اش باتو
چنین میخانه ای راباچنین گلهای زیباءی
بنا دراین جهان کردیم اداره کردنش باتو
بنوشد هرکسی جامی زاین میخانه میسوزد
شودخاکسترعشقت جوازجنتش باتو
چودرجنت کندمنزل خمارآلوده ومجنون
توخودپاداش اوباشی تمام نعمتش باتو
--؛--
التماس دعا
شاید.....
--؛--
شاعر:مسعودمهربان
--؛--
منم معبودبی همتامسلم کردنش باتو
مراخلقت بودمقصدتحقق دادنش باتو
به هرسووبه هرجانب به نقش ورنگ مستانه
بنای آسمان کردم جلال ورفعتش باتو
زمین راگسترانیدم ملبس بالباس گل
سکونش داده ام اما همه معماریش باتو
به سرانگشت قدرت پانمودم خیمه ی عرشم
بلندوقاءم وزیبازمام دولتش باتو
مهیاخاک وگل کردم سرشتم من گل آدم
چوقالب ریزیش کردم تحرک دادنش باتو
نهادم دردرون گل گلی خوشبو زگلزارم
مسمی شدبه نام دل صفابخشیدنش باتو
به عشق آتشین گفتم نشینددردرون دل
نمایدچون به دل منزل شراروشعله اش باتو
زنوح وموسی وعیسی زابراهیم واسماعیل
به شرح حال توگریان سرشک وژاله اش باتو
چوفارغ گشتم ازخلقت خیال میکده سازی
فکنده دردلم شوری که سامان دادنش باتو
به هرسوءی نظرکردم ندیدم بهرمیخانه
زدشت کربلا بهترکه بهترکردنش باتو
به اشک دیده ی خونم خودم کرب وبلاسازم
خودم جام وسبوآرم شراب احمرش باتو
درآن وادی که مشتاقان پی یک جرعه ی نابند
نشانی مراخواهند نشانی دادنش باتو
به هرمشتاق دیدارم جمال خودنمایان کن
که من وجهی اگردارم همه آرایشش باتو
بخوان درگوش مشتاقین حدیث حق پرستی را
که گرچه من خداهستم ثبوت آیه اش باتو
بگوباهرکه می آیدکه این میخانه ی عشق است
جنون دادن همه بامن ولی آموزشش باتو
توراساقی عطا کردیم پرازغیرت پرازمردی
وفادارش نموده ایم ولی سرمستیش باتو
علی اکبرت دادیم جوانی شبه پیغمبر
اگرچه تشنه اش کردیم ولی سیرابیش باتو
گلی نشکفته بانام علی اصغرت دادیم
فداءی توشداماتبسم دیدنش باتو
یتیم نوجوانی ما به نام قاسمت دادیم
حنابندان اوبامن شب دامادیش باتو
سه ساله فاطمه ای چون رقیه ات عطا کردیم
بهانه گیریش بامن تسلی دادنش باتو
تورازینب عطا کردیم که با تیغ زبان جنگد
اسارت میرودگراوصبوری دادنش باتو
توراآزاده ای چون حرعطا کردیم وبخشیدیم
پشیمان کردنش بامن قبول توبه اش باتو
چنین میخانه ای راباچنین گلهای زیباءی
بنا دراین جهان کردیم اداره کردنش باتو
بنوشد هرکسی جامی زاین میخانه میسوزد
شودخاکسترعشقت جوازجنتش باتو
چودرجنت کندمنزل خمارآلوده ومجنون
توخودپاداش اوباشی تمام نعمتش باتو
--؛--
التماس دعا
- ۴۴۷
- ۲۱ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط