من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسیج داد

من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسیج دادم ”بابا پاشو بریم”! وسط صحبتش بود گوشیشو برداشت همه هم منتظر بودن که صحبتشو ادامه بده، بلند گفت: عه تویی؟ باشه باباجان الان میریم...!!!
دیدگاه ها (۵)

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

مربی موتور سوار

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

رمان آرام باش

part:19

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁴ویو: ات_ باشه.جونگ‌کوک ازم فاصله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط