هر شب

هر شب
به رفتن فکر می کنم اما
هر صبح
پیراهنم را از چمدانی که در خیال بسته بودم
بیرون می کشم
هر شب به رفتن فکر می کنم اما
هر صبح
موهایم را می بافم
سرکار می روم و به نرفتن ادامه می دهم.
چند زن
مثل من
مدام لای لیوانهای ته گنجه
در پی دری به سمت کوچیدنند؟
چند تن مثل من
ملافه ها را
جوری صاف می کنند که انگار
جاده های جهان را برای رفتن ؟
تو تا به حال
از خانه ات در طبقه آخر یک آپارتمان
تونلی برای فرار کنده ای؟
تو تا به حال
وقت اتو کشیدن
نقشه ی فرارت را هم کشیده ای؟
لاک می زنم که رد خون را پنهان کنم
تا هیچ کس نفهمد
در فکر هایم مدام
دیوارها ی زمان را می کنم
آدم چطور می تواند
پشت دری که قفل نیست
اینقدر
زندانی
مانده باشد؟
دیدگاه ها (۱)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

😂❤️بچه‌ها یه چیزی رو جدیِ شوخی بگم...واقعاً ما همدیگه رو نمی...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

یه تک‌پارتییی جدید از نامجونننن شیییی؟؟:))) به قلم لینا:)من ...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط