حکایت رفاقت ،حکایت سنگهای کنار ساحله.....

حکایت رفاقت ،حکایت سنگهای کنار ساحله.....
اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت،
بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب
اما بعضی وقتها یه سنگ های قیمتی گیرت میاد ،که هیچ وقت نمی تونی پرتشون کنی......
دیدگاه ها (۵)

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

یغما نشابوری

چندپارتی تهیونگ

تو زندگی یه دشمن پنهان داری ولی هیچ وقت نمی‌فهمی اون کیه می‌...

(توکیو ریونجرز به عنوان دوست پسر )‌☆چیفویو☆‌_کیوت و خجالتی ‌...

#حکایت_قدیمی روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط