رمان جواهری در مافیا پارت ۳۹

رمان جواهری در مافیا پارت ۳۹

ویلیام : نه ناراحت نیستم .. ولی خب نه زن دارم نه بچه .. هیشکی داداشم که سال به دوازده ماه نمیبینم مامان بابامم که از خونه خیلی وقته بیرونم کردن ... خب برای فراموش کردن اینا مست میکنم لیدیا:... نه زن داری نه بچه... خب زن میخوای؟ میخوای برات جور کنم؟ ویلیام : کی زن من تجاوزگر میشه اخه؟ لیدیا: خب.. میتونی تجاوزگر نباشی تا یکی زنت بشه ویلیام: هر کار کنم بازم همه منو میشناسن لیدیا: خب.. بنظر من مرد خوبی هستی.... پس ممکنه یکی پیدا شه که مثل من فکر کنه درموردت و عاشقت هم باشه ویلیام : مثلا؟ لیدیا:.. خب.. نمیدونم ویلیام: من حتی لیامو در روز نمیبینم لیدیا:.. چه ربطی به لیام داره؟ ویلیام: خب داداشمه دوس دارم ببینمش لیدیا: خب.. من باهاش حرف میزنم ویلیام: از مستی غش کردم لیدیا:.... مرتیکه.... هوففف... خدمتکارو صدا میزنم و بهش میگم وقتی بیدار شد بهش بگه بیاد عمارت ویلیام ویلیام : از خواب بیدار شدم ..‌ خدمتکارام گفتن برم عمارت لیام ... رفتم عمارتش ... دیدم لیام دستش زخمیه و رو مبل افتاده لیدیا:بالاخره اومدی..‌.ویلیام : آره ... چیشده?لیدیا:‌...هیچی...فقط لیام زخمی شده ویلیام : چراالیدیا:...امم‌....دعوا...ویلیام : چی .. دعوای چیلیدیا:...رفته بود مأموریت...برای همین آسیب دیدویلیام : خدمتکارام گفتن بیام اینجا.. تو کاری داری؟

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۹)

ࡄ݅ــاه‌پریٔ چࡄ݅ـمہایش را بسٹ و گفٹ:_اگر جاي ماه ؤ ماهیٔ عؤض ...

پستـ بالا رو لایکـ میکنیـ؟♥️¸¸♬·¯·♩¸¸♪·¯·♫¸¸¸¸♬·¯·♩¸¸♪·¯·♫¸¸...

رمان جواهری در مافیا پارت ۳۸لیدیا: عزیزم... فراموشی داری؟.. ...

پستـ بالا رو لایکـ میکنیـ؟♥️¸¸♬·¯·♩¸¸♪·¯·♫¸¸¸¸♬·¯·♩¸¸♪·¯·♫¸¸...

اعتماد

#p۴:اسم فیک:بوسه ای برای شروع دوبارهپدر ا/ت: سلام ، پسرم منو...

تنفر قبل از عشق فصل ۴ پارت ۲؟صبح شدآنیا:دامیان پاشو دیگه دام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط