داستان هیکاریبخش دوم

داستان هیکاریبخش دوم


یه دفتر بود با جلد صورتی که روش نوشته بود: «دفتر خاطرات هیکاری».


-دخترم، حالت خوبه؟

پیر مرد نگران بود. حتما با شدیدن صدا گوم (صدای افتادنم)اومده بود ببینه چی شده.
دستم رو گرفت و بلندم کرد.
تشکر کردم و پرسیدم: عه ببخشید آقا این دفترچه مال کیه؟

عتیقه فروش گفت: من نمی دونم ، این مغازه از پدرم به من رسیده و این وسایل سال هاست که این جاست.

-شما اصلا صاحب این دفترچن رو ندیدین؟

دفتر رو به پیر مرد دادم و او نگاهی دقیق انداخت بعد هم به من نگاهی کرد : این دفتر.... کجا دیدمش؟
کنی که فکر کرد گفت: آها، یادم اومد، این دفترچه مال یه دختر بود . ما باهم دوست بودیم ، این مال خیلی سال پیشه.

پرسیدم : اون الان کجاست؟

پیر مرد لبخندی زد :اون بعد چند وقت از این شهر رفت و به خاطر مریضی ای که داشت فوت کرد
دیدگاه ها (۰)

من عاشق سبز و آبیماینا منو یاد دوستام و شادی میندازن

part24. . _از اونجایی که مهمونی میتونی تو اتاق قبلی من بخواب...

Rare star

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط