ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 7 (๑˙❥˙๑)
ویوا : من نیاز ندارم با خروندن چیزی ترو به دست بیارم
بعد از این حرف میخواست به سمته در خروجی بره که دست توسط جونگکوک گرفته شد و به سمت خودش کشید که باعث شد روی پاهای بیشینه و دست هاش روی سینه اش قرار بگیره اون دختر هنوز توی شوک کارش بود لب های داغش هم اضافه شدن و روی لب های دختر قرار گرفتن چشماش از تعجب تا آخرین حد باز شدن بودن
اول فشار کوچیکی بین لب هاشون بود اما کم کم تبدیل به مک های محکم و عمیقی شدن
تا حالا هیچ وقت همچین حسی نداشت شاید تابحال رابطه های زیادی باهم داشتن اما هیچ وقت سعی نکرده بود اون دختر رو ببوسه و این براش اولین تجربه بوسه بود ... یک دست رو پشت گردنش برد و با دست دیگرش روپوش لباس خوابش رو پایین کشید که از روی شونه هاش افتاد
اون دختر به شدت احساس تنگی نفس میکرد و با مشت های بی جونش به سینه جونگکوک می کوبید اما اون دست بردار نبود و به هر روشی که میخواست میبوسیدش
میبوسید ،مک ، و گاهی بخاطر همراهی نکردنش گاز های دردناکی ازش لب هاش میگرفت توی حالی نبود که بفهمه اون دختر هیچ تجربه از بوسیدن نداره ... از شدت خشن بودن بوسه اش اون دختر تنها احساس که داشت درد لب هاش و تنگی نفس بود بازم هم تقلا میکرد تا ولش کنه اما میدونست قدرت جونگکوک خیلی از اون بیشتره هیچ وقت حتا توی رویاهاش بوسه اولش رو این جوری پر از درد تصور نکرده بود
اشک هاش بیاختیار از چشماش سرازیر شدن و بین بوسه هاشون قاطی شدن عمل پارگی لبش رو حس کرد .. تا زمانی که جونگکوک نفس کم آورد و ازش جدا شد..چشما اون دختر از شدت گریه و اشک شبیه کاسه خوند شده بودن....وقتی احساس کرد ازش فاصله گرفت تمام توانش رو جم کرد و با شدت پسش زد و از روی پاهاش بلند شد و سریع از اتاق خارج شد
جونگکوک بخاطر بی تجربگی و آماتور بودن اون دختر خنده مستانه کرد و به صندلیش تکیه داد
.......
توی تخت نشست و پاهاش رو بغل کرد و لحظه اشک هاش قطع نمیشد هنوز لب هاش رو احساس نمیکرد و مطمئن بود فردا لب هاش به شدت کبود میشن حسی که الان داشت دقیقا مثل تمام شب های بود که بدون حتا دونستن نظر اون دختر باهاش رابطه برقرار میکرد اونم فقد بخاطر نیاز خودش اشک های اون دختر مثل همیشه بازم برای هیچ کس مهم نبود
با خودش گفت
/ بازم تنها ویوا مثل همیشه بازم توی تنهایی خودت میسوزی/
و بازم گریه اش شدت گرفت ،
زندگی همیشه ظالم بود مخصوصا برای دختری که با پدری مست و مادری که همیشه زیر بار کتک شوهرش بود بزرگ شده بود
صدای زجه های مادرش همیشه توی گوشش میپیچید ،
اسلاید ۲ ویوا
های چطورین خوب من برگشتم با پارت های جدید امیدوارم تا اینجا داستان گیج نشده باشید
(๑˙❥˙๑) پارت 7 (๑˙❥˙๑)
ویوا : من نیاز ندارم با خروندن چیزی ترو به دست بیارم
بعد از این حرف میخواست به سمته در خروجی بره که دست توسط جونگکوک گرفته شد و به سمت خودش کشید که باعث شد روی پاهای بیشینه و دست هاش روی سینه اش قرار بگیره اون دختر هنوز توی شوک کارش بود لب های داغش هم اضافه شدن و روی لب های دختر قرار گرفتن چشماش از تعجب تا آخرین حد باز شدن بودن
اول فشار کوچیکی بین لب هاشون بود اما کم کم تبدیل به مک های محکم و عمیقی شدن
تا حالا هیچ وقت همچین حسی نداشت شاید تابحال رابطه های زیادی باهم داشتن اما هیچ وقت سعی نکرده بود اون دختر رو ببوسه و این براش اولین تجربه بوسه بود ... یک دست رو پشت گردنش برد و با دست دیگرش روپوش لباس خوابش رو پایین کشید که از روی شونه هاش افتاد
اون دختر به شدت احساس تنگی نفس میکرد و با مشت های بی جونش به سینه جونگکوک می کوبید اما اون دست بردار نبود و به هر روشی که میخواست میبوسیدش
میبوسید ،مک ، و گاهی بخاطر همراهی نکردنش گاز های دردناکی ازش لب هاش میگرفت توی حالی نبود که بفهمه اون دختر هیچ تجربه از بوسیدن نداره ... از شدت خشن بودن بوسه اش اون دختر تنها احساس که داشت درد لب هاش و تنگی نفس بود بازم هم تقلا میکرد تا ولش کنه اما میدونست قدرت جونگکوک خیلی از اون بیشتره هیچ وقت حتا توی رویاهاش بوسه اولش رو این جوری پر از درد تصور نکرده بود
اشک هاش بیاختیار از چشماش سرازیر شدن و بین بوسه هاشون قاطی شدن عمل پارگی لبش رو حس کرد .. تا زمانی که جونگکوک نفس کم آورد و ازش جدا شد..چشما اون دختر از شدت گریه و اشک شبیه کاسه خوند شده بودن....وقتی احساس کرد ازش فاصله گرفت تمام توانش رو جم کرد و با شدت پسش زد و از روی پاهاش بلند شد و سریع از اتاق خارج شد
جونگکوک بخاطر بی تجربگی و آماتور بودن اون دختر خنده مستانه کرد و به صندلیش تکیه داد
.......
توی تخت نشست و پاهاش رو بغل کرد و لحظه اشک هاش قطع نمیشد هنوز لب هاش رو احساس نمیکرد و مطمئن بود فردا لب هاش به شدت کبود میشن حسی که الان داشت دقیقا مثل تمام شب های بود که بدون حتا دونستن نظر اون دختر باهاش رابطه برقرار میکرد اونم فقد بخاطر نیاز خودش اشک های اون دختر مثل همیشه بازم برای هیچ کس مهم نبود
با خودش گفت
/ بازم تنها ویوا مثل همیشه بازم توی تنهایی خودت میسوزی/
و بازم گریه اش شدت گرفت ،
زندگی همیشه ظالم بود مخصوصا برای دختری که با پدری مست و مادری که همیشه زیر بار کتک شوهرش بود بزرگ شده بود
صدای زجه های مادرش همیشه توی گوشش میپیچید ،
اسلاید ۲ ویوا
های چطورین خوب من برگشتم با پارت های جدید امیدوارم تا اینجا داستان گیج نشده باشید
- ۲۱.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط