"سایه خون"

"سایه خون"

---

🩸 پارت ۲۲ – پشت در بسته

ویو جون‌کوک

با دکتر از اتاق بیرون رفتیم.
راهرو خلوت بود، فقط صدای قدم‌هامون روی سرامیک می‌پیچید.
دکتر ایستاد، برگشت سمت من و گفت:
— آقا جون‌کوک، یه چیزی هست که باید بدونید.

اخم کردم.
— چی شده؟

دکتر مکث کرد، انگار دنبال کلمات می‌گشت.
— ضربه‌ای که به سر لارا خورده، نزدیک به ناحیه‌ای بوده که حافظه رو تحت تأثیر قرار می‌ده.
ممکنه بعضی چیزا رو فراموش کنه... یا حتی چیزایی رو به یاد بیاره که قبلاً فراموش کرده بوده.

چشمام تنگ شد.
— یعنی چی؟ ممکنه چیزایی یادش بیاد که نباید؟

دکتر با احتیاط گفت:
— نمی‌تونم دقیق بگم. ولی مغز آدم گاهی با شوک، خاطرات دفن‌شده رو بیرون می‌کشه.

ساکت شدم.
یه لحظه تصویر اون شب جلوی چشمم اومد...
اون شب لعنتی که همه‌چی شروع شد.
اگه لارا اون شب رو یادش بیاد...

نفس عمیقی کشیدم.
— ممنون، دکتر. فعلاً چیزی به خودش نگید.

دکتر سری تکون داد و رفت.
من برگشتم سمت اتاق.
از پشت شیشه دیدم ربکا هنوز کنار تخت نشسته، ته‌هونگ هم بی‌صدا روی مبل، و لارا...
با لبخند، ولی نگاهش یه‌جوری بود.
انگار یه چیزی ته ذهنش قل می‌زد.

رفتم سمت در، دستمو گذاشتم رو دستگیره.
باید بفهمم...
باید بدونم چی یادش مونده، چی برگشته، و چی ممکنه همه‌چی رو بهم بریزه.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۳)

"سایه خون" 🩸 پارت ۲۴ – حافظه‌ی نصفه‌نیمهویو جون‌کوکرفتم داخل...

استری کیدزفیلیکس و هیوجین

"سایه خون" 🩸 پارت ۲۰ – بیمارستان، خون و سکوتدیدم سرش داره خو...

✨ پارت بیست و هشتمدر اغوش زندان جیمین و کوک هر دو از اتاق رف...

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

پلیس من...p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط