این داستان دعوا در مدرسه
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟗
این داستان دعوا در مدرسه 😂🚶♀️
ساهارا رو جوری گفت که آدم چندشش بشه. تو تخم چشاش نگاه کردم و گفتم
+برو کنار ایلیا امروز اصلا حوصلت رو ندارم
خواستم از کنارش برم که دستش رو اورد جلو
دوباره بهش نگاه کردم که گفت
-اوه امروز مثل جنازه ها شدی
و بعدش خندید و همراهش، همراه های همیشگیش هم خندید
ایلیا:بیا یکم بازی کنیم
هدفونم رو برداشت و گفتم
+هی! پسش بده
این بابا لنگ دراز دیگه شورش رو دراورده
پرتش کرد سمت یکی دیگه
+هی اگه بشکنینش سرتونو میشکنم!
ایلیا خم شد و همزمان که دستشو به حالت کوتوله تکون میداد گفت
-ن بابا، ترسیدم کوتوله
و بعدم یه پوزخند زد که یه مشت محکم خوابوندم تو صورتش
از دماغ و دهنش خون اومد. پدر سوخته! آخيش!دلم خنک شد..
ایلیا:الان دخلتو میارم!
خواست یه مشت بزنه جا خالی دادم و یکی دیگشونم خواست بهم حمله کنه که اونم جا خالی دادم که با سر خورد زمین و یهو یکیشون بهم حمله کرد و خوابوندتم رو زمین و مشت زد ولی فورا با زانوم زدم پشت باسنش که فکر کنم دردش اومد و یکم لبخند زدم و هلش دادم اونور و چند نفر دیگه ریختن سرم ولی در رفتم و ایستادم و اینبار من بهشون حمله کردم و مشت زدم و یهو مدیر سر و کلش پیدا شد و گفت
-بس کنید دیگه!! اینجا طویلس یا چی!!؟؟
بدون توجه به حرفاش دعوا میکردیم که چند نفر اومدن جدامون کردن و ایلیا همینجور با دوستاش بهم فحش میدادن
از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به گریه کردن
مدیر:گفتم بس کنید دیگه بسه!
سمت مدیر شدم
+آقای مدیر! ای-اینا بهم حمله کردن
و زدم زیر گریه
ایلیا:نه داره دروغ میگه! اون حرومزاده اول از همه دعوا رو شروع کرد
+نه! اول تو اذیتم کردی و خواستی من رو بزنی
مدیر:بسه!
به ایلیا نگاه کرد
مدیر:ایلیا، دیگه شورش رو در اوردی
ایلیا خواست چیزی بگه اما مدیر حرفش رو بردی و گفت
-اینبار دیگه خبری از بخشش نیست.. مستقیما زنگ میزنم به خونوادت و بعدش یه راست میفرستمت کمیته انضباطی! همینجا و همین رو بس!
و بعدش موبایلش رو دراورد. ایلیا بهم نگاه کرد و گفت
-بخدا قسم میخورم یه روز میکشمت، میکشمت!
یه لبخند زدم و یکم خندیدم که بدتر اعصابش خورد شد
دورمون بیشتر دانش آموزا و معلما جمع شده بودن و چند نفر جلوی من رو گرفته بودن و چندین نفر هم جلو ایلیا و دوستاش رو گرفته بودن
این داستان دعوا در مدرسه 😂🚶♀️
ساهارا رو جوری گفت که آدم چندشش بشه. تو تخم چشاش نگاه کردم و گفتم
+برو کنار ایلیا امروز اصلا حوصلت رو ندارم
خواستم از کنارش برم که دستش رو اورد جلو
دوباره بهش نگاه کردم که گفت
-اوه امروز مثل جنازه ها شدی
و بعدش خندید و همراهش، همراه های همیشگیش هم خندید
ایلیا:بیا یکم بازی کنیم
هدفونم رو برداشت و گفتم
+هی! پسش بده
این بابا لنگ دراز دیگه شورش رو دراورده
پرتش کرد سمت یکی دیگه
+هی اگه بشکنینش سرتونو میشکنم!
ایلیا خم شد و همزمان که دستشو به حالت کوتوله تکون میداد گفت
-ن بابا، ترسیدم کوتوله
و بعدم یه پوزخند زد که یه مشت محکم خوابوندم تو صورتش
از دماغ و دهنش خون اومد. پدر سوخته! آخيش!دلم خنک شد..
ایلیا:الان دخلتو میارم!
خواست یه مشت بزنه جا خالی دادم و یکی دیگشونم خواست بهم حمله کنه که اونم جا خالی دادم که با سر خورد زمین و یهو یکیشون بهم حمله کرد و خوابوندتم رو زمین و مشت زد ولی فورا با زانوم زدم پشت باسنش که فکر کنم دردش اومد و یکم لبخند زدم و هلش دادم اونور و چند نفر دیگه ریختن سرم ولی در رفتم و ایستادم و اینبار من بهشون حمله کردم و مشت زدم و یهو مدیر سر و کلش پیدا شد و گفت
-بس کنید دیگه!! اینجا طویلس یا چی!!؟؟
بدون توجه به حرفاش دعوا میکردیم که چند نفر اومدن جدامون کردن و ایلیا همینجور با دوستاش بهم فحش میدادن
از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به گریه کردن
مدیر:گفتم بس کنید دیگه بسه!
سمت مدیر شدم
+آقای مدیر! ای-اینا بهم حمله کردن
و زدم زیر گریه
ایلیا:نه داره دروغ میگه! اون حرومزاده اول از همه دعوا رو شروع کرد
+نه! اول تو اذیتم کردی و خواستی من رو بزنی
مدیر:بسه!
به ایلیا نگاه کرد
مدیر:ایلیا، دیگه شورش رو در اوردی
ایلیا خواست چیزی بگه اما مدیر حرفش رو بردی و گفت
-اینبار دیگه خبری از بخشش نیست.. مستقیما زنگ میزنم به خونوادت و بعدش یه راست میفرستمت کمیته انضباطی! همینجا و همین رو بس!
و بعدش موبایلش رو دراورد. ایلیا بهم نگاه کرد و گفت
-بخدا قسم میخورم یه روز میکشمت، میکشمت!
یه لبخند زدم و یکم خندیدم که بدتر اعصابش خورد شد
دورمون بیشتر دانش آموزا و معلما جمع شده بودن و چند نفر جلوی من رو گرفته بودن و چندین نفر هم جلو ایلیا و دوستاش رو گرفته بودن
- ۲.۰k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط