رمان: قلب یخی رئیس مافیا

رمان: قلب یخی رئیس مافیا

پارت اول

باران شدیدی روی شیشه‌های عمارت سیاه می‌کوبید.

صدای رعد و برق با فریاد مردی که روی زمین زانو زده بود، در هم آمیخته بود.

تهیونگ، رئیس بزرگ یکی از خطرناک‌ترین باندهای مافیا، روی مبل چرمی نشسته بود. کت و شلوار مشکی، دستکش‌های چرمی و ساعت نقره‌ای گران‌قیمتش، ابهتش را چند برابر کرده بود.

بدون اینکه حتی ذره‌ای احساس در چهره‌اش دیده شود، آرام گفت:

«آخرین بار می‌پرسم... اطلاعات رو به کی فروختی؟»

مرد با ترس تمام بدنش می‌لرزید.

ـ ق... قسم می‌خورم... من کاری نکردم...

تهیونگ نفس عمیقی کشید و بدون حتی یک تغییر در حالت صورتش بلند شد.

همه افراد مافیا عقب رفتند.

آن‌ها خوب می‌دانستند...

وقتی رئیس از جایش بلند می‌شود، یعنی یکی قرار نیست سالم از آنجا بیرون برود.

تهیونگ خم شد، یقه مرد را گرفت و با صدایی آرام اما ترسناک گفت:

«از دروغ گفتن متنفرم...»

چند ثانیه بعد...

صدای شلیک در کل عمارت پیچید.

سکوت...

تهیونگ اسلحه را روی میز انداخت و بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاه کند گفت:

«تمیزش کنید.»

بعد از آن از اتاق خارج شد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

همه اعضای مافیا از او می‌ترسیدند.

رئیسشان هیچ‌وقت لبخند نمی‌زد...

هیچ‌وقت دلش برای کسی نمی‌سوخت...

و هیچ‌کس جرئت نداشت مقابلش بایستد.

---

همان موقع، چند خیابان آن‌طرف‌تر...

دختری با موهای قهوه‌ای بلند و چشمان درخشان، زیر باران با یک بچه گربه خیس کنار خیابان نشسته بود.

«آخیش... نترس کوچولو... الان برات غذا می‌گیرم.»

لیا لبخند قشنگی زد و گربه را داخل ژاکتش گذاشت تا گرم بماند.

او قلبی مهربان داشت؛ همیشه به دیگران کمک می‌کرد، حتی اگر خودش چیزی نداشت.

اما یک اخلاق دیگر هم داشت...

اگر کسی با او لجبازی می‌کرد، حاضر نبود کوتاه بیاید.

وقتی از مغازه بیرون آمد، ناگهان صدای ترمز چند ماشین مشکی خیابان را پر کرد.

ماشین‌ها پشت سر هم توقف کردند.

چند مرد کت‌وشلواری با بی‌سیم از خودروها پیاده شدند.

همه مردم با ترس کنار رفتند.

یکی از مردها با عجله گفت:

«رئیس داره میاد!»

چند ثانیه بعد...

درِ ماشین وسطی باز شد.

تهیونگ با همان نگاه سرد و اخم همیشگی از ماشین پیاده شد.

همه سرشان را پایین انداختند...

به جز یک نفر...

لیا.

او اصلاً نمی‌دانست مردی که روبه‌رویش ایستاده، خطرناک‌ترین رئیس مافیای شهر است.

نگاهشان برای اولین بار به هم گره خورد...

چشمان سرد تهیونگ...

و نگاه گرم و کنجکاوِ لیا.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

همین برخورد کوتاه، قرار است سرنوشت هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت دومباران هنوز آرام‌آرام می‌باری...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت سومصبح روز بعد...نور آفتاب از ل...

سلام دوست قشنگم، خوش اومدی به دنیای کوچیک من.من مایام؛ عاشق ...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت چهارمشب...لیا بعد از خرید، آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط